|
دارم دیوونه میشم
سلام به اشک تو
سلام سلام سلام نمیدونید چه قدر اعصابم خورده یه مدت نمیام قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه سی ام مرداد 1384 و ساعت 11:30 تنهایی خیلی سخته!!!
سلام به اشک تو
بازم دلم گرفته نمیدونم چه طوری خالیش کنم اخه اون قدر توش فکرو خیال انباشته شده که اگه یکیشو خالی کنم پشتی زود میاد اول صف خلاصه ..........حمید که از نوشتن دست کشید دلم خیلی گرفت درسته مدام باهام در تماس است و برام همیشه نظر میده اما بودنش یه چیز دیگه بود خوب منم راضی نشدم که اذیت بشه شاید صلاح در این بود که تعطیل کنه یکی دیگه از دل گرفته گیهام جواب کنکورم است دیگه دارم جون به لب میشم نمیدونم چرا اعلام نمیکنند ........پریروز با یکی از فامیل هامون دعوام شد البته تقصیر من نبود خودش خواست .زبونش بیش از حد دراز بود باید خفه میشد ...نمیخوام از خودم تعریف کنم اما از وقتی بدبختانه وارد فامیل ما شده هی به من میپیچید هی زیادی نطق میکرد اون روز دوباره به من گفت چرا این شکلی شدی امروز و و و منم کفری شدم اخه مگه من چه شکلیم ؟ هر چی باشم از تو که بهترم با اون دماغ شتری اه .............. خلاصه اصلا دیگه باهاش حرف نزدم شوهرش اومد دید مثل چی یه گوشه نشسته مامان بزرگم اومد دید قاطی بقیه نمیشه اخه رو نداشت پا شه اولا خونه ما بودن وقتی من نخوام رو بدم طرف رو با چشمام به جلوی در راهنمایی میکنم یعنی پا شو گمشو ...خلاصه اخه باید خفه میشد هیچ کس هم نمیپرسید چرا ساکتی یا یا یا اینم بگم من هیچ وقت بهش توهین نکردم و هیچی نگفتم دماغ شتری رو هم تو ذهنم گفتم .جوابشو که ندادم و خنده تحویلش دادم خودش فهمید اوضاع چه طوریه ...خلاصه باید بفهمه با همه نباید صمیمی شد یه کم شعورش کمه جلو روی ادم میگه زشتی و این طوریی و و و .من دیگه باهاش حرف نمیزنم تا بفهمه هر چند نفهم نفهمه دیگه ................ دعا کنید جواب کنکورم بیاد عشقم هم هر روز میپرسه میگم هنوز که خبری نیست
زندگی را فرصتی انقدر نیست که در اینه به قدمت خویش بنگری یا از اشک و لبخند یکی را سنجیده گذین کنی عشق را مجالی نیست حتی انقدر که بگویی ***** برای چه دوستت دارم *****
قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384 و ساعت 11:7 چه قدر کسل کننده
سلام به اشک تو
جان در بدن زیادیست میل به رفتن دارد......... با خواست خودم نیامدم اما دلم میخواست در جوانی خلاصه شوم پیری تجربه دردناکی است شاید با کمری خمیده و صدایی بی رمق در حال ازمایش هستیم!!! حوصله ندارم حمید گذاشت نمیدونم چرا اعلام نمیکنند دارم دق میکنم ....... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 و ساعت 14:38 عجب یه دنده ای!!!!!!!!!!
سلام به اشک تو
دلم میخواد زمان متوقف بشه دوست ندارم از رویای با تو بودن بیدار بشم دوست دارم در بیهوشی مست بشم دلم نمیخواد عقربه ها منو وادار کنند رهات کنم
دوست دارم فقط تو رویا بسر ببرم نمیدونم تا حالا پیش اومده دلتون نخواد جدا بشید میخوام براد بنویسید عشق یعنی چی؟؟؟
اول شما معنی کنید بعد من براتون می نویسم شاید هم مشابه باشه نظراتمون اما اول شما بگید!!! راستی دیروز ۴۰ سیامک بود امتحان زبان ۹۶ شدم دلم میخواست ۹۸ بشم ولی خوب از هیچی بهتره! اما جواب کنکورم هنوز نیامده قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 و ساعت 13:3 ای خدا به اندازه تمام عمرم ازت ممنونم........
به جای اشک عشق جایگزین میکنم
سلام به عشق تو چشمانم در نگاهش ساعتها خیره ماند حرفی برای هم نداشتیم زیرا قلبهایمان در حال نجوا کردن بودند نمیخواستیم خلوتشان را با صدا بر هم زنیم سکوت را ترجیح دادیم تا قلبها دردودل کنند... چشمهایش عمق عشق را فریاد میزد هوس بوسیدن لبهایش ازارم میداد عشق مقدسمان را با هوسی زودگذر الوده نکردم اما چشمهایم با اندامش عشقبازی میکرد!!! وای یک دنیا برای شکر کردن کم میارم .... قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه پانزدهم مرداد 1384 و ساعت 19:43 به به !!!!!!
سلام به اشک تو
رفتنم با خود نبود دلم میخواست بازگشت را با تو تجربه کنم ولی افسوس! صد افسوس... که همه بازگشت ها و تجربه ها پایان خوشی ندارد.... از دل برخواست تا در دلت لانه کند قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه چهاردهم مرداد 1384 و ساعت 12:57 معنی عشق را میدانی؟؟؟
سلام به اشک تو
به تنگ امدم به قطره ها مینگرم که خود را عاشقانه به باد می سپارند و بر زمین پهن میشوند اگر از ابر بپرسید: از غم جدایی دلش خون است اما همیشه باید یک طرف پیش قدم شود برای ارامش دیگری......... شاید ماه نیز عاشق باشد عشق به موجودی که هرگز ندیده اش معشوقی که در حسرت رخسار او می سوزد و خاکستر میشود مهتابی که در جستجوی افتاب است شاید اگر از خورشید هم بپرسید او نیز عاشق باشد..... ممنون از همه شما گلهای نازنین . عزیزم غصه نخور زندگی با ماست حتی اگر او رفته باشد حتما لایقت نبوده!!! رسم زندگی نامردی است باید جایگذین کردن را بیاموزی... قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 و ساعت 13:17 عاشقی؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام به اشک تو
به کنار پنجره پناه میبرم به روزهای خوشی که به سر بردیم فکر میکنم... کاش هرگز نمیدیدمت که حال در غم رخسارت نسوزم ایا عشق امتحان است چرا خوبیها پنهان شده اند اما در دریای تفرت و کینه غوطه ور هستیم چرا با عشق و فراغ ارزیابی شدیم...؟ با این همه چرا و سوالهای بی جواب . در عجب هستم که خداوند از سکوتش بر ما چه حاصل خواهد کرد؟؟؟ امروز امتحان پایان ترم زبان دارم .ای وای هیچی نخوندم درسته همیشه ۹۸ میشدم اما این بار اصلا نخوندم .جالب اینجاست به روی خودم هم نمیارم و کتاب رو اصلا باز نکردم ببینم توش چه خبره؟!!! از همه دوستان خوبم ممنونم که منو با نظراتتون شرمنده میکنید.مخصوصا حمید گلم.داداش عزیزم پسر خاله نازنینم .علی جان محمد.هیلدا ومهسا ...... خلاصه حق رو شما به کی میدید .......... قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 13:2 سلام
سلام به اشک تو
حرفی برای گفتن ندارم اما دلم میخواد سرتون رو بیارید جلو و ناله های قلبم را گوش کنید نظر بدید تا دلم خوش بشه
|+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 و ساعت 23:21 ای بابا!!!
سلام به اشک تو
چون پنجره را به من گشودی دیدم که خودت ستاره بودی احساس شدی شکفتی از نو یک شعر به جای من سرودی دو روزی میشه هر کاری میکنم هیچ مطلبی به ذهنم نمیاد یه کم ناراحتم !دیشم تو جام هر کاری کردم یه خط هم نتونستم بنویسم و خوابم برد نماز صبح مامان اومد گفت بابات میگه تا این موقع کی پای کامپیوتر نشسته ؟؟/شکه شدم اخه من دیشب خاموش کردم اما .............خلاصه اومدم دیدم بلههههههه ...ولی از تعجب شاخ در اوردم ..موندم چه طوری روشن شده ...الانم که فکر میکنم هنوزم دلیلشو نفهمیدم قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 و ساعت 19:13 جالبه!!!!!!!!!!!!!
سلام به اشک تو
تمام روز به پنجره خسته میاندیشم به تبسم های غریبی که مهمان عاطفه های خام اند!!! هنوز عشق را زمزمه میکنم و دستهای خالی دراز است... من به فردا میاندیشم................ درسته نظرات زیادی د ریافت نمیکنم اما بازم عاشقانه هر روز اپ میکنم..........لطف های بیکران حمید منو شرمنده خودش میکنه... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه دهم مرداد 1384 و ساعت 23:1 گفته بسیار است و وقت اندک
سلام به اشک تو
کودکی را با ندانستن به پایان میبریم جوانی را به پیرسالی میفروشیم. ولی وقتی خود را روی صندلی چرخ دار بدون رمق ایستادن روی دو پا می بینیم ! نا خداگاه چشمها را میبندیم ودل خواستار است به دوران کودکی برگردیم ،،، مثل ان وقت که مرگ گریبان گیرمان است و ما عمر دوباره میطلبیم ************************************* گرفتن قلم در دست را گم کرده ام زیرا روزگاری است که از نگاشتن دست کشیده ام اما دلم برای خطوط تنگ است !!! برای حرفهایی که سپید را سیاه میکنند . اما سرنوشت مثل ان نیست خود تعیین میکند سپید باشد یا سیاه.......... و به نگاشتن شانسی نیست. زندگی را دوست دارم چون ان را در یک جمله میبینم و ان با تو بودن است...... شاید کسانی باشند که ساعتها به این جمله بیاندیشند ام معنای حقیقی ان را نیابند ولی معنای من خلاصه شده در این جمله چرا این قدر حرفها دشوار شده اند که ادمی نمیتواند حرف را درک کند و شاید درک ها کاهش یافته که حرفها غیر قابل فهمند.... قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت 20:3 اگه ضد حال نزنند امروز توپم...!!!
سلام به اشک تو
عشق گفتنی نیست ، بلکه بوییدنی است! مثل شاخه رزی در حیاط کوچک خانه که شبنم خیس ان انسان رو به هوس میاندازد... دست پیش میبرم. ! خار ان انگشتم را میازارد... اما باز از کندن ان منصرف نمیشوم...... ****،،،،،******************،،،،،،،،،****زندگی را پایانی نیست پس چرا من منتظر مرگ هستم ؟ در دنیایی که هر چیز و هر کس بدون اجازه من وارد میشوند ... چرا من انتظار را جستجو میکنم ؟ چرا لبخند را فراموش کرده ام ؟ چرا اشک در گوشه چشمانم خونه کرده ؟ چرا زمان فقط برای من متوقف شده ؟ چشمانم را میبندم...و باز میکنم ...سالها و قرنها در جلوی چشمم در حال در شدن هستند .. ولی !!! من همچنان بدون لبخند وبا اشکی که در گوشه چشمم سنگینی میکند و میل به افتادن دارد ایستاده ام ... ( با ارزوهای محال،وفکرهای بیهوده،ولی قلبی امیدوار ) چند مدتی است که در خودم فرو ریخته ام.به حرفهای مردم میاندیشم................
هر وقت هوا مه الود است بدان دلم هوایت را کرده... بغض ابری که می ترکد مرا پشت خود پنهان نموده دلم مانند اسمان صاف میشود و چشمهای ابی ام ترا میطلبد... تقدیم به تو |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت 16:52 باز هم گرفته
سلام به اشک تو
دلم مثل قناری در قفس گرفته هر چه قدر به در و دیوار می کوبم هیچ اتفاقی رخ نمیده .. جز اینکه جراحتم عمیق تر میشه... ارامش بر من حرام شده .دلم چیزهایی میخواهد که اطرافیانم خود را بی نیاز ان میدانند.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،***************************،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، باز هم قلم میخواهد از ذهن حرفهایی رو بر صفحه های سفید جاری کند باز هم ماندم! راه را میدانم و میبینم اما پای رفتنم نیست ... ذهنم پر از حرف است ،هیچ یک کار من نیست ،انگشتانم خودشان قلم را اختیار کرده اند و سیاه میکنند... شاید حرف من حرف دیگری باشد .اما او بی اعتنا به من فقط سیاه میکند .شاید عقده های خود را باز میکند شاید مدتها منتظر فرصت بوده تا سیاه کند اما نمی گذاشتند حال او را میفهمم .تازه شده مثل من .... پس بگذار در حال خودش باشد فرصتی پیش می اید .خود را گم میکنم هول میشم .منی که سالها غافل از دیدن رخ خود در اینه هستم چنان از خود بی خود میشوم وبه خود میایم میبینم ساعتهاست جلوی اینه هستم شاید با خود حرفی هم زده باشم .............. . عشق را هیچ تضمینی نیست شاید به خود ایی و مجنون را قبول نداشته باشی بر میگردم |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت 12:2 ممنونم..........
سلام به اشک تو
چند روزی که گرفتار گرفتاری حمید بودم از خود کاملا غافل شده بودم .......اما به نظر من بهترین کار رسیدگی به مشکل عزیزان است چون روزی انها نیز به سراغ من خواهند امد ومشکل من رو حل خواهند کرد .در هر صورت خیلی خوشحالم که تمام شد ووو دوباره به جمع ما پیوست .و همش تلاش خودش بود .دلش میخواست بماند اما دو دل بود ..یکی را فدای دیگری کرد اما دست بهترین را بالا برد .... ***********ممنونم*********************ممنونم*********
من خیلی خودخواهم؟؟؟ اما همه خود خواهند...!!! از بچه ای که دست چپ و راستش را شناخته . تا پیرزنی که میداند مرگ در یک قدمی اوست... پس طمع برای چی؟؟؟ در واقع مرگ برای همه نزدیک است کسی از روز امدنش خبر ندارد اما از اینکه بالاخره خواهد امد فقط حرفش است !!! پس فقط من خود خواه نیستم .،حداقل اگر برای کل دنیا باشم برای یک نفر نیستم ... عشق یعنی همین!!! شاید بگویید: مادرها هم برای بچه هاشان خود خواه نیستند... پس قبول دارید که عشق هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما در هر کسی به گونه ای... چرا انکارش میکنید؟؟؟ قربون همگي |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت 11:45 ناراحتی اون یعنی ناراحتی من!!!!!!!!!!!!
سلام به اشک تو
اولین کسی که منو تشویق کرد که بنویسم دوستم بود بعدش ازدواج کرد رفت خارج به خاطر یک سری مشکلات .... از الان میترسم که جواب کنکور اگه اونی که میخوام نشه چی کار کنم کلی امیدوار شدم و و و اما میدونم دیگه شانس ندارم حمید هم همین طور مثل اون یکی دوستم و و و می خواد بره همیشه باید تنها باشم هیچ کس نمیخواد من با بودنش احساس ارامش کنم .... دلم مانند ماهی که در اب تقلا میکند گرفته دلم اندازه پیرسالانی که در اتاقکی نشسته اند تا فرزندانشان مانند روزی که ترکشان کردند بیایندو سر سخن گشایند گرفته دلم مانند ابری که میل به اشک ریختن دارد گرفته دلم مانند پرنده ای که هر لحظه امکان دارد در قفس جان دهد گرفته اما برای بازگشایی این دل راهی نمیبینم ........................پس بگذار با رفتنت دلم تقلا کند، بگیرد ،ببارد وبمیرد
حمید جان باز هم فکر کن شاید برای رفتن زود باشد و تو قافل از ان بروی و پشیمان شوی..... از دل بر خواسته بر دلت خواهد نشست ...... قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت 18:25 خبر خیلی بدی شنیدم
سلام به اشک تو
ببینم حمید چرا داره ما رو ترک میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو این ۲ هفته که من نبودم چه اتفاق هایی افتاده که من ازشون بی خبرم ؟؟؟؟؟؟؟ این را بدان رفتن تنها راه ارامش یافتن نیست خود را با این عمل توجیح نکن گفتن خدانگهدار جز یک کلمه معنایی بیش ندارد مهم قلب ادمی است اگر احساس میکنی که با رفتنت صدایی از قلبت شنیده خواهد شد و نمیتوانی لحظه ای ارامش را در خود احساس کنی و اشکی از گوشه دیدگانت فرو خواهد ریخت مانند کوهی که ریزش میکند فکر رفتن را در خود دور کن اما اگر احساس میکنی که رفتن تنها راهی است که می توانی ادامه دهی و ارامش و هستی خود را در فرار میبینی پس برای همیشه برو و مارا با درد جدا شدن و دور نگه داشتن خود از ما تنها بگذار .... این رو تقدیم میکنم به حمید عزیز کمی روی نوشته ها مثل همیشه فکر کن و بهترین را برگذیر از دل بر خواسته مطمئنم بر دلت خواهد نشست............. قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت 12:57 دلم اندازه اقیانوس وجودت برایت تنگ است
سلام به اشک تو
دوستان گلم عزیزان مهربان حامی های خوبم سلام ... از اینکه چند وقتی نبودم از همگی معذرت میخواهم هما باور کنید دسترسی نداشتم اما دلم برای تک تک شما گلها تنگ شده بود به خصوص برای حمید نازنین ولیلا مهربانم و علی محسن که قضاوت عجولانه کرده و گفته من بی معرفت شدم اما خدایی نمیشد بیام نگران نشید حالم خوبه اما خوب بلاگ نمیشد بیام .........خلاصه دلم این چند جمعه که نبودم خیلی گرفته بود دوست داشتم دم اذان بیام و به بلاگ حمید سر بزنم تا دلم باز شه اما نمیشد و پر پر میزدم ........اما بازم برگشتم و دوست دارم مثل همیشه طرفدارم باشید و بدانید که من با شما روحیه میگیرم........ **********این چند خط هم از خودم هست از دل برخواسته امیدوارم بر دل نشیند........******** هیچ کس مرا دوست ندارد جز رخی که در اینه پیداست... گفته ها بسیارند، اما نا گفته ها از چشمها نمایان و نیازی به لب گشودن نیست نور نگاه بیانگر اتش درون است پس بگذار سکوت بین ما قضاوت کند ... عشق یعنی نداشتن نه داشتن چون این نبودی و نیستی و در انتظار هستی سوختن است که معنای عشق را توصیف میکند انتظار هر چه قدر هم که سوختنی باشد شیرینی ان غیر قابل وصف است ... قربون همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه هفتم مرداد 1384 و ساعت 21:30 |
|

