|
کم نمیارم چون امیدوارم!!!!!!
سلام به اشک تو
بازم یه روز دیگه و یه ماجرا دیگه .راستیتش خونه ما شده فیلم سینمایی هر روز یه اتفاق هیجان انگیز رخ میده وتا شب ما رو با خودش مشغول میکنه...دیشب خونه عمه ام میهمان بودیم حال درست و حسابی نداشتم .در افکار خودم غرق بودم و چون همه از ماجرا من با خبر هستند کسی سر به سرم نمیذاشت.از اونجایی که رابطه بسیار صمیمانه با عمویم دارم سر صحبت را باز کرد و در ابتدا جویای حالم شد و که انتظار میکشیدم به حرف بگیرنم شروع کردم به تعریف کردن ماجرا هایی که اخیرا اتفاق افتاده بود وتا مدتی ساکت بود تا من با خالی کردن خود به ارامش برسم بعد از ساعتی وقت را در اختیار او قرار دادم تا گوش کنم .......هم ناراحت بود هم خوشحال .هم حق به من میداد و هم نمیداد.کلی حرف زد .... از عشقم گله کرد که تا کی می خواهید به این وضع اکتفا کنید .از پدرم گله کرد که چرا سر خود نقشه میزیزد.از خودم گله کرد که چرا زندگی ام را واگذر کرده ام به تقدیر و سکوت اختیار کرده ام ومنتظر تحولی خیالی هستم......خلاصه چند ساعتی در اتاق با هم به صحبت نشستم در واقع من تا می خواستم حرفی بزنم اشکم جاری میشد و نمیتوانستم ادامه دهم اما با خودم میجنگیدم که باید حرفت را بزنی .... از م پرسید چرا با عشقت مشورت نمیکنی چرا نمیگی وضعیت ناگوار است و خوانوادت تحت فشار هستند و متقابلا من را هم تحت فشار روحی قرار میدهند!!!!!! نمیدونستم باید چی جواب بدم چون هم حق می دادم که نگرانم هستند و هم گله میکذردم که عشق را نمیفهمید.......خلاصه من رو مثل یک لیلی تنها گذاشتند و رفتند .......تا صبح یک لحظه هم خواب به چشمانم نیامد .صبح نمیدونم چرا زدم به سیم اخر و ۷ بهش زنگ زدم .....کلی حرف زدم گفتم:باید تکلیف منو روشن کنی باید به اینها بگویی که مرا می خواهی هر چند ۱۰۰۰۰ بار گفتی اما اینا شک دارند که تو هرگز نخواهی امد!فقط گوش میداد تنها جمله ای که گفت این بود که نگران نباش ..................باورتان نمیشود که به ارامشی رسیدم که حد نداشت . بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم اشکم امان نداد زیرا این اولین باری بود که تند رفتار کرده بودم!!! خود را سپردم به باد تا سبکی خود را نثار من کند .با اب عهدی بستم که ارامش خود را هیچ وقت از من دریغ نکند و از اسمان قولی گرفتم که هر گاه دستان کوچک و نیازمند من را روبرویش حس کرد موجودی خود را به من بخشد!!!! از خودم تعریف نمیکنم اما بعد از هر حطلب که جمله شعر گونه ای میبینید از خودم است مثل سطر بالا!! سکون علامت مرگ است و حرکت نشان حیات. ولی... چه تلخ و سوزناک است حرکتی که نقابی است بر یک مرگ کهنه! برخیز...تن بجنبان...خاک غفلت از صفحه دل بتکان...پرده های ضخیم پوشیده بر خورشید را بدران... چشم بی صبر و طاقت را به نور وصل کن!!! او خواهد امد... دوستان نمیدونم چه قدر از مشکلات من رو فهمیده اید البته اینها چکیده ایت از هزاران!اما من هیچ وقت ناامید نشدم و همیشه لبخندم را در بد ترین شرایط از عشقم دریغ نکرده ام قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384 و ساعت 13:13 بازم تکرار
سلام به اشک تو
نمیدونید چشمانم چه قدر میسوزند.. دیروز بعد از ظهر تو اتاقم با خودم خلوت کرده بودم .به زندگیم به حرف مردم به حرف خانوادم انتخاب کردن یک نفر از میان همه .فکر میکردم با زنگ تلفن از جایم پریدم تا اومدم بردارم مامانم برداشت !سلام و احوال پرسی رسمی بیانگر این بود که چه کسی پشت خط است تماس مجدد گرفته بودن که اجازه مزاحمت بگیرند من که روبروی مامانم نشسته بودم حرص تمام وجودم را فرا گرفته بود اما در ظاهر خاموش بودم.مامان ازشون پرسید چند فرزند دارید گفت:(۳ دختر۱پسر).ماشالا.............در برابر من این همه ادم ..بازم گفت فکر کنید شنبه تماس میگیرم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هر چی از دهنم در اومد بلند بلند وبا صدای لرزان وبغض در گلو گفتم .گوشی رو که قطع کرد یک جنگ کامل در خونه مه حکم فرما شد من زیر بار نمیرفتم و مامان هم همچنان با اعصاب من بازی میکرد !!!! خلاصه لباسم را پوشیدم و زدم بیرون رفتم خونه مامان بزرگم اون قدر گریه کردم که فشارم افتاد و ضعف تمام وجودم را فرا گرفت .......بعد از چند ساعت به خواب رفتم و تا ۱۱ ظهر فردا بیدار شدم بابا خونه بود .رو کرد به من و پرسید به حرهایم فکر کردی؟ من که تازه ابه ارامش رسیده بودم باز هم خود را در گم کردم و نزدیک بود که اشکم سرازیر شود .اما نمی خواستم شاهد ضعف من باشد خود را کنترل کردم و سرم را به سمت دیگری چرخاندم و ارام گفتم:فعلا فکر نکردم او دنباله حرفم را گرفت و ادامه داد عجله نکن عمیق فکر کن و به من بگو تا من خودم تصمیم بگیرم .....براش تائصف خوردم چون من اصلا به حرفهای اون گوش نداده بودم که بخوام دربارش فکر کنم........ تا اینجا را داشته باشید تا بعدا بیام و ادامه بدم پروردگارا! به من ارامش ده تا. بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم. دلیری ده! تا تغییر دهم انچه را که میتوانم....... بینش ده. تا تفاوت این دو را بدانم. مرا فهم ده ! تا متووقع نباشم دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384 و ساعت 16:11 چه زرنگه !!!!!!!
سلام به اشک تو
نمی دونم این ماجرا را دونبال میکنید یا نه ؟ اما من ادامه میدم چون دارم دیوونه می شم . عشق دز چشمان تو موج میزند. گویی که نگاهت سخن از اوج میزند در سینه این دل من شاد میشود مغرور میشود......... سخن از تاج میزند!!!! کجاست انکه بر دل علاج میزند! قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 و ساعت 15:7 بازم خواستگار
سلام به اشک تو
امروز تا ظهر روزی خوبی بنظر میرسید برام .....کلاس شنا داشتم. اشپزی کردم.موزیک گوش دادم.بیکار بودم کیک پختم.....سر نهار بودیم که تلفن زنگ زد.کاش خودم گوشی رو بر میداشتم... مامان برداشت.بعد از حال واحوال پرسی فهمیدم خواستگاره.البته چه عرض کنم تماس گرفته بود برای معامله جنس...گفت:اگر ما بگیم حجابش چه طوری باشه ایرادی داره؟؟؟؟؟؟؟واینکه احتمالا اقا پسرشون می خواست با هیکل یا اسم من ازدواج کنه .پرسیدن که اسم دخترخانم چی هست........ خلاصه من که حسابی عصبی شده بودم قاشق رو کوبیدم به بشقابم.بابام که در افکار خودش غرق بود مثل کسانی که بعد سالها برای دختر ترشیدشون خواستگار پیدا شده باشه.با صدای من چرتش پاره شد . و چند تا بدوبیراه نصیبم کرد!!!!! خلاصه همه در فکر بودن که فردا چی جواب بدن .........من که بغض فشارم می داد از جام پا شدم و رفتم تو اتاقم...مامانم اومد گفت :بزار بیان!!!!من دیگه منفجر شدم و گفتم خیلی نفهمید....من به غیر از اون به هیچ کس نمیرم..نمیرم...نمیرم......کمی با خودم فکر کردم تصور اینکه پای سفره عقد پیش کسی بشینی که دوسش نداری وقراره تا چند ساعت دیگه باهات تو یه خونه زندگی کنه بدون هیچ علاقه ای ازارم می داد .و ترجیح دادم مثل همیشه بهش فکر نکنم.... اما چه قدر سخت است فهماندن چیزی به کسی که در نفهمیدن ان برایش سودی باشد.......... واقعا برای خانوادم متاسفم!!!!!!!!! دعا کنید تا فردا ........میام ادامه میدم.......... قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384 و ساعت 16:2 دلم برای کسی تنگ است
سلام به اشک تو
نمی دو نم از کجا باید شروع کنم . اما مثل همیشه سخن بسیار است و زمان از شیشه تنگ زندگی مانند شن در حال فرو ریختن... من چند روزی بیش نیست که این بلاگ رو طراحی کردم اما هیچ نظری در یافت نکردم پس لازم نمیبینم سفره دلم را به این زودی روی دایره ریزم چون هنوز دوستی برای خود پیدا نکردم تا برایش دردو دل کنم ولی من منتظرم تا مرا به جمع خودتان دعوت کنید ... روزهایی که به پای. ثانیه ها سوختند در تنور فردا... خا کستر می شوند بیا ساعتها را بشکنیم. تا کودکی برای همیشه بماند..... امیدوارم هیچ وقت در قلب کوچک و پا کتان درد خونه نکند. قربون همگی..
|+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384 و ساعت 12:39
انسان افریده شد تنها برای اینکه عاشق باشد
پس هنگامی احساس پوچی کن که عاشق نباشی......
سلام به اشک تو من نزدیک ۱ ماه بعد22 ساله میشوم ......یه زمانی برای بزرگ شدن لحظه شماری میکردم اما حالا ترس بیشتر در وجودم ریشه میکنه با بالا رفتن رقمهای زندگیم من نمیدونم عاشق هستید یا بودید یا خواهید شد! ولی یه چیز میگم شاید شنیده باشید اما دوباره گوش دادنش ضرر نداره .. عشق مثل تولد .مرگ . یک بار سراغ ادمی میاید .وهر کس که طعم عشق را نچشیده باشد مانند این است که متولد نشده باشد اما خالی از لطف نیست که این مطلب رو هم ذکر کنم عشق فقط برای جنس مخالف نیست میتونه عشق مادر به فرزند باشه میتونه عشق به خانواده باشه و حتی عشق به یه شیئ بی جان باشه اما برای ادمی عزیز باشه .... من دلم میخواد اینجا از بهترین دوستم که تشویقم کرده که مطالب خود ساخته ام را به کسانی که در مرحله انتخاب هستند یا در دو راهی گیر کرده اند جای گزین کنم ........ (علیرضا جان) عزیزم حرف قشنگی میزند: حرفهای او همه زیباست! کم می گوید اما به دل مینشیند! از او پرسیدم :ایا همان قدر که من عشق میورزم تو هم به من عشقی نثار میکنی..... جا داره که بگم :جوابش مثل خورشید که بر زمین می تابد برایم روشن بود... اما !می دانید معشوق همیشه محتاج سخن بر زبان اورنده عاشقش است... گفت:عشق مثل ترازوییست اگر یک طرفش بلنگد وای به حال .. با این حرف. من میدانستم اما مطمئن شدم که واقعا ترازوی ما تنظیم عشق است و محبت و دلباختگی در کفه های ان به یک اندازه سنگینی میکند... قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384 و ساعت 15:32 |
|
