|
سلام به اشک تو
۲۸ اردیبهشت ۸۶ ساعت ۱۱.۳۰ صبح عقد بین منو مجید خونده شد...حال و هوای دیگه ای داشتم جالب بود مدتها بود انتظار این لحظه رو میکشیدم اما اون لحظه بغض وجودم رو برداشته بود...و بار سوم که اقا گفت وکیلم ترکید و گریه ام گرفت نتونستم بله بگم با کلی چشم ابروی مامان صدای مجید و نگاههای عروسمون با هزار مصیبت گفتم با اجازه پدر مادرم بله و بعد حسابی گریه کردم.....همه روبوسی کردند و من برای اولین بار اشک برادرم رو دیدم و با گریه اون همه اشکشون دراومد بابا .مامان .عمه بزرگم.خودم ...لحظه های غریبی بود .2 عاشق به هم رسیده بودند بعد 7 سال و9 ماه ......و ارزوی قلبی همه خوشبختی واقعی اونا بود .... دلم برای اینجا برای دوستای عزیزم برای هم دانشگاهیهام که 5 ماه اونارم ندیدم خیلی تنگ شده اما تعهد من در برابر ازدواج دیواری شد در مقابل خیلی از دلخوشیهای گذشته ام.خدا رو شکر میکنم و گله ای ندارم چون هدف من رسیدن به مجید بود حالا خیلی چیزارو در مقابل از دست دادم اما شکر.... درسته ازدواج کردم با اونی که میخواستم اما زندگی اونی نیست که من سالها بود تو ذهنم پرورشش میدادم هزار چرخ میخوره تا به وقوع برسه.نمیگم بده یا خوبه یا من پشیمونم یا راضی کلا گفتم ...زندگی ۲ نفره خیلی فرق داره با دوران دوستی و عاشقی خیلی زیاد چیزی که من هرگز باور نداشتم .... مواظب خودتون باشید... قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 14:52 برای اخرین بار...
سلام به اشک تو
فکر نمیکردم ازدواج خیلی پل ها رو به وجود بیاره و در عوض صدها راه رو بر روی ادمی ببنده اونم ازدواج با کسی که سالهای دوری ست میشناسیش اما خوب به قول دوستی محدودیت های شیرین داره اما امیدوارم دلم رو نزنه این شیرینی... خلاصه بازم فکر نمیکردم ازدواجم باعث بشه از اینجا برم و ببوسمش بزارمش کنار چون مجید با اومدن من به اینجا و خیلی چیزهای دیگه مخالف و طبق معمول من میگم چشم .. احساس میکنم بزرگتر شدم نمیخوام اینجا و یا چیزهایی که مجید دوست نداره رو با انجام دادنش باعث بد خلقی هر دو طرف بشه برای همین میگم باشه نمیرم نمیکنم نمی خوام و و و و...دوست داشتن این چیزها را هم دارد. از تمامی دوستام تک تک نام نمیبرم که نکنه اسم کسی یادم بره ناراحت بشه از همتون همتون همتون ممنون که این ۲ سال من رو تحمل کردید خاطره خوبی تا اینجا از هم داشتیم نمیخوام با یه خط در میان اومدن هام یا پنهانی اومدنم هم باعث ناراحتی مجید شم هم نگرانی شما پس تا همین جا دوستون دارم و فراموشتون نمیکنم ارزوی بهترین هارو براتون دارم |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 18:23 دنیا چه قدر زیباست ...
سلام سلام سلام
با تفاوت ۲ هفته ای با برادرم من هم ازدواج کردم! امروز۲۲/۱۱/۸۵ صیغه محرمیت بین من و مجید خونده شد نمیتونم حالم رو تو ۳ ۴ خط توصیف کنم همینو بگم که عالی بود لحظه متولد شدن احساسات و غوطه ور شدن تو امواج عشق بود بله برونم روز جمعه ۲۹/۱۱/۸۵ تو رو خدا دعا کنید جواب ازمایشمون مثبت باشه تا بتونیم یه زندگی اروم و شیرین رو اغاز کنیم همین یه ارزو رو دلم سنگینی میکنه برای ۳۰/۲/۸۶ وقت عقد دائم گذاشته شد اما تمام اینجا بستگی به جواب ازمایش داره از همتون میخوام برام دعا کنید |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 23:58 از ناچاری اومدم
سلام به اشک تو
فقط به خاطر این اومدم که بگم هنوز خدا لطفشو شامل حالم نکرده و هنوز نفسم داره بالا میاد از بد روزگار ناشکری نمیکنم اما من نیومدم تا به یه راهی برسم و با خبرای خوش بیام اما انگار همیشه همه چیز برعکس میشه خبر خوشم عروسی برادرم و خبرهای دیگه بهتره رو و تو دلم بمونه تا بپوسم و هیچ کس نفهمه چون تا حالا که میدونستند کاری نکردند پس از این به بعد هم نخواهند کرد به خاطر شماها اومدم فقط اومدم بگم منم به یاد شماهام فکر نکنید با این همه درگیری فکری اینجا رو فراموش کردم اما خوب درک کنید که حالم از خودم به هم میخوره ........... برام دعا کنید بدجوری کلاف زندگی دورم پیچیده شده دعا کنید سر کلاف رو پیدا کنم هر چی تلاش میکنم کلاف بیشتر دورم پیچیده میشه ... |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 17:33 |
|
