تبليغاتX
دلنوشته های یه تیرماهی...
 هیچ وقت بخت با من یار نبوده ؟؟؟!!!
                                           سلام به اشک تو

اول از هم بزارید بگم که جلسه سوم رانندگی هستم و پشت فرمان نشستم اخ که چه قدر ذوق دارم 

و اینکه یه سری مشکلات بازم ریخته رو سرم اخه بازم با هم مشکل پیدا کیردیم ما به تنهایی مشکلی نداریم ولی وقتی میخوایم سر مسائل اطراف حرف بزنیم همیشه اختلاف پیدا میکنیم خلاصه اینکه مجید چند ماه استمه سرد شده خیلی زیاد .الان دو جا کار میکنه و دیر میاد و زود میره ما اصلا با هم حرف نمیزنیم  من میگم سلام .میگه سلام !سکوت !!!!میگم خوبی میگه اره !~سکوت سکوت سکوت !تا اینکه من باز بگم چه خبر ؟تند و سریع میگه هیچی ....و پیشقدم میشه برای حرف زدن حدس بزنید چی میگه ؟؟؟ خوب دیگه کاری نداری ؟؟؟ اخ که اتیش میگیرم میگم کجا ؟ میگه بسه دیگه کار دارم .....میگم دلت تنگ نشده برام ؟ میگه اگرم شده باشه نمیتونم بیام اخه کار دارم ...شما باشید چی کار میکنید من اخه خیلی دوسش دارم و هیچی نمیگم اما قبل از اینکه خداحافظ بگم گوشی قطع میشه !!! نمیدونم دیگه دوسم نداره ؟ چرا سرد شده ؟ نمیدونم ؟ به خدا نمیدونم ؟ اما از این موضوع خیلی زجر میکشم یه جوری جواب حرفامو میده که انگار مجبوره !اما من که اونو مجبور به کاری نکردم من همیشه اونو ازاد گذاشتم هر کاری هر جایی که میره من کاری ندارم چون بهم اطمینان دارم اما اون باهام بد حرف میزنه انگار داره تحملم میکنه خوب منم خورد میشم دیگه میریزم تو خودم و تند تند مریض میشم مثل اون شب که بیمارستان بودم و حالم به هم خورده بود خوب ادمم دیگه قلب منم میشکنه اما چون دوسش دارم طوری که خودشم نمیتونه تصور کنه چه قدر و به چه قیمتی هیچی نمیگم . اما یه کم حرصم گرفته و دارم میرم رانندگی یاد میگیرم اخه میگفت نرو و بعدا با هم میریم خودش بلده هاا فول فول .منظورش اینکه همراهم باشه اخه میدونید که قلبش مشکیه .اما من نگفتم که دارم میرم میخوام گواهینامه بگیرم و یهو بهش بگم اخه خیلی خوشحال میشه اخ که ذوق زده هم میشه و نهار هم مهمانم میکنه و تیریک فراوان هم میگه و تشویقم هم میکنه که ماشینو تند تند بردارم که دستم را بیافته (دارم مسخره میکنم هااا خبر که دارید؟)بزار یه کم هم اون بفهمه اهمیت ندادن به حرف طرف مقابل چه مزه داره !!!! من تلافی نمیکنم چون ادم با کسی که عاشقشه رقابت نمیکنه بلکه اون چیزی رو هم که داره میبخشه به اون اما بد جوری دلم به درد اومده ..سرد شده جوابم رو کوتاه میده و محل نمیزاره منم اشکم در اومده اخه !!!!

فافا گلم خیلی خوشحالم میدونی چرا ؟ اخه فردا جمعه است و تو روزه نت رو باز میکنی در ضمن میلت رو چک کم ببین اونی که میخواستی ازم به دستت رسیده یا نه ؟؟؟ خدا کنه رسیده باشه 

کیومرث دو هفته دیگه میریم کورس میزاریم دیگه ..بابا یه پا راننده دارم میشم دیگه نمیریم تو باقالیا 

من و تو غریب مرسی عزیزم .اما یه جمله تو منو به فکر فرو برده !میدونی به نظر من عاشق کسی بشو که میدونی بهش میرسی و پا در هوا نمیمونید مثل ما که حتی عقربا های ساعت هم باهامون هم خونی ندارند و بر خلاف زمانه ما میگذرد !!!و اینکه گفتی اون قدر بهش نمیگم که خودش بفهمه عاشقش شدم خوب شاید دو نفر هم زمان فکر کنند که تو عاشقشون شدی اون وقت تکلیف چیه ؟؟؟

و کمال نازنین من خیلی دوست دارم که حرف بزنم برات تا دلت باز بشه و خوشحالم که برای همصحبتی منو انتخاب کردی اما خودت که میبینی نمیشه گیر میدن منم حوصله غر غر ندارم دیگه ...

                                             و از همه همه تشکر زیاد زیاد دارم  

                                                                                                            قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 و ساعت 12:7  
 خدایا بد شانس تر از منم افریدی؟؟؟
                                                         سلام به اشک تو 

من چرا موندم ؟ وقتی فایده ای ندارم برای چی موندم ؟ چرا جا تنگ کردم ؟ مزخرف شانس تر از منم است ؟

مردم دست به خاک میزنند طلا میشه من به طلا انگشت میزنم تازه دستمم نمیزنم خاک میشه میریزه تو فرق سرم !!!یه نفر ۲ روزه شب و روز برامون نذاشته بود  اینا هم شک کرده بودن که مجید!!اخه بابا یکی نیست بگه مگه مجید سادیسم داره که مزاحم بشه اون اصلا تماس نمیگیه این همه بدبختی سرمون ریخته چه برسه فیلش یاد هندوستان کنه اه اه اه .خلاصه به سرم زد بزم ایدی کالر بگیرم این بیشعور عوضی که دوباره زنگ زد پدرشو در بیارم از شانس گند من ۴۰۰۰ دادم خریدم با مکافات تو اتاقم پشت کیس قایم کردم حالا دیگه زنگ نمیزنه ...اخ که دوست دارم بعضی وقتها دیوارو گاز بزنم از حرص  .اخ که چه قدر دارم میسوزم این دیوونه کی بود خدا میدونه .بابامم که دوباره مرض گیر دادن به منش عود کرده چپ میرم یه چی میگه راست میرم یه چی همش به مجید گیر میده  وای که من خسته شدم از حرفای تکراریش خوبه خودش خل نشده از بس یه جمله رو ۶ ساله تکرار میکنه ؟؟؟

من نمیزارم  من نمیزارم میخواین کل این صفحه رو با این چند کلمه پر کنم من نمیزارم به خدا نمیزارم .یه سوال ؟؟؟

همه یه نفر رو تو زندگیشون دوست دارند شاید مادرشون شاید یه دوست شاید خواهر شاید برادر شاید معلم شاید سگشونو من نمیدونم اما بالاخره یه نفر رو خیلی دوست دارند که زندگی شونو در اون میبینند در گذراندن لحظات با اون و و و نمیخوام خیلی رومانتیک حرف بزنم خلاصه .خوب منم اونو دوست دارم چند ساله که نفسم رو با نفس اون تنظیم کردم که همزمان دم و بازدم کنه و خیلی چیزای دیگه که گفتم زیاد رمانتیکش نمیکنم ولی میخوان اینو از من بگیرن این دوست داشتنو عشق رو و هر چیزی که باعش پیوند من با اون شده خوب شاید یه روزی اونم یه روزی زبانم رو مطابق میلشون بچرخونند اونم اینکه باشه ازش میگذرم یا باشه دیگه دوسش نمیدارم اما اما اما نمیتونن که قلب منو در بیارن نمیتونن که مهری که در روحم و وجودم ریشه کرده بکنن متاسفم  واقعا متاسفم !!!!

من ازاد به دنیا ومدم خدا همرو ازاد افریده این مردم هستند که با کارهاشون برای خودشون دام پهن میکنند من ازادی رو در این طور زندگی کردن میبینم شاید غلط باشه اما من این طور تشخیص میدم چه طور که شما زندگی رو در خوردن زاییدن شب رو با زور صبح کردن و هزار و یک دلیل میبینید و من به شما نمیگم که مطابق میل من باش ....

پس من نمیزارم که زندگیمو خراب کنند نمیزارم به خدا نمیزارم دست از سرم بردارید .........

فافا خواهشن تو دیگه روزه نت نگیر من دق میکنم 

کمال خبر فوتبالو بده 

مهدی جاه خبره اون سوالی که ازت پرسیدم بده 

و امیر جان صیغه ای در کار نیست چه برسه جشن و کوفت و زهرمار 

و ممنون از همتون 

                                                                                                          قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 15:7  
 دارم شاخ در میارم.....
                                              سلام به اشک تو

 دارم شاخ در میارم 

شاخ در اوردم

وای که شاخامو ببینید

 

این رهگذر از اون اولش مشکوک میزد یعنی هیچ وقت ادرسی از خودش به جا نذاشته بود و چندین بار هم ازش خواستم که بگه کی هستش اما طفره رفت ...حالا دیروز اومده باز کامنت گذاشته تو پرانتز (م ف )زده وای که دارم شاخ در میارم اون کیه .یعنی کیه منه؟ احساس میکنم داداشم بوده یعنی ازش نپرسیدم و نمیپرسم اخه تابلو اما دلم اشوبه وای خدا شایدم پسر خالم باشه اما بیشتر شک دارم داداشم باشه .اخه کیه وای که مخم داره منفجر میشه اون حروف داخل پرانتز منو به هم ریخت .خدا من اونو نمیشناسم ؟؟ اون منو میشناسه و لینکمو دونبال میکنه همیشه هم میگه برنامه ریزی کن و خیلی هوامو داره .اخ که اگه میفهمیدم کیه ........ اما از ساعت کامنتش یه کم شک کردم به پسر خاله (ن.م)اخه داداشیم ساعت ۱۱ خوابید اخه خونه ما بود .بگو کی هستی منتظرم هااااا!!!!

تو رو خدا رهگذر خودتو معرفی کن یه نشونی کوچولو تو رو به من معرفی میکنه یه سر نخ ساده پس خواهش میکنم بگو ...........

فافا جان مرسی تو به من خیلی لطف داری راستی کی میای تهران ؟خیلی دوست دارم ببینمت 

کیومرث نمیدونم چی بگم اخه خودت گفتی منم میخوام بیام منم بیشتر از رفتن تو باقالیا جای دیگه نمیتونم برم .....مرسی که تو هم به من لطف داری و پیشم میای

جالبه همیشه من باید دیگران رو درک کنم کسی منو نمیخواد قبول کنه چه برسه به درک کردن اما باشه حمید اگه واقعا اونی که میخواستی پیدا کردی من خوشحالم و موقعش رسیده که اون شعری که برات گفته بودم رو تقدیمش کنم یادت که هست اخرش با این جمله به پایان میرسید 

کسی که لایق تو هست رو در کنارت ببینم و هدیه ای که در سینه ام به امانت نگه داشتم تقدیمش کنم  .من تو رو با همه خوبی ها و بدی ها تقدیمش میکنم امیددارم خیلی خوب ازت نگه داری کنه ...

یادت اوم ؟؟؟ تو کامنت هات برات یه بار نوشته بودم 

وای رهگذر بگو هااا 

مرسی عزیز های من که پیشم میاید راستی دیشب پدرم بهم گیر داده بود  میگفت:تو این نت زهرماری چی هست که میری توش .خودشم جواب داد :من که میدونم میری با اون میچتی.......

بدبخت مجید اصلا روحشم خبر نداره من لینک دارم و بیچاره کامپیوتر نداره .دارند هااا اتاق خودش نیست اونم استفاده نمیکنه دقیقا بر عکس من که مثل اسرائیل وسایل داداشم رو اروم اروم غارت میکنم اخرین فقره هم همین کامپیوتر بود که اوردمش اتاق خودم ........

اما پدرم خیلی بدبینه اخه من با غریبه چت نمیکنم همه دوستان من یا داداشم یا پسرخالم ودوستام هستند  اما اون فکر میکنه من هر کاری میکنم اون هم توش دخالت داره در صورتی که اون اصلا تو این خط ها نیست ادم تو دار و ساکتیه کاری به کار کسی نداره اما بابام فقط میخواد یه جوری سر از کار اون در بیاره .منم این وسط توپم هی پاسم مسدن این ور اون ور ....ای بابا!!! 

                                                                                                          قربان همگی 

|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت 11:48  
 خبر اخبار عجب تکان دهنده بود!!!!
                                                      سلام به اشک تو

دیروز استادمون عوض شده بود اخه میخواست قسمتهای فنی ماشین رو اموزش بده .یه پسر ۲۶ ۲۵ ساله به نظر میرسید.و خیلی هم زشت بود خیلی (خدایا ببخش)خلاصه ویز ویز کلاس کم مونده بود از ساکت نشستن منفجر بشه .هر از گاهی میپروند اما استاده خیلی جدی بود و گفت که لطفا ساکت...اقا به اینا بر خورد خراب!!!بعدش داشت قسمتهای داخل ماشین رو میگفت که من اصلا چیزی حالیم نشد .که ویز ویز کلاس باز صداش کمو بیش میامد استاد گفت کسی رو به اجبار اینجا نشوندن هر کس ناراحته میتونه بره و در رو باز کرد (بابا خیلی جدیه !!!)بعدش ویزویز گفت:اخه اق معلم ما میکانیک هستیم و همروو بلدیم با اجزه..و با رفیقش پا شد رفت .......(با ریلکس)

خلاصه این استاد چشم از من برنمیداشت هی نگاه میکرد درس که میداد هی حرفاشو به من میزد دو تا دوستای کناریم گفتند ایلگار!!این چرا هی به تو نگاه میکنه منم منتظر همچین سوالی بودم گفتم:نمیدونم شما هم میبینید گفت باب پسرهای میز روبرو هم فهمیدند ...وای !!!!من هی انگشتری که تو دستم بود جلو صورتم میاوردم که بابا !!!!!اما نخیر اقا بدجوری منو تحویل گرفته بود .به ما وقت داد که یه مطلب رو مرور کنیم شانس من صندلی استاد هم روبروی من بود دوستم گفت :ایلگار!!این داره با خودش حرف میزنه منو میگی یاد فافا افتادم که گفت خندم گرفته بود و نمیدونستم چی کار کنم حالا فرض کن من صندلی اول واولین نفر و چشمشم که به منه دارم از خنده منفجر میشم وای نمیدونستم چی کار کنم .یعنی هر طوری من بنویسم نمیشه اون لحظه رو فهمید وای که دستمو جلوی صورتم گذاشتم دیدم تابلوئ دستمو کردم تو دهنم شاید خندم بند بیاد شد خواستم سرمو بزارم رو صندلی دیدم دوستم گذاشت و بده منم اون کارو بکنم میفهمه بد میشه .وای که دیگه کلافه شده بودم دیدیم استاد فهمید ما داریم میترکیم باورتون نمیشه پا شد رفت بیرون .ما رو میگی هههههههههه قرمز شدم نمیدونستم چی کار کنم از پس فشار اومد وای اقایون هم فهمیدند استاده یه چیزیش میشه ....

خلاصه دوستم گفت فردا با مامانش میاد کلاس میان خواستگاری !!!من دیگه داشتم میترکیدم بعدش گفت :اگه کسی بعد کلاس نمیاد دنبالت با هم برین ساندویچی!!!!من دیگه کم مونده بود از خنده جیغ بزنم .دیدی بعضیا ادمو میخندونند خودشون اصلا نمیخندن  دوست من اون طوری حرف میزد منو داشت میترکوند اما خودش فقط یه لبخند میزد ...خلاصه این خواست حاضر غایب کنه اسم اقایون رو خوند سر کلاس ۳ تا خوانم داریم و یکی هم غایب بود و دو تامون بودیم با اون همه اقا ابن اسم منو خوند و گذاشت صفحه اول برگه ها رو پوشه و اسم دوستمو نخوند .اونم با کمال جرات گفت : ببخشید استاد اسم منو نخوندید !اونم گفت دیدم دو تا خانم هستید دیگه اسمتون اینجا بود فهمیدم این برگه مال شماست دیگه ....دوستم گفت:دیدی!!میخواست ببینه اسم تو کدوم ار اون دو تا برگه است تا دید اولی ماله توئ دیگه منو نخوند من دیگه نمیدونستم از دستش چی کار کنم .گفت اخر کلاس میگه خانم فلانی شما بمونید کارتون دارم .اخ که دیگه از دستش نمیدونستم چی کار کنم .خلاصه سر کلاس که باشید اجازه حرف زدن با گوشی رو نمیده .وای فرض کن تو اون لحظه گوشی من زنگ زد (یعنی جیغ زد)اون قدر صداش بلند بود وای من دیگه کم مونده بود غش کنم .گفتم استاد یه لحظه!!!گفت خواهش میکنم ....پسرها کم مونده بود قاط بزنند اخه خیلی تابلو بود دیگه من رفتم وای مگه انتن میداد نمیدونستم چه خاکی تو سرم بریزم اون قدر طول کشید که ۲۰ دقیقه گذشت برگشتم کلاس دیدیم پسرهای میز روبرویی زیر لب گفت دیگه تمون شد .....(منظورش کلاس بود )رد شدم رفتم به استاد گفتم ببخشید گفت خسته نباشید .....وای اب شدم دیگه اقایون یه وری نگام میکردن اخه من کاری نکرده بودم من که صاف نشسته بودم اخ که امروز جلسه اخره و برم ببینم چی میشه ..............

راستی قاصدک جان چشم ..اما من به خدا اصلا منظوری ندارم ولی باشه چشم   

                                               اسم نامزد من مجید است

فافای نازم من میلت رو گرفتم ممنون و میخواستم بگم ارو اومدم من عاشق شمال هستم باورت میشه هر بار که میخوایم بر گردیم من علنا گریه میکنم نمیدونم چرا اما عاشق شمالم  شدید ..  راستی حمید دوست منه خیلی اقای خوبیه اما به دلایلی دیگه باهاش در تماس نیستم و نمیدونم از این کارش پشیمون خواهد شد یا نه!!!!

کیومرث گل مرسی اومدی خوب کاری نداره بیا با هم بریم تو بشین کنارم من ماشینو میرونم بعدشم میریم تو باقالیا

کمال عزیز مرسی از محبتهات دیشب خیلی سرتو درد اوردم هاااا کلی سوال و حرف و کنکاوی هاااا

ذهن زیبا ممنون منتظر هستم بیاید

امیر مهربان من همه چیز رو دوباره برات شرح دادم امید دارم این بار قاط نزنی خرابات

و رهگذر خوب که چند روزه ازش خبر ندارم

                                       

بازم از همتون ممنونم شما بهترین دوستای من هستید که پیداتون کردم و نمیخوام از دستتون بدم 

 

                                                                                                              قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 11:33  
 اخ که خوشحالم اما نمیگم چرا میترسم خودم خودمو چشم بزنم....
                                           سلام به اشک تو

اول بزارید از کلاس ایین نامه بگم که دلم خیلی پره.......................

قرار بود ازمون بپرسه دیگه!من صندلی اول نشسته بودم .ازم پرسید خط هاشور چیست ؟منم اب دهنمو قورت دادم و گفتم:خطی که عبور از ان ممنوعه و و و اونم قبول کرد بعدا یه هو گفتم استاد این خط که من تعریفش کردم. عبور کردن ازش به چه دلیلی ممنوعه .؟؟؟استاد هنوز دهنشو باز نکرده بود .نمک کلاس از ته گفت:اخه اگه از روش رد بشی پاک میشه......هاهاهاه (منو میگی کم مونده بود پا شم یه چیزی بهش بگم اخه همه زدن زیره خنده حتی استاد)خوب ضایع شدم دیگه .ادم بی مزه !!!

صبح رفتم دفترچه ازاد رو پست کردم ۶ عکس انداختم خدایی خیلی زشک انداخته .خودم گریم گرفت تا دیدم چه برسه به مسولین دانشگاه ..........

دیردز و امروز به کلی از لینک های دوستام سر زدم  فافا.گندم که هنوز اپ نکرده .مهدی(ذهن زیبا) امیر(پرواز امیر)قاصدک بی معرفت که اصلا تحویل نمیگیره لیلا .دیگه یادم نمیاد

امروز ۶.۳۰ بازم با اون بی نمک کلاس دارم امروزم برم ببینم چه برنامه ای برا کلاس داره فردا دیگه جلسه اخره یوهووووووووووووووو.از شنبه میرم تو شهر پشت فرمون دیگه با من حرف نزنید من خودمو گرفتم الان .

                                    

                                                                                                                قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 14:34  
 سرم خیلی شلوغه!!! (شوخی بود بابا)
                                        سلام به اشک تو

اول یه چی بگم بخندید :داداشم دیشب اومد گفت دوستش برام تو شرکتشون کار پیدا کرده !!!هم خوشحال شدم هم ناراحت .اخه میدونید عشق من یه کم قلبش مشکیه......ونمیزاره من خیلی کارها و خیلی جا ها سرک بکشم خلاصه خوشحال هم شدم چون با خودم گفتم اگه بشه چی میشه!!!ولی هر دو یه فرضیه است هم اگه بشه و هم اگه نشه .به تنها چیزی که تعجبم داد این بود که چرا در این هفته این قدر موقعیت زندگی من نوسان پیدا کرده و هی از مقامات بهم پیشنهاد همکاری میدن ....

جلسه دوم ایین نامه رفتم تو کلاس یه مگس داریم که تو این دو ساعت فقط ویز ویز میکنه هی حرف میزنه و سوالات خارج از کلاس میپرسه و بادیگارداش هم میخندن و کلاس رو به سروصدا منجر میکنند خلاصه استاد داشت درباره اموزش دهنده و اینکه هین اموزش چه وضایفی داره صحبت میکرد میگفت باید فکرش به راننده یا همون اموزگار باشه و چرتش نزنه البته (باید فهمید که دیشب کجا بوده و چی خورده که چرت میزده !!!!)مزه پران کلاس گفت : اقا اکس خورده بوده .یکی دیگه گفت :استاد شیشه زده بوده ...و کلاس رو ترکوند .....از اول تا اخر فقط میخندونه هر چند استاد جدیه و رو نمیده اما اون کار خودشو میکنه .....

امروز جلسه ۳ و میخواد درس بپرسه نشستم مثل این شاگرد زرنگها مخ میزنم اخه من یه خانم هستم و زشته که جلوی اون همه اقا ضایع بشم ...........خلاصه سرم شلوغه .زبان همه دارم باید باز یه ساعت زودتر اجازه بگیرم و برم ایین نامه اخه کلاس هام تداخل داره خواهر .........

از (دیوونه)اقای کاملا مورد احترام بنده کمال تشکر رو دارم که منو تنها نمیزاره و کامنت هاش منو شرمنده کرده 

از فافا جونم خواهر گلم که تازه از مشهد اومده وخصوصی باهام حرف زده و محبت کرده و راهنماییم کرده ممنونم 

از من و تو غریب (یار همیشگی من )مرسی .....اما دیر به دیر اپ میکنی ها یه کم زود زود بیا بابا 

(دیوونه)هم دیر دیر اپ میکنی ................

رهگذر نازنین که زندگی منو داره دنبال میکنه و خوشحالم که در فکر برنامه ریزی صحیح برای منه 

                                                                                     

                                                                                                               قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 13:0  
 اوف عجب عصبانی!!!
                                                     سلام به اشک تو

یه جورایی نگران فافا هستم یا من اشتباه خوندم یا اینکه واقعا دیر کرده!

من خوندم که نوشته بود پنجشنبه برمیگردم و امروز شنبه است و هیچ خبری ازش نیست و شایدم من اشتباه خوندم و اون نوشته بود تازه پنجشنبه میرم .....(نمیدونم)گیج شدم.!.!.!.

امروز جلسه اول ایین راهنمایی بود اوف عجب مربی عصبانی .همین طور که حرف میزد هی پاشو میکوبید زمین .(پسرها هم که سرشون درد میکرد برا خودنمایی و کلکل زیر زبونی گفت بابا یواش موزاییک ترک برداشت .) کلاس یه کم دیر شروع شد باز یه نفر از اون ته گفت بابا بزن فوتبال ببینیم دیگه اون تلوزیون دکوره؟؟؟)بازم همه ترکیدند خلاصه مربی رو نمیداد اگه میداد اونجا رو سرش بود .....اما خیلی جذبه داشت یه جورایی همه صاف نشسته بودن منم که میز اول مثل این بچه مثبت های مامانی مثلا زنگ نشسته بودم ساعت ۸.۳۰ کلاس باید تمام میشد ۸.۱۰ یه نفر باز یه صدایی داد (گفت :خوب خسته نباشید .مربی گفت مرسی ممنون اما اگه شما ساعت روبرو رو میبینید که پشت منه بدونید یه ساعت هم هست که پشت همه شما و روبروی منه و ۲۰ دقیقه هنوز مونده ..........)وای یک ضایع شدن که نگو عجیب تو حال گیری قوی بود .هر چی باشه سرهنگ بازنشسته بود و مقرراتی معلومه که این طوری میشه دیگه ولی پسرها هم از رو نمیرفتند هااااااااااااااااا ...........

خلاصه خسته کوفته اومدم خونه اخه قبلشم که زبان بودم و واقعا مخم داشت ارور میداد ......

از دیونه عزیز که در واقع اقای محترمی است و اسم لینکش اینه ممنونم که منو با کامنت هات شرمنده کردی

از (رهگذر ورود نام) مرسی که منو فراموش نکردی و سر میزنی و با کامنت هات منو خجالت میدی و همچنین روحیه مثبت تزریق میکنی اما من هر کاری کردم نتونستم به لینکت دسترسی پیدا کنم اما همین جا کمال تشکر رو ازت دارم امید وارم بازم پیشم بیای....

از گندم گلم که لطف بیکران داری ممنونم عزیز من .

                                                                                                    قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه دوازدهم آذر 1384 و ساعت 21:56  
 یه تصمیم توپ!!!
                                             سلام به اشک تو

نمیدونم چه طوری بیان کنم که شما م مثل من از شادی پر در بیارید ....تصمیم خودمو گرفتم دیروز رفتم ثبت نام برای اموزش رانندگی و از شنبه یعنی فردا شروع میشه .ساعت ۲.۳۰ تا ۴.۳۰ بعدشم میرم زبان ۵ تا ۸ در واقع وقتی میام خونه به قول یکی از دوستام مغزم ارور میده دیگه ...تازه!!!!رفتم دفترچه ازاد هم گرفتم با داداشم امروز پرش کردیم وای فردا صبح میرم پست کنم اخ که اگه قبول بشم چه حالی میده ....خیلی دوست دارم این تحول منو شاد تر کنه اخه خیلی وقته که نخندیدم ....چند وقتی هم میشه عشقم رو ندیدم راستش یه کم ناراحته من دارم خود سر همه کار میکنم اما مجبورم اگه این کارارو نکنم شوهرم میدن اخه اگه بشینم خونه مجبورم میکنند که شوهر کنم خوب منم باید مقابله کنم دیگه اینم یه راهشه که برم کلاس و دانشگاه اونم یواش یواش راضی میشه بلدم ......

دیروز رفتیم میز نهار خوری و صندلی بگیریم از شریعتی (سون)اوف که چه چیزایی ...ما میز داشتیم میخواستیم براش صندلی فقط بگیریم اما وقتی دیدیم میز به اون صندلی هایی که پسندیدیم نمیاد می خوایم میزشم بگیریم ...خلاصه پسندیدیم اما باید میزی که تو خونه داریم یه بلایی سرش بیاریم .مجبور شدیم که دست نگه داریم اما عجب وسایل محشری داشت .....بابام میگه میزو تیکه تیکه کنیم تو حیاط اتیش روشن کنیم چون اصلا خوشش نمیاد ازش .اما مامان در فکر فروشش هست هنوز در رویای خرید به سر میبریم .خلاصه ۳ روز گوشیم زنگ نخورده افسردم ...هیچکی منو دوست نداره ....

فافا هم هنوز از مشهد برنگشته دلم براش تنگیده اخه منتظرم بیاد و تعریف کنه که چه خبر بود

به گندم سر زدم فکر کرده بود من واقعا حامله هستم تبریک هم گفته بود (بابا دکتر پرسید که حالت به هم خورده حامله ای؟؟؟منم گفتم نه .!فشار عصبی بود )

قاصدک عزیز مرسی که اومدی و خوشحالم کردی

  

نه ادمم نه گنجشک

اتفاقی کوچک

              هر بار میافتم!

دو تکه میشوم

    نیمی را باد می برد 

       نیمی را مردی که نمی شناسمش.....

                                                                                                      قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 15:10  
 به قول فافا عنوان نداره!!!
                                                 سلام به اشک تو

دیروز بازم با عشقم درگیر شدم و بحثمون شد !!!

میخواستم که برم کلاس احساس کردم حالم نامساعد است اما جدی نگرفتم رفتم سر کلاس اجازه خروج خواستم وای چشمتون روز بد نبینه حالم به هم خورد (ببخشید)بدش رنگم شد زرد دوستام به شوخی تبریک گفتند .و گفتند شماره بده به باباش زنگ بزنیم و و خلاصه احساس بدی داشتم فشار عصبی گیجم کرده بود مرده شور عشقو زهرمارو ببره که ادم فقط بدبختی میکشه اگه من باهاش حرفم نمیشد الان حالم از شما بهتر بود .بعدش اجازه مرخصی خواستم اومدم بیرون وای بازم .......اونم تو خیابون کنار جوی.....اون قدر گریه کردم که نگو فقط به شدت خودمو رسوندم خونه یعنی فرصت نداد من زنگ یه خونه رو بزنم و بگم ببخشید حالم بد شده دستشویی کجاست .ابروم تو خیابون رفت نشستم و به بدبختی خودم اشک ریختم اونم پشت یه ماشین..........خودمو رسوندم خونه مامانم اون قدر ترسیده بود که رفتیم دکتر(اقای دکتر گفت بارداری)نمیدونستن بخندم یا بگریم !!!گفتم نه!!!و ۳ امپول و سرم و و و ساعت ۸.۳۰ شب رسیدیم خونه و خوابیدم و۹ صبح فردا بیدار شدم الان حالم بهتره اما هنوزم اون اعصاب خورد در وجودم سروصدا میکنه و معده ام سوزش داره از بس دیروز فشار وارد شده بهش..ای بابا !

از فافا از یکی که به تازگی گفته اسمشو نیارم تو بلاگ شمیم جون ودو دوست دیگر که نامهایشان را نذاشته بودنند کمال تشکر را دارم فعلا که فکرم مشغول امدن کنکور .میخوام برم اموزش رانندگی ..

                                                           دعا کنید خواهشن

                                                                                                           قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه ششم آذر 1384 و ساعت 12:17  
 ای بابا !!!!
                                            سلام به اشک تو

۲۵ اذر عروسی دختر عمه ام است...اصلا حوصله ندارم موندم کی میخواد بره اه اه تازه حنا بندونم دارند وای اصلا حال ندارم از الان غصم گرفته کی میخواد بره بشینه خوبه حالا احل شور انداختن نیستم باب دیدید تو مهمونی و عروسی یه عده میافتند دنبال عروس جیغ میکشن هورا میگن داد میزنن .من اهلش نیستم میشینم یه جا تماشا میکنم خیلی خیلی حال داشته باشم یه بار افتخاری میرقصم اونم نه فارسی (ترکی استانبولی) خلاصه مثل دره دهاتی ها فریاد میکشند مامان بزرگم هم همیشه به من گیر میده تو هم پاشو قاطی بقیه بشو همیشه هم سر این موضوع ما با هم بحث داریم مامانم میگه با این کاری نداشته باشین میخواد بشینه 

اخه یه بار تو یه مهمانی (مولودی)خانمه گفت دختر خانم های خوشگل بیان بشینن جلو ...همه رفتن وای که چه قدر خوشگل داشتیم!!! به من نگاه کردن گفت پاشو شما هم بیا بعد همه برگشتن پشت رو نگاه کردن من گفتم اخه من خوشگل نیستم که!!!خلاصه ضایع شد اخه اونا هیچ کدومشون خوشگل نبودن منم مسخره کردم بعدا شنیدم که به چندتاشون بر خورده بود.............

یه دوست خوب برام نظر داده بود از خودش ادرسی نگذاشته بود از شعرهام تعریف کرده بود و بهم روحیه مثبت داده بود که غصه نخورم و و و ! اما باید بگم این زمونه بدجوری با من سر لج رو باز کرده فعلا که خودمو بهش نباختم و امیدوارم پیروز بشم به خصوص درباره کنکور که میدونم بازم نمیزاره من قبول بشم اما این بار نمیزارم ......................

 

با حرفهایش مهمان ناخوانده ای را به سراغم فرستاد 

                   باران برای بار دیگر وارد خانه چشمهایم شد

 هدف از این دیدار زهراگین چه بود

                               خود نیز مانده ام !!

مرا با هر چکه کردنش به گذشته بازگرداند

                   به دوران شیرین جوانی

          رو به اینه پیش رفتم

      یاد یاد چهره بشاشم سینه ام را به درد اورد

           مقایسه دیروز با امروز شکسته شده

                           هیچ وقت نفهمیدم چه چیز باعث خمیده شدن کمرم شد

دیگران عشق را باعث میدانند  

                              و خود نامردی زمانه...................   

                                                                                                قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 12:29  
 به من چه!!!
                                                سلام به اشک تو

تو ذهنم یه شعر قشنگ داشتم میپروروندم که تلفن زنگ زد.....برداشتم یکی از دوستان قدیمی که فیلش یاد هندستون کرده بود پشت خط سلام داد خیلی معمولی جواب دادم ازم پرسید چه خبرا؟؟؟عادی گفتم هیچی .جالبه بعد ۲ سال تماس گرفته بود خبر شوهر کردنش رو به رخ من بکشه اونم با اون عوضی که چند سال پیش باهاش دعوا شده بود .....(دلم پر بود گفتم اگه ننویسم شب باید با اعصاب ناراحت برم تو جام ..)خلاصه به من چه؟؟؟!گفت کار شما به کجا رسیده بازم عادی گفتم هستیم مرسی .گفت یعنی هنوزم مخالفت هست؟هنوزم به هم نرسیدید؟داشت نمک میپاچید!به روی خودم نیاوردم گفتم حتما قسمت نیست .گفت اگه دوسش داری بچسب بهش خواستم دهنمو باز کنم بگم مثل تو؟؟؟خودتو قالب کردی! اما بازم خونسردی خودمو حفظ کردم هدفش از این تماس بعد این همه مدت چی بود؟ هنوزم که ۲ ساعت از اون تلفن میگذره نتونستم علتش رو بیابم!!! 

راستی امروز با مامان خونه تکونی داشتیم کامپیوتر رو اوردم اتاق خودم اخه اتاق داداشی بود اونم که خونه مجردی تشریف داره دیدیم بیارم راحت ترم خلاصه ذوق کردم ...اما انگار زمونه نمیتونه خوشحالی منو ببینه باید یه جوری بزنه تو ذوقم

اما خبر بعدی که یه دنیا میارزه .کنکور ۲۰ اذر میاد بازم میخوام شانس گندمو امتحان کنم اگه حمید بفهمه چه قدر خوشحال میشه میدونید که (اون دوست خوب منه )همین دیگه ....

تا فردا که ببینم چه اتفاقی میافته میرم سرمو بزارم ۱ ساعت اگه بشه اروم بخوابم

                                                         دعا کنید برام                                                      

                                                                                                            قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 20:46