|
هیچ وقت بخت با من یار نبوده ؟؟؟!!!
سلام به اشک تو
اول از هم بزارید بگم که جلسه سوم رانندگی هستم و پشت فرمان نشستم اخ که چه قدر ذوق دارم و اینکه یه سری مشکلات بازم ریخته رو سرم اخه بازم با هم مشکل پیدا کیردیم ما به تنهایی مشکلی نداریم ولی وقتی میخوایم سر مسائل اطراف حرف بزنیم همیشه اختلاف پیدا میکنیم خلاصه اینکه مجید چند ماه استمه سرد شده خیلی زیاد .الان دو جا کار میکنه و دیر میاد و زود میره ما اصلا با هم حرف نمیزنیم من میگم سلام .میگه سلام !سکوت !!!!میگم خوبی میگه اره !~سکوت سکوت سکوت !تا اینکه من باز بگم چه خبر ؟تند و سریع میگه هیچی ....و پیشقدم میشه برای حرف زدن حدس بزنید چی میگه ؟؟؟ خوب دیگه کاری نداری ؟؟ فافا گلم خیلی خوشحالم میدونی چرا ؟ اخه فردا جمعه است و تو روزه نت رو باز میکنی کیومرث دو هفته دیگه میریم کورس میزاریم دیگه ..بابا یه پا راننده دارم میشم دیگه نمیریم تو باقالیا من و تو غریب مرسی عزیزم .اما یه جمله تو منو به فکر فرو برده !میدونی به نظر من عاشق کسی بشو که میدونی بهش میرسی و پا در هوا نمیمونید مثل ما که حتی عقربا های ساعت هم باهامون هم خونی ندارند و بر خلاف زمانه ما میگذرد !!!و اینکه گفتی اون قدر بهش نمیگم که خودش بفهمه عاشقش شدم خوب شاید دو نفر هم زمان فکر کنند که تو عاشقشون شدی اون وقت تکلیف چیه ؟؟؟ و کمال نازنین من خیلی دوست دارم که حرف بزنم برات تا دلت باز بشه و خوشحالم که برای همصحبتی منو انتخاب کردی و از همه همه تشکر زیاد زیاد دارم قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 و ساعت 12:7 خدایا بد شانس تر از منم افریدی؟؟؟
سلام به اشک تو
من چرا موندم مردم دست به خاک میزنند طلا میشه من به طلا انگشت میزنم تازه دستمم نمیزنم خاک میشه میریزه تو فرق سرم !! من نمیزارم من نمیزارم میخواین کل این صفحه رو با این چند کلمه پر کنم من نمیزارم به خدا نمیزارم .یه سوال ؟؟؟ همه یه نفر رو تو زندگیشون دوست دارند شاید مادرشون شاید یه دوست شاید خواهر شاید برادر شاید معلم شاید سگشونو من نمیدونم اما بالاخره یه نفر رو خیلی دوست دارند که زندگی شونو در اون میبینند در گذراندن لحظات با اون و و و نمیخوام خیلی رومانتیک حرف بزنم خلاصه .خوب منم اونو دوست دارم چند ساله که نفسم رو با نفس اون تنظیم کردم که همزمان دم و بازدم کنه و خیلی چیزای دیگه که گفتم زیاد رمانتیکش نمیکنم ولی میخوان اینو از من بگیرن این دوست داشتنو عشق رو و هر چیزی که باعش پیوند من با اون شده خوب شاید یه روزی اونم یه روزی زبانم رو مطابق میلشون بچرخونند اونم اینکه باشه ازش میگذرم یا باشه دیگه دوسش نمیدارم اما اما اما نمیتونن که قلب منو در بیارن نمیتونن که مهری که در روحم و وجودم ریشه کرده بکنن متاسفم واقعا متاسفم !!!! من ازاد به دنیا ومدم خدا همرو ازاد افریده این مردم هستند که با کارهاشون برای خودشون دام پهن میکنند من ازادی رو در این طور زندگی کردن میبینم شاید غلط باشه اما من این طور تشخیص میدم چه طور که شما زندگی رو در خوردن زاییدن شب رو با زور صبح کردن و هزار و یک دلیل میبینید و من به شما نمیگم که مطابق میل من باش .... پس من نمیزارم که زندگیمو خراب کنند نمیزارم به خدا نمیزارم دست از سرم بردارید ......... فافا خواهشن تو دیگه روزه نت نگیر من دق میکنم کمال خبر فوتبالو بده مهدی جاه خبره اون سوالی که ازت پرسیدم بده و امیر جان صیغه ای در کار نیست چه برسه جشن و کوفت و زهرمار و ممنون از همتون قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 15:7 دارم شاخ در میارم.....
سلام به اشک تو
دارم شاخ در میارم شاخ در اوردم وای که شاخامو ببینید
این رهگذر از اون اولش مشکوک میزد تو رو خدا رهگذر خودتو معرفی کن یه نشونی کوچولو تو رو به من معرفی میکنه یه سر نخ ساده پس خواهش میکنم بگو ... فافا جان مرسی تو به من خیلی لطف داری راستی کی میای تهران ؟خیلی دوست دارم ببینمت کیومرث نمیدونم چی بگم اخه خودت گفتی منم میخوام بیام منم بیشتر از رفتن تو باقالیا جای دیگه نمیتونم برم . جالبه همیشه من باید دیگران رو درک کنم کسی منو نمیخواد قبول کنه چه برسه به درک کردن کسی که لایق تو هست رو در کنارت ببینم و هدیه ای که در سینه ام به امانت نگه داشتم تقدیمش کنم .من تو رو با همه خوبی ها و بدی ها تقدیمش میکنم امیددارم خیلی خوب ازت نگه داری کنه ... یادت اوم ؟؟ وای رهگذر بگو هااا مرسی عزیز های من که پیشم میاید راستی دیشب پدرم بهم گیر داده بود میگفت:تو این نت زهرماری چی هست که میری توش . بدبخت مجید اصلا روحشم خبر نداره من لینک دارم و بیچاره کامپیوتر نداره .دارند هااا اتاق خودش نیست اونم استفاده نمیکنه اما پدرم خیلی بدبینه قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت 11:48 خبر اخبار عجب تکان دهنده بود!!!!
سلام به اشک تو
دیروز استادمون عوض شده بود اخه میخواست قسمتهای فنی ماشین رو اموزش بده .یه پسر ۲۶ ۲۵ ساله به نظر میرسید.و خیلی هم زشت بود خیلی (خدایا ببخش) خلاصه این استاد چشم از من برنمیداشت خلاصه دوستم گفت فردا با مامانش میاد کلاس میان خواستگاری ! راستی قاصدک جان چشم ..اما من به خدا اصلا منظوری ندارم ولی باشه چشم اسم نامزد من مجید است فافای نازم من میلت رو گرفتم ممنون و میخواستم بگم ارو اومدم من عاشق شمال هستم باورت میشه هر بار که میخوایم بر گردیم من علنا گریه میکنم نمیدونم چرا اما عاشق شمالم شدید . کیومرث گل مرسی اومدی خوب کاری نداره بیا با هم بریم تو بشین کنارم من ماشینو میرونم بعدشم میریم تو باقالیا کمال عزیز مرسی از محبتهات دیشب خیلی سرتو درد اوردم هاااا کلی سوال و حرف و کنکاوی هاااا ذهن زیبا ممنون منتظر هستم بیاید امیر مهربان من همه چیز رو دوباره برات شرح دادم امید دارم این بار قاط نزنی خرابات و رهگذر خوب که چند روزه ازش خبر ندارم
بازم از همتون ممنونم شما بهترین دوستای من هستید که پیداتون کردم و نمیخوام از دستتون بدم
قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 11:33 اخ که خوشحالم اما نمیگم چرا میترسم خودم خودمو چشم بزنم....
سلام به اشک تو
اول بزارید از کلاس ایین نامه بگم که دلم خیلی پره........... قرار بود ازمون بپرسه دیگه!من صندلی اول نشسته بودم .ازم پرسید خط هاشور چیست ؟منم اب دهنمو قورت دادم و گفتم:خطی که عبور از ان ممنوعه و و و اونم قبول کرد بعدا یه هو گفتم استاد این خط که من تعریفش کردم. عبور کردن ازش به چه دلیلی ممنوعه .؟؟ صبح رفتم دفترچه ازاد رو پست کردم ۶ عکس انداختم خدایی خیلی زشک انداخته .خودم گریم گرفت تا دیدم دیردز و امروز به کلی از لینک های دوستام سر زدم امروز ۶.۳۰ بازم با اون بی نمک کلاس دارم امروزم برم ببینم چه برنامه ای برا کلاس داره فردا دیگه جلسه اخره یوهووووووووووووووو
قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 14:34 سرم خیلی شلوغه!!! (شوخی بود بابا)
سلام به اشک تو
اول یه چی بگم بخندید :داداشم دیشب اومد گفت دوستش برام تو شرکتشون کار پیدا کرده !! جلسه دوم ایین نامه رفتم تو کلاس یه مگس داریم که تو این دو ساعت فقط ویز ویز میکنه امروز جلسه ۳ و میخواد درس بپرسه نشستم مثل این شاگرد زرنگها مخ میزنم اخه من یه خانم هستم و زشته که جلوی اون همه اقا ضایع بشم .... از (دیوونه)اقای کاملا مورد احترام بنده کمال تشکر رو دارم که منو تنها نمیزاره و کامنت هاش منو شرمنده کرده از فافا جونم خواهر گلم که تازه از مشهد اومده وخصوصی باهام حرف زده و محبت کرده و راهنماییم کرده ممنونم از من و تو غریب (یار همیشگی من )مرسی .....اما دیر به دیر اپ میکنی ها یه کم زود زود بیا بابا (دیوونه)هم دیر دیر اپ میکنی ................ رهگذر نازنین که زندگی منو داره دنبال میکنه و خوشحالم که در فکر برنامه ریزی صحیح برای منه
قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 13:0 اوف عجب عصبانی!!!
سلام به اشک تو
یه جورایی نگران فافا هستم من خوندم که نوشته بود پنجشنبه برمیگردم و امروز شنبه است و هیچ خبری ازش نیست و شایدم من اشتباه خوندم و اون نوشته بود تازه پنجشنبه میرم .....(نمیدونم)گیج شدم.!.! امروز جلسه اول ایین راهنمایی بود اوف عجب مربی عصبانی . خلاصه خسته کوفته اومدم خونه اخه قبلشم که زبان بودم و واقعا مخم داشت ارور میداد .. از دیونه عزیز که در واقع اقای محترمی است و اسم لینکش اینه ممنونم که منو با کامنت هات شرمنده کردی از (رهگذر ورود نام) مرسی که منو فراموش نکردی و سر میزنی و با کامنت هات منو خجالت میدی و همچنین روحیه مثبت تزریق میکنی اما من هر کاری کردم نتونستم به لینکت دسترسی پیدا کنم از گندم گلم که لطف بیکران داری ممنونم عزیز من . قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه دوازدهم آذر 1384 و ساعت 21:56 یه تصمیم توپ!!!
سلام به اشک تو
نمیدونم چه طوری بیان کنم که شما م مثل من از شادی پر در بیارید . دیروز رفتیم میز نهار خوری و صندلی بگیریم از شریعتی (سون)اوف که چه چیزایی فافا هم هنوز از مشهد برنگشته دلم براش تنگیده اخه منتظرم بیاد و تعریف کنه که چه خبر بود به گندم سر زدم فکر کرده بود من واقعا حامله هستم تبریک هم گفته بود قاصدک عزیز مرسی که اومدی و خوشحالم کردی
نه ادمم نه گنجشک اتفاقی کوچک هر بار میافتم! دو تکه میشوم نیمی را باد می برد نیمی را مردی که نمی شناسمش..... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 15:10 به قول فافا عنوان نداره!!!
سلام به اشک تو
دیروز بازم با عشقم درگیر شدم و بحثمون شد !!! میخواستم که برم کلاس احساس کردم حالم نامساعد است اما جدی نگرفتم رفتم سر کلاس اجازه خروج خواستم وای چشمتون روز بد نبینه حالم به هم خورد از فافا از یکی که به تازگی گفته اسمشو نیارم تو بلاگ دعا کنید خواهشن قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه ششم آذر 1384 و ساعت 12:17 ای بابا !!!!
سلام به اشک تو
۲۵ اذر عروسی دختر عمه ام است.. اخه یه بار تو یه مهمانی (مولودی)خانمه گفت دختر خانم های خوشگل بیان بشینن جلو ...همه رفتن وای که چه قدر خوشگل داشتیم!!! به من نگاه کردن گفت پاشو شما هم بیا بعد همه برگشتن پشت رو نگاه کردن من گفتم اخه من خوشگل نیستم که!! یه دوست خوب برام نظر داده بود از خودش ادرسی نگذاشته بود از شعرهام تعریف کرده بود
با حرفهایش مهمان ناخوانده ای را به سراغم فرستاد باران برای بار دیگر وارد خانه چشمهایم شد هدف از این دیدار زهراگین چه بود خود نیز مانده ام !! مرا با هر چکه کردنش به گذشته بازگرداند به دوران شیرین جوانی رو به اینه پیش رفتم یاد یاد چهره بشاشم سینه ام را به درد اورد مقایسه دیروز با امروز شکسته شده هیچ وقت نفهمیدم چه چیز باعث خمیده شدن کمرم شد دیگران عشق را باعث میدانند و خود نامردی زمانه................... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 12:29 به من چه!!!
سلام به اشک تو
تو ذهنم یه شعر قشنگ داشتم میپروروندم راستی امروز با مامان خونه تکونی داشتیم کامپیوتر رو اوردم اتاق خودم اخه اتاق داداشی بود اونم که خونه مجردی تشریف داره اما خبر بعدی که یه دنیا میارزه .کنکور ۲۰ اذر میاد بازم میخوام شانس گندمو امتحان کنم اگه حمید بفهمه چه قدر خوشحال میشه میدونید که (اون دوست خوب منه )همین دیگه . تا فردا که ببینم چه اتفاقی میافته میرم سرمو بزارم ۱ ساعت اگه بشه اروم بخوابم دعا کنید برام قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 20:46 |
|

