|
هم خوشحالم هم ناراحت اما بیشتر ناراحت و افسرده!!!
سلام به اشک تو
اول از همه خوشحالم که فافا جان تونست لینک منو پیدا کنه اخه خیلی خنده داره من براش فارسی نوشتم خودش برگردوند به انگلیسی خلاصه هر وقت یادم میافته جون خودم خندم میگیره ناراحتم خیلی خیلی چون یه جورایی با عشقم بحث کردم ناراحت اون که نیستم اما خوب منم حق دارم قاط زدم به خدا اگر فروردین بیاد میره تو ۷ سال ....باور میکنید کم نیست ها باید منم سختگیری کنم برای به هم رسیدن یا نه خیلی افسرده شده اونم اعصابش خورده کارش درست نمیشه اما باید سعی کرد این راه رو با هم شروع کردیم نمیشه که الان بزنیم زیرش ......خلاصه ... این بچه سوسول دبیرستانی اخر کار خودشو کرد اما اگر ببینمش روزگار براش نمیزارم فکر کرده من هم سنشم ابروریزی میکنه بیشعور احمق ......اه دوست دارم بیاد چت حسابشو برسم اشغال تازه به دوران رسیده نونور... من که کاری ندارم و کاری نکردم هیچ مدرکی هم نداره فقط زبونش دراز شده که باید قیچی کرد درد خودم بس نیست برا من ادم شده ......مسخره!!! بازم میام بیشتر از این بنویسم کار به جاهای باریک میرسه ناسزا میگم بد میشه ببخشید بچه ها دست خودم نیست عصبی کرده منو دیگه ........... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 12:31
بچه ها !!!!!!!!!
چرا بلاگ من ثبت نمیشه بیاین نظر بدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میخوام بدمنم باید چی کار کنم با این بچه سوسول و جریان خودم و بدبخت یم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 و ساعت 13:6 اون قدر عصبانی هستم که دوست دارم یه نفر رو که پیش قدم میشه خفه کنم!!!
سلام به اشک تو
نمیدونید که چی شده اولا با عشقم سر موضوع بی خودی درگیر شدم و فعلا هم ازش دلم پره حالا حالا ها هم سرد نمیشم یعنی زندگی من نصفش هیچ.... خلاصه یه بچه سوسول دبیرستانی که تازه فهمیده دختر چند بخشه برا من ادم شده فکر کرده زندگی من الکیه و میتونه خرابش کنه اون قدر دیوونم کرده که حد نداره درد خودم بس نیست امروز که اومدم اف هامو بخونم دیدم هر چی از دهنش در اومده بارم کرده تحملم تموم شد میخواستم برم سر وقتش اما بازم گفتم اون بچست اما خوب اون قدر بیشعوره که الان کل شهرو پر کرده از چرت و پرت . حمید جان قرار بود یه شعر برات بگم اما به خدا اون قدر فکرم خرابه میترسم فقط چرندیات بگم پس فعلا صبر کن سر فرصت مینویسم .......... فعلا قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 و ساعت 12:25 عمر دوباره
سلام به اشک تو
دوباره به نوشتن مشغول شدم شاید برای فرار از مشکلات اطراف و شایدم برای اینکه می خوام یه جوری از گذشته فاصله بگیرم و به اینده امیدوارتر بشم ...... دلم برای حمید علی کیومرث گل مهناز .و. و. و. تو و من غریب خیلی خیلی و میلاد عزیز تنگ شده بود مذسی که منتظرم بودید و در این مدت منو با نظراتتون شرمنده کردید
قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه شانزدهم آبان 1384 و ساعت 16:18 بازگشت
سلام به اشک تو
من برگشتم شاید دیر شایدم زود نمیدونم اما به هر حال مجبور به بازگشت شدم ولی جایی برای ماندن هم داشتم در قلب پاکی که صادقانه گفت دوستم دارد ولی خود نمیدانست که من دیر زمانی است که خواستار هم دلی با او هستم اما به دلیل مسائل اجتمائی و طرز تفکر مردم ما مجبوریم از هم فاصله داشته باشیم اما خودش میدونه که من چه قدر دوستش دارم و برام عزیزه ....
جسمم را با خود میبرم ولی دلم همچنان پایبند یار است و روحم سرگردان شهرهاست فقط من ماندم و تنهایی هایم و خاطره ای شیرین از لحظات با تو بودن نگاهت عشق را افرید ولی در هوس لبانت غلتان شدم شرم رخصت بوسیدن را نداد ولی با چشمهایم با اندام زیبایت عشقبازی کردم غافل از انکه خود بدانی در من چه میگذرد !!! عشق الوده به هوس است و در اغوش کشیدن پایان اتش هوس و خاکستر شدن عشق ( پس دوست داشتن را به خاطر بسپار) دوست بدار زیرا دوستت دارم نه فقط به معنای کلمه بلکه به اندازه پاکی وجودت
قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 18:44 |
|

