|
چه قدر تحویلم گرفتند!!!
سلام به اشک تو
امروز رفتم ۲۲ سال . از لیلا .حمید عزیز .(ناصر پسر خاله گلم)وداداش نازنینم که بهم یه عطر بسیار عالی هدیه داد تشکر میکنم همچنین از همه دوستانی که تولدم رو اف لاین کرده بودید.... چون که اوضاع خونه به هم ریخته است اصلا بابا به روی خودش نیاورد که تولد من است ..هر چند مهم نیست عشقم از ۳ روز پیش هی میگه تولدت مبارک !!!اما هنور ندیدمش هر چند بهش گفتم هیچ چی نمیخوام ..... **************این رو تقدیم میکنم به همه شما نازنین ها ************* لذت با معشوق بودن .بالاترین لذت هاست و انسان عاشق در میان مردم عادی زنده ایست در میان ((مردگان))
قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه هفدهم تیر 1384 و ساعت 11:30 شرمندم میکنید
سلام به اشک تو
اگرچه زمان در حال فرار است تو هیچ به خود نگرانی راه مده به همان فکر کن که میخواهی بیابیش ... زمین. زمان .روزگار . عمر. ساعت .ثانیه .در حال مسابقه دادن با چرخ فلک هستند .. تو خود را دریاب !!!! دوستان عزیز این قطعه ناقابل تقدیم شما.......از ذهن و دلم برخواست و امیدوارم در دلتان به اندازه دانه ای کوچک خونه کند .... از (حمید گلم) لیلا .پرهام. سیمین که چند روز است ازش بی خبرم تشکر میکنم ...باعث اینکه هر از گاهی از دلم نوایی بر میخیزد و مرا وادار میکند به روی کاغد بیارمش دوست گلم حوید است همیشه منو تشویق میکنه و از خدا خواستارم که به انچه که در دل پاکش میگذرد او را نزدیک تر کند ........ ***********این چند جمله یا شعر مانند را نیز تقدیم بر دل پاکتان میکنم ************* نه به ابر ! نه به باد ! نه به برگ! نه به این ابی ارام بلند... نه به این خلوت خاموش کبوترها نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام! من به هیچ کدام نمی اندیشم... من مناجات درختان را هنگام سحر. رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه!!! صحبت چلچله ها را با صبح همه را میشنوم!.!.! اما من همواره به انها نمی اندیشم!!!!!!!! من فقط به تو می اندیشم تک و تنها و همه وقت .همه جا.... راستی من امروز ۲۲ ساله شدم..... قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 و ساعت 19:14 چه بیشعور
سلام به اشک تو
امروز قاط قاطم !یعنی حرف بزنید یه کتک مفصل میخورید.... صبح ۷ رفتم استخر .مایوم رو عوض کرده بودم یعنی تاپ و شلوارک پوشیده بودم خلاصه چند روزی است یه از خود راضی اومده ناجی شده ودوش گرفتم اومدم حتی مدیر هم منو دید اما حرفی نزد خلاصه اومدم تا خواستم شیرجه برم زنیکه بیشعور گفت:با این لباس ها نمیتونی بری تو اب .لباسهای تو خونتونو پوشیدی؟ از حرص داشتم داغون میشدم هی خواستم بگم من ۲ ساله دارم میام یه دفعه کاری نکردم که مسئول بهم تذکر بده حالا تو اومدی جلوی همه سکه یه پولم کردی .هر چند شخصیت خانوادگی خودشو نشون داد .به من که چیزی نشد خودمو زدم به اون راه نشستم کنار اب اما خودش ضایع شد خلاصه این از اتفاق امروز صبح کله سحر اعصاب ادمو خط خطی میکنند .... **********حالا یه شعر توپ مینویسم دل شما هم مثل خودم باز بشه********** (( زندگی هوسی بود )) هوس چیدن .بوییدن.وخوردن سیبی... اما چه زود ! افتاب غروب می کند.... سیب پلاسیده میشود. و همه چیز فراموش می گردد... هوسی ناکام. !!! و دیگر هیچ..!..!..!
قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 و ساعت 10:53 تقدیم به تو
سلام به اشک تو
اول از همه بزارید از حمید نازنین تشکر کنم که همیشه به نکته ها و شعرهای زیبایش منو شرمنده خودش میکنه ........ ***********این شعر رو تقدیم میکنم به همه شما با احساس ها************ نگاهت: طولانی ترین بوسه است....... نگاهت: سرسبز ترین مزرعه است که پرنده نگاهم را در الاچیق مژگانت پناه میدهد نگاهت: امن ترین جاده است برای گریز و بلند ترین حصار است برای غربت نگاهت: کوتاهترین زمان است برای امیدواری و وسیع ترین سایبان برای فراغت
دوست دارم نگاهت را |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه چهاردهم تیر 1384 و ساعت 17:37 باهاله
یه مطلب به ذهنم امد گفتم خالی از لطف نیست شما هم بخونید هر چند شاید
قبلا دیده باشید ......... سه چیز در دنیا وجود دارد .......غرور .عشق.دروغ و نباید هیچ وقت به خاطر عرورمان به عشقمان دروغ بگوییم |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 و ساعت 15:2 ای ول
سلام به اشک تو
دیروز بعد از ظهر سوم سیامک بود !!!!!!!! از کلاس برگشتم دیدم مسجد تمام شده و همه جلوی در خونشون به عزاداری مشغول هستند یه کم ایستادم ولی بعدش اشک امانم را برید و ترجیح دادم برم خونه ....دارم به خودم روحیه میدم که فراموش کنم و ادعا کنم که از اینجا رفتند و دیگر باز نخواهند گشت این فکر از همه بهتره!!!!!!!چون جور دیگه نمیتونم بپذیرم که مرده...... خلاصه بعد از اون دوست مامان تماس گرفت که بریم تاتر من که منتظر فرصت بودم تا برم بیرون قبول کردم و رفتیم عجب تاتری بود تو تالار اندیشه (تا اشکستان) به خاطر ایام فاطمیه برگذار میشد و در بار اون موقعی بود که حضرت رو پشت در خونش به شهادت رساندند ......خلاصه خیلی با حال بود .. همه بازیگرها از صدای خدادادی بر خوردار بودند ..یعنی وقتی حرف میزدند زمین و زمان به لرزه درمیامد !!!!خلاصه تا ۱۰ شب بیرون بودم وقتی اومدیم بابا خونه بود غر زد که تا حالا کجا بودید و و و اما ما گوش ندادیم چون مزه تاتر رو به غر زدنهای بابا ترجیح دادیم من یه مدت شاید دیر بیم چون بابا و خونه همه به خاطر پول تلفن صداشون در اومده و میگن همش موندی تو نت !!!!!!!!!!!من کم میام اما میام............ قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 و ساعت 14:48 چه قدر بد!!
سلام به اشک تو
امروز خیلی دلم میخواست که عشقم را ملاقات کنم اما افسوس که بازم شانس با ما یار نبود اشکال نداره نوبت ما هم میشه .اون طوی که عشقم میگفت امسال اگر خدا بخواد و اگر بخت یارمان باشد شاید همه چیز درست بشه !! !! همه میگند به عشق رسیدن یعنی بدبختی .یعنی طلاق و و و اما من چرا باید حرف دیگران را در ابتدای زندگیم قبول کنم چیزی را که نمیدونم درست است یا غلط اما یه چیز را خوب میدانم اینکه اگر رفتم سر خونه زندگی خودم نذارم حرف مردم عمل انها و اتفاقات ..زندگی ما رو از هم بپاشاند من تنها کاری که میتونم بکنم حفظ زندگیم است همان کاری که الان دارم برای حفظ عشقمان انجام میدهم در حال حاضر هم حرف زیاد است و شاید بگم فضای بیرونی خانه دلمان را ویران کرده اند اما هرگز به داخل دلمان نتوانستند نفوذ کنند ...........و نخواهیم گذاشت که این کار را بکنند **************این شعر برای شماست************* گفت :این عشق که میگویند چگونه است؟ گفتم:عشق در نظر هر کس به یک گونه است! گفت:خب.در نظر تو چگونه است؟ گفتم:به گونه ای که حتی خود معشوق هم قادر به درکش نیست!!! قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 و ساعت 11:38 امروز بهترم!!!
سلام به اشک تو
امروز رفتم استخر بعد اومدم خونه مدارک لازم برای پست خونه رو برداشتم رفتم میدان رسالت مامانم گفت ما چند بار دیگه باید این مسیر رو بریم و بیایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه اومدم بلاگ دوستانم رو چک کردم و نظراتی که به من لطف کرده بودند اول از حمید عزیزم میگم که شعرهاش همیشه تحسین کنندست راستی رفته قم به خاطر افتتاحیه .......اینو بگم بخند دیشب اخبار قم رو نشون میداد مامانم گفت اینجا چه خبره چی کار دارند میکنند من زود گفتم فردا برگذار میشه یک مدت مهندس ها دارند روش کار میکنند و و و مامانم گفت تو از کجا میدونی من گفتم که با یکی از مهندس ها در ارتباط هستم اون بهم میگه ..........مامانم از من مطمئنه و میدونه تو هیچ خطی نیستن .اما خوب مادر دیگه یه کم نصیحت کرد البته من هیچ وقت کل ماجرا رو برای کسی تعریف نمیکنم اما یه لحظه افتخار کردم که با مهندس و انسان با شعوری مثل حمید عزیزم هم کلام شدم خلاصه از محسن مهناز سیمین گلم و و و همه شمه دوستانم ممنونم که بهم لطف بیکران دارید قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت 13:17 یه لحظه فکرش ارومم نمیزاره
سلام به اشک تو
ای بابا ! دیشب مامان بزرگم و عموم اینجا بودند.شاید باورتون نشه تا اون لحظه باور نمیکردم که مرده!!!!!!!با خودم گفتم عکسش رو ببینم شاید کس دیگه ای باشه وای وقتی رفتم جلو زمین و زمان برایم تموم شده محسوب شد اصلا باورم نمیشد اخه چرا؟چرا نمیتونم قبول کنم ؟ما فقط با هم همسایه بودیم .و اصلا نه سلامی و نه کلامی.اما نمیدونم چرا این قدر گریه میکنم نمیدونم چرا نمیتونم هضمش کنم ؟ دیشب نتونستن بخوابم تو جام فقط اشک میریختم باور کردنش سخته اخه هم سن بودیم این بیشتر منو میسوزونه ای خدا چرا؟ خانواده درست و حسابی نداشت اما نسبت به محیط خونه پسر خوبی بود ........ چرا فکرش یک لحظه ارومم نمیزاره؟ دیشب جلوی اینه گریه میکردن اما به خودم میگفتم بابا فکر کن داشتی از یه کوچه رد میشدی دیدی جوان ناکامی از دنیا رفته ..... خدایا من که نمیتونم تحمل کنم ببین خونوادش چی میکشند بهشون صبر بده!از صبح دوباره صدای دادوفریاد میومد بدتر دل ادم خون میشد من پدر بزرگم مرده بود ۲ سال پیش فقط وقتی تو قبر گذاشتنش گریه کردم اونم به اینکه دنیا رو اون طوری که بود ندید و عرصه را به خودش تنگ کرده بود نه خورد و نه استفادشو کرد بعد ایتنکه مرد فهمیدیم خودش نخورده و نگه داشته برای ورسه......... خلاصه فقط به اینش من گریه کردم ... مشکلاتم فراموشم شده این چند روز فکروذکرم شده .چرا مرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مرگ شاید رسیدن باشد. اما هیچ مهمان ناخوانده ای عزیز نیست. پس بگذار دعوتم کند!! من که برای همه کار کرده ام... میخواهم برای خدا زندگی کنم....! قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه دهم تیر 1384 و ساعت 12:12 لعنت به این دنیا
سلا به اشک تو
وای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونید دیشب نخوابیدم فکر سیامک راحتم نمیزاشت .اخه گناه داشت .خدایا چرا اونو بردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو خونشون قیامت بود هر از گاهی خواهرش جیغ های بلند میکشید و میگفت داداشم ساقدوش نداره!سیامک خواهر برات بمیره !مهندس.افتخار کردم وقتی مهندسی قبول شدی !الانم افتخار میکنم از پیش ما میری!!!!!!!!!! ای خدا از بس از پشت پنجره صدای زجه شنیدم از بی گریه کردم سرم درد میکنه نمیدونید یه جورایی بودنش عادت بود ......صداش .اهنگ هایی که میخوند .با صدای بلند سه تار میزد........همیشه نوار هایده به گوش میرسید .همیشه به لحن جالبی مامانش رو صدا میکرد صداش تا خونه ما میامد ..الان همه تو کوچه خون به گوششون میرسه همه گریه میکنند تمام اهل محل براش دعا میکنند به جوونی از دست رفته اش به زیبایی که داشت ......اما چه فایده همش رفت زیر خاک.... اوردنش تو حیاط نمیدونید داد میزدنند همه دیوانه شده بودند .... خدا به هیچ خانواده ای چنین مصیبتی نده ای خدا مرگ جوون به هیچ خونه ای نصیب نکن میترسم منم دیوانه بشم چه قدر دیدن این لحظه دچوار بود ای خدای بزرگ همه جیغ میزدند هیچ کس تو حال خودش نبود .... میگفتند که عاشق یه دختر شده بود تو دانشگاه .کلی دوسش داشت هر هی که پول دستش میامد خرج اون میکرد اخه وضع مالی خوبی نداشتند اما بازو همون رو برای دختر خرج میکرد یه روز گفته زنت میشم بهش امیدواری داده چون خیلی خوشگل بود فکر میکرد پول خوبی هم داره اما وقتی فهمیده باباش کیه ننش کیه هیچی ندارند پسر بیچاره رو با یه دنیا شور ارزو تنها میزاره و ترکش میکنه دیگه اثری ازش پیدا نمیکنه به سیامک چند وقتی بود که حمله های عصبی وارد میشد ولی خفیف... ای وای یک لحظه فکرم اروم نمیشه نمیتونم حضمش کنم چه برسه به خانوادش تو کوچه پوست خودشون رو داشتند میکندند ... قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه نهم تیر 1384 و ساعت 10:11 روحیه ام خوبه اگر بزارند!!!!!!!!!!!
سلام به اشک تو
اول از همه قبل از شروع صحبت هام باید از دوست نازنین و گرامیم کمال تشکر و قدردانی را به عمل اورم نمیدانم با چه سخن یا جمله یا حرف ازت تشکر کنم اما ترجیح میدهم ساده صادق و صریح بگم ممنونم!! (حمید عزیز) دیشب فرم کنکور ازاد رو هم پر کردم با هزار ارزو در سر فقط امیدوارم این بار زمین نخورم چون کلی فکر و ایده جدید برای ادامه زندگیم در نظر گرفتم .. به حرفهای دوست نازنینم فکر کردم باید بگم اگر معشوق من مرا نمیخواست بتید زودتر از اینها تنهایم میگذاشت با اتفاق های قبل و اخیر چون شما چکیده ای از انها را میشنوید اینجا نبودید ببینید چه بر ما گذشته اما قبول دارم خیلی از اتفاقهایی که رخ داده بود ما هم مقصر بودیم ....اما هم دیگر را ترک نکردیم چون امیدواریم که یک روز مانده از زندگیمان به هم برسیم ........من رسیدن را درلذت انتظار کشیدن به دست اورده ام ولی خیلی دلم میخواهد که شب را در ارامشی ابدی به صبح رسانم !!! من بارها امتحانش کرده ام شاید درست شاید غلط شاید از نظر دیگران بی مورد اما به اعتمادی که در نظر داشتم رسیدم حال خوب یا بد اما اجازه ندادم کسی تا به حال در زندگیم تصمیم گیرد شاید اطرافیان نظر داده باشند اما تصمیم نهایی را خودم بر گذیدم .......میدانید من ادم مغروری هستم اما نمیدانم چرا برای عشقم غروری به همراه ندارم همیشه خواسم حرف اخر را او بزند همیشه دلم خواسته او به من بگوید چه چیزی درست است اما محدودم نکرده اجازه حرف داده نظر دادم اما اخرین تصمیم با او بوده من که لذت میبرم از اینکه او بهم بگوید چه کار انجام دهم ........اشتباه نکنید دستور نیست یک احترام است ... خلاصه امروز یک اتفاق ناگوار برای یکی از اشناها افتاده که از وقتی شنیدم سرم درد میکنه اصلا باورمم نمیشد ... امروز در اتوبوس سکته کرد........ خدا رحمتش کنه ... قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه هشتم تیر 1384 و ساعت 11:28 دلواپسم
سلام به اشک تو
امروز صبح که از استخر اومدم سر راه رفتم پستخونه ....... کنکور ازاد هم امده! دوست دارم بلاخره یه جا قبول بشم.هم دهن مردم بسته بشه هم فرصت خوبی بشه برای فرار از تکرار و بتونیم سر فرصت برای ازدواج و مخارج ان فکر کنیم تصمیم گرفتم به هیچ چیز فکر نکنم جز قبولی در دانشگاه اگه بشه خیلی موقعیت فرق میکنه !!!!!!!امیدوارم که همه چیز درست بشه من که نمیتونم جدا بشم اما میتونم در بهتر کردن و روبراه کردن اوضاع کمک کنم مهم نیست اینا هر جوری باشه حرف خودشونو میزنند من باید به قول دوست عزیزم با سیاست رفتار کنم............... قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه ششم تیر 1384 و ساعت 19:51 تعارف نکنید !میخواید به جای من زندگی کنید ؟؟؟تو رو خدا ........
سلام به اشک تو
تبصره جدید امده باید مثل جاده هراز شمال یکی رو انتخاب کنم یا از فیروز کوه برم یا چالوس.جالبه نه؟به من میگند یا باید ترک عشق کنی و یا پدر را دریابی .......... اخه من چه میتوانم بگویم خودم هم موندم به خدا گیر کردم در همون دو راه از کدوم راه بروم زودتر به دریا میرسم به ارامش ؟؟؟؟؟؟/چرا همیشه وقتی راه حلی ندارند برای امدی دو راه میگذارند .یا خانواده یا عشق ......من از خانواده به عرصه رسیدم در ان زندگی کردم تا به عشق دست یافتم هم اکنون که مرا هم محتاج عشق است و هم خانواده ......کدام را گزینم که کسی ازرده خاطر نشود!!!!!! موندم اینا هیچ مشکلی در زندگی ندارند جز شوهر دادن من ؟خیلی دلم میخواد بدونم خونه شماها هم سر شوهر کردنتون یا شوهر دادن خواهرتون جنگه؟........
دفتر خاطرات به سرعت ورق میخورد با صفحات سیاه .بایید نزاریم صفحه دلمون هیچ گاه سیاه نشود.. قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه ششم تیر 1384 و ساعت 15:20 ای بابا
یلام به اشک تو
من هی مینویسم اما نمیدونم چرا ارسال نمیشه در هر صورت خسته شدم دوباره بگم سر فرصت میام فقط اینو بدونید که اوضاع فرقی نکرده بدتر هم شده........خلاصه هنوز هم جنگ و دعوا حکم فرماست راستی از (حمید عزیز)ممنونم که واقعا منو حمایت میکنه و پشتیبان منه اما جدی حرفت منو به فکر وا داشته که باید با مشکلات با سیاست رفتار کنم .........برام جالب بود چون تنها چیزی که در من یافت نمیشه سیاست است..............و دلم میخواد بدونم چند سال داری ؟ قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه پنجم تیر 1384 و ساعت 13:57 عجب سمجیه ها!!!!!
سلام به اشک تو
امروز رو هم زهر مار کردند .بازم سر نهار بازم تلفن بازم ون زنیکه بازم دعوا بازم بدوبیراهای اینا!!!!! میگن که بزار بیان منم میگم نمیخوام ایقدر درک این جمله دشواره؟من نمیخوام شوهر کنم .من نمیرم .من به غیر از اون با هیچ مردی حرفی در باره ازدواج ندارم .این قدر سخته.ببینم شما هم نمیتونید بفهمید؟من خیلی نا مفهوم حرف میزنم ؟.......پس چرا اینا نمیفهمند شایدم خودشونو زدن به اون راه .بازم شروع کرد به سخنرانی های تکراری و بی مورد و چرت که گوشم پره اگه گوشمو کج کنم از توش همه حرفها شروع به ریزش میکنه چون همش تکراریه و مخم گنجایش برای حرفهای چرت نداره !!!!!!اون قدر حرف زد که نگو میدونید جالب اینجاست که گفت من برم تحقیق کنم ببینم چه طوری هستند نمیدونستم بخندم یا گریه کنم گفتم عزیز من اخه چیزی که من نمیخوام من نمیزارم بیان کجا میخوای بری این قدر عقده داری برو برا دختر فامیلات تحقیق کن تا یه کم خالی بشی ! اه اه اه خلاصه همش حرف خودشو میزد من سکوت کرده بودم چون من یه بار گفتم من نمیرم .اما چون نمیفهمه من دیگه تکرار نمیکنم دیدم صداش تو گوشم دیگه داره خستم میکنه گفت بیان گفتم باشه اقا اون قدر شاد شد مثل این بد بختا که بهشون فرصت خود نمایی دادن .........خلاصه قبول کردم اما نمیدونید چه برنامه ای براشون دارم اینا که دم از ابرو میزنند چنان ابرو ریزی کنم که عقلشون بیاد سر جاش میزارم میرم بیان ببینند جا تره بچه نیست !!!!!!!!!! خدا شاهد دیگه خسته شدم وقتی نمیفهمند باید مثل خودشون رفتار کنم حالا میبینید من وقتی قاطی کنم دیگه .............. خواهشند نصیحت نکنید که دیوونه شدم شما هم اگر بودید خل میشدید بازم میام میگم .............قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه سوم تیر 1384 و ساعت 16:14 اگه بشه چی میشه!!!!!!!
سلام به اشک تو
وای نمیدونم چه طوری ازون تشکر کنم روز اولی که این بلاگ رو ساختم خیلی نااومید بودم .احساس میکردم کسی سر نخواهد زد و بازم حرفهایم بین خودم و صفحه های سیاه شده بایگانی خواهد شد اما حالا خیلی خوشحالم که به من قوت قلب میدهید (از بابک تشکر میکنم که به من امید واری داد و گفت کمی دیر شده اما همین که دوباره سعی کردی خودش کلیه!!!!!!!)از حمید غزیزم و حسام و . و .و .. میدونید یه جورایی نگرانم که قبول نشم میترسم بازم شکست بخورم و خورد بشم باور نمیکنید که خیلی خستم دلم میخواد متحول بشم .....دوست دارم با زمان پیش برم اما ان طور که دلم میخواد عزیزان ناامیدی درد بدی ست یعنی دور بر ادمی پر دوست و اشنا و فامیل باشه اما نتونه به هیچ کدوم حرفی بزنه ......نتونه بگه که تنهاست.محتاج نوازش زبانیست.وای از روزی که ادمی در بین ادمها احساس غریبی و تنهایی کند... پدرم هم چنان سکوت اختیار کرده.شاید منتظر این است که مطمئن بشه من قبول میشم یا نه و دوباره شروع کند..... جز سلام و شب بخیر بین ما هیچ حرف یا جمله ای ردوبدل نمیشود...همه منتظر گذر زمان هستند تا ببینند چه بر سر من خواهد امد دلم نمیخواد از رویایی که ساخته ام دور شوم دوست دارم به ان چیزی که در ذهنم میگذرد برسم هر چند که میدانم ارزویی محال است خیلی دوست دارم حالا که تصمیم گرفتم.شرکت کنم قبول بشم!!!!!!!!خیلی خیلی......اما میترسم همه چیز خراب شود و دوباره تنها شوم در بی کسی هایم!!!!!...........
برای بهتر دیدن دنیا بعضی وقتها لازمه گریه کنی تا با پرده اشک دنیا رو بلوری ببینی! قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه دوم تیر 1384 و ساعت 15:21 یه امید تازه
سلام به اشک تو
از همه شما گلهای نارنین ممنونم که به من امید میدید و حمایتم میکنید .بعد از ۵ سال تصمیم گرفتم که دوباره کنکور بدم ......یه حال عجیبی دارم اما وقتی گفتم کسی خوشحال نشد .اعتراض هم نکردن شاید احساس میکنند حیله ای در کار است اما براشون متاسفم !!!!!برام دعا کنید اون چیزی که دوست دارم قبول بشم.......چی میشه دنیا. زمان .زندگی . برای یک بار هم شده مطلبق میل من بچرخه؟......! خیلی خوشحالم شاید همین امید باعث شده احساس سبکی کنم احساس کنم میشه از صفر شروع کرد میشه برای خودت زندگی کنی .... ازتون میخوام برام دعا کنید تو رشته دلخواهم و در جایی که تو فرم درج کردم قبول بشم قربون همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه یکم تیر 1384 و ساعت 13:4 |
|

