|
بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟
سلام به اشک تو
اول از همه بزارید اینو بگم تو رو خدا بگو کی هستی دلم میخواد باهات اشنا بشم این قدر عذابم نده !!!هر از گاهی میای و مینویسی نوشته هایی که دگرگونم میکند ...من مهاجرم !!!خودتو معرفی کن حداقل بگو کی هستی از کجا چرا این قدر مرموز ؟؟؟
در حال ماندم نه حوصله ای برای مرور گذشته دارم و نه رمقی برای گذران اینده شعر را زیر خاک زنده به گور کردم شوق پریدن را در خود کشتم همانند پرنده ای که راهی به جز چهار ستون قفس ندارد ولی ولی با عشق سرکشم چه کنم عشق را که نتوان در پستو پنهان کرد عشق را نتوان زنده به گور کرد شاید ادمی تواند ولی جراتش در من نیست من فریاد میزنم برای سبک شدن برای احساس خام بال گشودن ولی درجا زدن من عاشقم عاشق!!! خوب سلامی دوباره ..مرسی از همدردی همه شما گلهای نو شکفته ام ..بدنم هنوزم کوفتست هنوزم گردنمو بستم هنوزم شبها تو جام یه قطره کوچیک از گوشه چشمم پایین میاد هنوزم نتونستم اون لحظه رو فراموش کنم مثل ان زمانی که میدونی داری میمیری ولی باید بپذیری !!!از اینه داشتم نگاه میکردم که یه ماشین داره میاد اما باورم نمیشد داره میاد سراغ من تا به خودم بیام ..........باور میکنید دیدم ماشینو از ۷ قدمی خودم اما دیگه دیر شده بود یعنی احساس نمیکردم داره میاد بزنه به ما فکر کردم وایمیسته اما اما ..........میبینید هنوزم تکرار شده برام مثل فیلمی که بارها ببینیش از خاطرم محو نمیشه نمیدونم چرا ؟؟؟هنوزم وقتی سرفه میکنم یا خندم میاد قفسه سینم تیر میکشه !!!!تازه امروز بلوزم را داشتم عوض میکردم دیدم بازوم سیاه شده خیلی جالبه تازه تازه داره درد میاد سراغم ....نمیدونم اون کجا خورده بود دست زدم اون قدر درد گرفت که نگو ... از تعطیلی پشت هم بیزارم به خصوص که بیرونم دیگه نمیشه رفت باید بشینی و با خانواده خوش باشی (مثلا)کسل کنندست وقتی یادم میاد فردا خونم .... دیگه مجیدم خوبه .از صبح بیرون بود شب اومد خوش به حالش میره میاد منم که اصلا کاری ندارم اخه قلبم مشکی نیست ........مثل خودش !!! اخه میدونم دیگه کار داره میره و جای بدی نمیره خوب منو داره خیالش و خیالم راحته ..!.!. از کیو ممنون که دلداری دادی .از مهسا جونم . از امیر . از یه دوست که اره من مرثیه رو اشتباه نوشته بودم شرمنده و مرسی تذکر دادی .از حورا جان .فافا جونمممممممممم برگشت بالاخره .از کمال نازنین که اساماس هاش امروز کلی خندوند منو .از گندم عزیزم که الان مشهده و گفتم کلی دعام کنه .و از مهاجر که بی صبرانه منتظرم خودشو معرفی کنه قربان همگی راستی شعر دیگه ای گفتم نظر بدید .ح جان منتظرم خوشحالی رو تو چهره ات ببینم
|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه سی ام دی 1384 و ساعت 0:33 اب خوش اگه از گلوم پایین رفت خبرتون میکنم !!!
سلام به اشک تو
اون چیزی که حرف ازش میزدند و من نگرانش بودم که یه روز به واقعیت میرسه سرم اومد اون قدر حالم بده که حد نداره .!!!!!!!!! فکر میکنم حدس زدید که چی شده ؟؟؟ دیروز رفتیم با مامان و مامان بزرگم برای مثلا عید که واقعا عجب عیدی شده شیرینی بگیریم خیلی جالبه سر خیابونمون تا ما رسیدیم از شانس من چراق قرمز شد و مجبور شدم ترمز کنم که یه هو مثل تو فیلما که فکر میکنم اصلا تو فیلم هم ندیدم تا حالا از پشت یه وانت پیکان اومد زد به من اخ منو مامان و مامان بزرگم چنان جیغ زدیم که نگو الانم که دارم تایپ میکنم اشکم داره میاد خلاصه پیاده شدم گفتم اقا ببین چی کار کردی نشستم دم استگاه اتوبوس و فقط گریه میکردم یکی از اقایون برام اب اورد دست و پام چنان میلرزید که اب رو نمیتونستم بخورم اون قدر ترسیده بودم که نگو پسره گفت خانم به خدا ترمزم نگرفت به ماشین اون که هیچی نشد خیلی جالبه !!اما مال ما له شد وای اگه بابا میفهمید همون جا منو میکشت اقاهه اومد گفت دخترم فدای سرت بابا تقصیر تو که نبوده اما من از ترس داشتم میمردم سره مامان خورده بود شیشه جلو خورد شده بود درهای عقب باز نمیشد صندوق عقب هم که با چراغ هاش لهه له شده بود ساعت ۸.۳۰ شب همه جا قیامت از یه طرف موبایلم گم شد ترسیدم پریده باشه تو خیابون از یه طرف حالم خرابه پاهام چنان میلرزید که سرپا نمیتونستم وایستم از یه طرف گواهینامه ندارم از یه طرف فکر بابام !!خلاصه راضی بودم بمیرم .....اون قدر صحنه بدی بود که نگو ...با هزار مصیبت به ۱۱۰ زنگ زدن مامان رفت خونه بابا تازه رسیده بود گفت که این طوری شده اخ اخ گفت من نمیرم اخر کاره خودشو کرد مامان هم گفت بابا به ما زدن تازه پشت فرمون من بودم نه ایلگار خلاصه از دور که دیدمش ترس وجودمو گرفت نه سلام نه کلام شما برید خونه !من و مامان بزرگم اومدیم خونه سرم داشت از جاش درمیامد ساعت ۱۲ بود که بابا اومد اصلا قابل حرف زدن نبود فقط رفتیم خوابیدیم حالم خراب بود نصفه شب با صدای خودم از خواب پریدم اون قدر جیغ کشیده بودم که مامان بزرگم اومد مامان اومد داشتم میلرزیدم گریه میکردم مامان بزرگم خم شد منو بوسید گفت اروم باش اروم باش اما من حالم بد بود احساس میکردم هنوزم تو صحنه تصادف هستم و دوباره همه چیز برام تکرار شد اخ که مثل چی داشتم میلرزیدم بعد اینکه یه کم اب خوردم دوباره خوابیدم تا اینکه مامان اومد ساعت ۹ گفت پاشو بریم بیمه خسارت اصلا حال نداشتم اما با مامان و بابا رفتیم من عقب نشسته بودم دیگه جرات ندارم ماشینو روشن کنم خلاصه بابا یه هو شروع کرد دیشب که این پشت ماشین بوده این میرونده چرا دروغ گفتی ؟؟؟مامان گفت چه طور کی گفته ؟گفت افسر گفت برای اینکه گزارش نده و مقصر هم ما بنودیم ۲۰۰۰ تومان پول گرفت .اخه تو نمیگی اگه این میزد تکلیف چی بود ؟تو نمیگی اگه ادم میکشت الان باید دادسرا بودیم ؟ و و و منم که کلمو انداخته بودم زیر اما از تو اینه دیده میشدم ترسیده بودم و لال شده بودم .خلاصه رفتیم اون پسره هم اومد و تا ۱ ظهر اونجا بودیم هنوزم گردنم درد میکنه از فشار عصبی که اومد به مجید زنگ زدم خیلی ناراحت شد هی میپرسید چیزیت که نشد و و اما نفهمید من نشسته بودم هااا میکشت .!.!خلاصه بردیم تعمیرگاه میگه حدودا ۸۵۰۰۰۰ هزار تومان خرج داره اما بیمه انگار کمتر داده باید دوباره بره پیگیری کنه خلاصه که کلی حالمون گرفته شده ماشین صفر تبدیل شده به یه دست دوم اشغال موتورش صدا میده راهنماش اون قدر تند تند میزنه که نگو و خیلی چیزای دیگه خیلی ناراحتم .بابا گفت دو ماه سه ماه کار داره دیگه هم حق ندارید دست بزنید بهش و و و اون قدر سرم درد میکنه بدنم گردنم خیلی بد شد خیلی ترسیدم .................... بازم میام باهاتون حرف میزنم قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 14:51 امروز برای بار دیگر یادم امد ! شعری نیز در من بود اما حالا !!!
سلام به اشک تو
با تماست مرا به گذشته باز گرداندی اما سکوت را پیشه گرفتم چون راهی جز ان نبود !!! مثل کسانی که بهترین کسشون را رفیقشون را دوستشون را همدمشون را از دست داده اند کمرم را شکستی و مرا به گورستان خاطراتم تقدیم کردی مرا به ان سپردی و برای همیشه مرا تنها گذاشتی .امروز یادم امد روزی بود که برای اینکه تشویقم کنی تا کتابم زودتر چاپ شود مطالعه رو در برنامه روزانم جای داده بودم تا بتونم هر چه بهتر از استعداد درونیم استفاده کنم و خوشحالم کنم یادم بود روزی میگفتی شعرهایم باعث ارامشت شده ......با رفتنت دیگر همه چیز از بین رفت .درونم خشکید . سکوت تنها همدمم شد تنهایی بهترین رفیقم و شب خوبترین لحظه برای فکر کردن به تو !!! اما میخواهم شروع کنم میخواهم کتابم را چاپ کنم میخواهم بدانی که هنوزم زنده ام هنوزم میتوانم ! روز رفتنت کبوترهاا میگریستند روز پایان عشق بود سرت را به زیر انداختی و با کوتاهترین جمله مرا به خاکستر واگذاشتی ! روز رفتنت به خیالت مرا به خوشبختی تقدیم کردی غافل از انکه تنم گورستان خاطرات شد و دلم گنجه حرفهای عاشقانه ات !!! سالها گذشته .!.! دلم و تنم هنوز هم برایت مرسیه خوانی میکند !! کاش روزهای امدنت را جشن میگرفتم حتی شده ان روز اخرین روز عمرم باشد میدانم خیالی خام بیش نیست اما برای شاد کردنم مرا بیش از این در این دوران کهولت چشم انتظار خود مگذارد برگرد!.!.!. سلام امیدوارم این قطعه مورد پسندتون قرار بگیره یازم نور امید در دلم امده و میخوام به شعرهایم ادامه بدم دوست خوبم بار دیگر بیدارم کردی .!(ح) خوب از کجا شروع کنم ایییم اهان از مهسا که میل بازی میکنیم با همو کلی هم حرف زدیمو کلی هم رفیق شدیم .بعدش از امیر که خبری ازش نیست همچنین از کیو .... از کیا کوچولو که ممنون ار الطافش .از چپ دست که بابا مخلص شما خانم هم هستیم .اهان از گندم نازم که باهم کلی گپیدیمو خلاصه رفیق شدیم خراب .از فافا که قراره فردا دگه بیاد دلم خیلی تنگیده براش .ایییم دیگه اهان از رویای بی انتها .از کمال خودم مرسی تو هر وقت بیای تازگی داره دیر چیه بابا میدونم گرفتاری .دیگه ا مهاجر که هیچ اطلاعی از خودش به جا نمیزاره دلم میخواد باهاش بیشتر حرف بزنم .دیگه هم یادم نمیاد ببخشید بابا ماشین بازیم که خیلی جال میده ما خبر نداشتیم .با مامان رفته بودیم بیرون ماشین جلویی تا خرخره خورده بودو خلاصه فرمونو ول کرده بود داشت حسابی میرقصید منم گاز دادام زفتم چشبوندم بهش هی چراق دادم کلافش کرده بودم راه باز میکرد اما من برمیگشتم پشتش .اما مامان گفت ایلگار جون من بسه .من به جات دارم زیره پام کلاج ترمز میکنم .اه .گفتم مامان من هواسم هست گفت ولش کن راتو برو چرا مثل بچه قرتیا زیک زاک میری ؟!؟!خلاصه ضایع شدم سرعتم رو کم کردم و به راهم ادامه دادم شب سره شام داشتم با هیجان خاصی برا داداشم و بابام تعریف میکردم که زیر لب یه چیزی گفتند .پرسیدم چی چی ؟؟؟داداشم خندید گفت اون روزی که از کلانتری زنگ میزنند میگم بیاین دخترتون بدون گواهینامه کوبیده به یکی معلوم میشه خوب میروندی یا نه !!!منو میگی حالم خیلی گرفت .اما هیچی نگفتم اخه خوب من هنوز گواهینامه ندارم اه چه قدر طول میدن بیارن هاااا بعدشم مامان بابای مجید ۱۲ بهمن دارن میان برام کلی سوغاتی میاد بهش گفتم که نمیخواد زحمت بکشن چمدون منو بیارن خونه و من بیام و بگیرم من خودم میام فرودگاه و همون جا ماله منو بدین برم میبینید اصلا روم نمیشه هاااا ....... میام بعدا. قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 13:53 همیشه غصه برام در کمینه !!!
سلام به اشک تو
همیشه قبل از اینکه انتخاب کنم انتخاب میشم اونم برای غصه خوردن .....برای درد کشیدن ...برای .!.! نمیدونم چه حکمتیه که من باید هر یک ماه یه بار با مجید حرفم بشه اونم سره مسائل بسیار خندهدار سره چیزایی که میدونم دعوام خواهد شد اما بازم انجامش میدم من میدونم که مجید سره کوچکترین چیز بهم گیر میده اما نمیدونم که چرا باز اون کارو انجام میدم و بعدا تا صبح میشینم گریه میکنم مثل دیشب ......... بهش گفتم که صبح بیاد بریم بیرون گفتش پلاک ماشین فرده من گفتم کلاس دارم (استخر)گفت شما هم که پلاکتون فرده پس چه طوری میخوای بری ؟؟؟منو میگی به تته پته افتادم گفتم ما مامانم گفت منو خل کردی یا خودت خل شده ؟ گفتم چه طور مگه ؟گفت اخه ماشین که نمیشه برد پس چه طوری میرید ؟گفتم با اتوبوس میریم اقا نمیدونید .... خلاصه گفت که همدیگرو نمیبینیم و نمیخوام ببینم دیگه اقا اون قدر اشک ریختم تا صبح خوابم نبرد صبح ۷ باید میرفتم اما اون قدر ناراحت بودم که نرفتم مامانم هم گیر داد که اون همه پول دادی بازم یه خط درمیان میخوای بری اما صلاح دیدم جواب ندم و دوباره سرمو بکنم زیر لحاف و بخوابم ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم سرم به شدت درد میکرد مجید رفته بود سره کار ...نشستم و تا ساعت ۱۲ کر کردم به خودم به اینکه چی کار کنم تماس گرفتم استخر گفتم من نمیام این ماه اما اونا پولمو پس ندادن اخ چی کار میشه کرد بعد از ظهر هم امتحان دارم مخم اصلا نمیکشه بازم نشستم گریه کردم اخه کار دیگه ای از دستم بر نمیامد که ولی خداییش تقصیر من بود تازگیا دارم یه کارایی میکنم که میدونم اخرش این طوری میشه ولی ......... ساعت۱۲.۳۰ رفتم اموزشگاه که ببینم کی گواهینامم میاد اخه پول باید میدادم رفتم و ۱ بود که برگشتم خلاصه موندم که چی خواهد شد اما خودم کردم قبول دارم ..........اخه من اخلاق مجید رو میدونم ولی رسک بزرگی کردم که برام بد شد خیلی بد خودم ناراحت شدم اونم ناراحت کردم اما جبران میکنم دیروز رفتیم پونک پاساز بوستان مغازه داییم من ماشینو میروندم اولین بار بود رفتیم اتوبان دستام یخه یخ بود با ۸۰ میرفتم از ترسم اخه رفتنی بابام به مامان گفت نذاری این بشینه هاااااا من گفته باشم میزنه میکشه من نمیام ...... میام بازم قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 15:45 میخوام خودم باشم به هیچ کسی هم ربطی نداره !؟!؟
سلام به اشک تو
با حرفهای امیر . کمال . و و و میخوام همونی باشم که بودم کمال خیلی دلش پر بود اخه یه بار بهش گفتم نگو دیوونه اسمتو همان کمال است اون به خاطر من همیشه با اسم کمال برام کامنت میزاشت و میزاره اما وقتی دید من عوض شدم وقتی دید دیگه ایلگار نیستم و مثل ادما (بعضیا )نقاب به سر کردم گفت ایلگار باش همون ایلگار ....امیر گفت اگه میخوای دروغ بنویسی اگه نمیخوای از خودت بگی اگه نمیخوای واقعیت رو بگی همون بهتر که تعطیل کنی گندم گفت صبور باش به حرف مردم چی کار داری امیر خیلی ناراحت شد یه مهاجر شعرهای با معنی برام نوشته بود اما از خودش نشونی نذاشته بود که باهاش تماس بر قرار کنم فافا نصیحتم کرده بود بیدارم کرد اما نه در این باره درباره پدرم چون درباره عشق هیچ وقت نظری به من نداده اخه میگه تو شرایطش قرار نگرفتم که چیزی بگم و و و خلاصه میخوام برگردم به خودم .از مجید بگم چون میدونید اگه نگم دیوونه میشم مگه میشه ادم با نفس کشیدن زنده باشه اما به رو خودش نیاره که باعث زنده ماندنش چیه ؟ من منکر هیچ چیز نمیشم هیچ چیز درباره یه مسئله میخواستم باهاتون حرف بزنم من هر کاری کردم در هر باره به خودم مربوطه مگه من به شما میگم اقا خانم چرا این طوری کردی و و و خوب منم حق دارم برا خودم باشم و کارهایی رو کنم که خودم تشخیص میدم حالا درست یا غلط اما دلم نمیخواد فکرتون منحرف بشه چون من از روابط با مجید تا حالا حرفی نزدم و نمیخوام هم بزنم چون اتفاقی بین ما نیافتاده من کلی گفتم و دیگه اینکه امروز رفتیم شام خونه داداشم اخه با پسر خالم خونه مجردی دارند تو جردن اخ که چه باحال بود بابام مهمونمون کرد پیتزا .برنج چینی . لازانیا .کلی خوردیم بعدشم که تو خیابون تو راه برگشت همه پسر دخترا از ماشیناشون اویزون شده بودند و برف به هم پرت میکردند ماشین خوانوادگی فقط ما بودیم همه مجردی بودند و راه بندون بود اخه خیلا شون پیاده شده بودند وسط خیابون برف بازی میکردند ما هم تماشا میکردیم تا راه باز شد و گذشتیم اما چه حالی داشت من که تماشا میکردم کلی حال کردم چه برسه به اونا اما میدونید من با ازادی اون جوری برا پسر موافقم اما دختر نه اخه ساعت ۱۱ شب یه گروه دختر اون اونجا اونم با اون تیپ هاا اونم با اون کارا یه کم ..... خوب همه چیز حدی داره ولی خوب بعضیا دیگه به قول یکی از دوستام خیلی دیگه رلن ...خلاصه فردا خونم پس فردا هم خونه شنبه هم امتحان اخ چه قدر کسل کننده باید مخ بزنم دو روز وای یک شنبه هم مجیدو اگه خدا بخواد میبینم همین دیگه بازم میام اما خودمونیم مثل پرنده که ازادش میکنند ازاد شدم شدم ایلگار شدم خودم قربان همگی دلم میخواد مهاجر یه ادرس بهم بدی تا باهات حرف بزنم اهان دست چپ هم ازت ممنون که تو لینک خودت منو گذاشتی مم با اجازت این کارو کردم و مهسا جان میلت نرسیده هااا دوباره بده |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت 0:19 این دل من کی باز خواهد شد ؟!؟!
سلام به اشک تو
تقریبا روزی یه بار میرم ماشین بازی اخ که چه حالی میده !!! اااام .کلی حرف دارم که تو این چند روز نگفتم اما قول دادم که حرفی نزنم .عشق بر من حرام شده .اینو بدونید خیلی بی شخصیت هستید میدونید چرا چون من به احترام شما و حرفهایی که پشتم زدید میخوام هیچی از عشق نگم میخوام به قول گندم سکوت کنم .میخوام در خودم بشکنم ولی یواش طوری که صداشو هیچ کس نشنوه!!! اما اما اما شما شما حتی به من احترام که هیچ ارزش هم ندادید که سکوت کنید و بزارید در خودم باشم و دنیا رو برای خودم کنم در خیالم این که جرم نیست من که جای شما رو تنگ نکرده بودم من که ازارم به مورچه هم نمیرسید پس چرا ؟؟؟؟ میدونم جواب این سوالهامو هیچ وقت نمیگیرم چه طور که تو اجتماع کوچک خانواده ام هم هنوز جواب سوالم رو نگرفتم (چرا ....نمیزارید ......)؟؟؟؟ خلاصه فردا کلاس زبان صبح استخر .اون قدر هم کار دارم که نگوو امروز فقط دور خودم چرخیدم اصلا حوصله درس خوندن نداشتم ولی صبح باید مرو اماده کنم اخ چی میشد هیچ وقت صبح نمیشد!من این دعا رو یه بار هم کرده بودم نه! نه !چندین بار ! ولی همیشه قبل از انکه جمله ام و دعام به پایان برسه خورشید در اومده و منو به ارزوم نرسونده ولی دلم میخواد این بار خورشید برای چند دقیقه هم که شده دیر تر بیاد بیرون هر چند رویای پوچیه !!!! مرسی گندم جان .کیو عزیز .کمال دلم نمیخواد دیگه بگی دیوونه !!!و اسی وامیر .وامیر(ردپا) یه اشنا گل اما نمیدونی من چه قدر خستم خسته از این رفتارهااا اما باشه دیگه نمیگم .. قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 22:41 بر لبم مهر خموشی زده اند!!!
سلام به اشک تو
ای مردم مردم باز هم سر خوردم مردم از مرد بد نامردم من به خود نه که به زن بد کردم!!! اون قدر این اهنگ رو دوست دارم که همیشه باهاش با صدای بلند همخوانی میکنم .. قراره کم بنویسم به دلایل نا معلوم ولی برای همه واضح نمیدونم چرا دلم شکسته از خودی نه این بار از دست مردم از حرف مردم هر چند مردم منتظرند چه خوب چه بد ولی باید حرف بزنند اونم نه بر میل ما ولی بلاخره نمیشه قانع کرد همرو که مثل ما زندگی کنند پی بهتره من از خودم دیگه نگم تا حرفی پیش نیاد باید در دفتر دلم حرفهایم را بایگانی کنم چون بهم ثابت شد که هر کسی لیاقت شنیدن هر حرفی رو نداره من باید مهر بر لبم زنم این گناه منه !!!!! جز حرفی که از کلاس رفتنم و الان اومدنم و اینکه مهمان داریم و اینکه حالم اصلا مسائد نیست ندارم یعنی دارم دلم پر حرفه پر درده اخه بدجوری شکوندنش بد جوری لهم کردن اخ که من تو دنیای نت هم بدبختم ...... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 20:24 اوه .ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه
سلام به اشک تو
مجید برای کار رفته کاشان دلم بدجوری گرفته اما من مثل اون فکر نمیکنم من دلم میخواد ۱ روز زندگی کنم اما اون روز بهترین لحظه و دوران زندگیم باشه اما اونا میگن ۱۰۰۰ سال عمر کن اما هر طور شد شد تا حالا دیدی یه نفر بگه ایشالاه امروز برات خوب باشه حالا فردا نبودیم نبودی ؟همه میگن وای خدا نکنه ۱۰۰ سال زنده باشی ولی نمیدونند طرف یه روز خوش نداره چه برسه به این همه مدت ....عقاید غلط قدیمی دیگه کاریشم نمیشه کرد ولی من اصلا توجه نمیکنم اخه به من چه ...میدونید پدر من با بلند کردن ناخن لاک زدن ارایش ابرو برداشتن مو رنگ کردن و و و و برای دختر مخالفه بابا جون الان اون قدر مشکلات اون قدر چیزای ریز هست که دیگه کسی به اینا فکر نمیکنه یعنی برا همه جا اوفتاده تو هنوز تو ۱۰۰ سال پیش موندی !!!!!حالا میگیم اینا که میگه بد بر فرض محال اما عشق چی اونم بد .؟بابا شورشو دراوردی دیگه اه به هر ساز تو که نمیتونم برقصم . ای بابا .اعصابم خورد شد ادامه نمیدم ....... فردا امتحان فاینال زبان دارم یعنی تو بگو یه صفحه خوندم من میگم نه مخم تعطیل شده هر وقت من کار دارم هاا باید اینا اععصاب منو بریزن به هم عجب نفهمایین به خدا .. امیر جان مرسی فافا ممنون ... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه شانزدهم دی 1384 و ساعت 14:57 اون قدر خوشحالم خوشحالم خوشحالم
قراره فقط یه چیز بگم
من رانندگی قبول شدم و دوست نازنینم که بهم گفته بودن مرده باهام تماس گرفته اخ که چه حالی به ادم دست میده وقتی بشنوی زندست و ندونی از خوشحالی چی بگی فعلا |+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 20:28 بازم اومدم با کوله باری از حرف
سلام به اشک تو
اول بزارید خوب خوبشو تعریف کنم بعد ...... مامان باباش رفتند مکه و با داداشش تنهان دلم کباب شد اخه شام نهار چی کار میکنند و اینکه چهارشنبه امتحان ایین نامه دارم بکوب میخونم که این بار دیگه ...... و اینکه بابا هنوزم باهام کم حرف میزنه به خاطر اون موقعیت کاری .اما من مجبور شدم و دیگه هم نمیخوام دربارش حرف بزنم چون سعی کردم فراموشش کنم و پنجشنبه سال پدر بزرگم است خدا بیامورزدش .. وهمین دیگه حرفام ته کشید حالا وقت اون رسیده از شما تشکر کنم اول از فافا که خیلی خیلی دوسش دارم و اونم الان تنهاست اخه مامانش و باباش مکه هستند التماس دعا داریم ار تمام زائران .راستی من به مجید گفتم اوی ی ی ی هر چی اوردن نصف نصف اونم مظلومانه نگاهم کرد گفت باشه و من باز خودم گفتم اگه چیزی بیارن و هر دوتامون بلند مثل کسانی که غمی تو دنیا ندارند از ته دل خندیدیم .حالا فافا !کلک نصف نصف از کیومرث که اشکال نداره داد بزن شاید همین داد منو بیدار کنه اما نشد هر کاری کردم نتونستم اما در باره مجید انشالاه خدا برام نگه داره چون چیزای دیگه گذران هستند اما عشق نه .. و من و تو غربت که هنوزم اسمشو نگفته باید از اون دادهای کیو سرش بزنم اسمشو دیگه یادش نره بگه و اگه دست پر برگشتی که دعا و ارزو میکنم همین طور باشه از اونایی که تو دستات قایم کردی به منم بدی هااا و گندم گلم که ازش دو تا سوال پرسیده بودم هنوز نگفته از بهمن جان که میدونم به همین زودیا پیشم میاد اهان !!!!از کمال که باهاش قهرم ..
یه جمله ای تو یکی از سریال های تلوزیون دیدم که دیدم باید اینجا بگم (خدایا مرا عاشق افریدی عاشق بمیران و تا روز مرگم عاشق نگاه دار که چه بسا عاشق ماندن سخت تر از عاشق شدن است ) خوب بید؟؟من که خیلی خوشم اومد دروغ نگم چند قطره ام اشک از چشمام اومد قربان شما |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 15:13 همه چیز تبدیل به یه سراب شد!!!
سلام به اشک تو
نمیدونم سلام بدم یا مثل این بچه های بدخلق پشتمو کنم و حرف هم نزنم فقط ایراد بگیرم؟؟؟ اخه میدونید همه چیز مثل یه خواب شیرین و پر خاطره به پایان رسید مثل یه سراب !!!رانندگی .کار . و و نمیدونم از کجا شروع کنم که همه چیز رو بنویسم و از قلم نیافته ...اولا با مجید اشتی کردم یعنی باورتون نمیشد با زبان بی زبانی التماسم کرد باورتون نمیشه مجید !.!.!.باورتون نمیشه به خدا باورتون نمیشه !.!.!.گفتم میرم رانندگی داد زد غر زد فریاد کشید من کاملا ساکت بودم کاری که از مامانم یاد گرفتم وقتی بابام داد میزنه اون سکوت میکنه و بابام خود به خود خاموش میشه !.!.!.منم ساکت بودم بعدا بهش گفتم حرفات تموم شد دادهات تمام شد ؟ حالا من بگم .؟من باید برم بابام گیر داده میگه تا کی میخوای بشینی خونه و و و .نزاشت حرفم تموم بشه گفت کلاستم که مختلت است ؟ میدونی یه مشت ارازل و کوفت و و ومیان اونجا میدونی چه کثافت کاریا میشه تو اون کلاسها و و و هزار و یک چیز دیگه .!<!.!.منم گفتم بابا مگه کلاس صاحاب نداره مگه همه اونجا میان منو ببینن مگه ادم ندیدن مگه خانم فقط من هستم اما اون اصلا گوش نمیداد .گفتم تنها نمیرم مامان همراهیم میکنه و میاد دنبالم اما بازم گوش نداد منم زدم به سیم اخر برای اولین بار چشمام رو بستم و داد زدم و گفتم من سر کار میخوام برم ............اینو که گفتم فکر کنید روی اتیش الکل بریزن .اخ اخ اخ دیگه نمیدونید نمیدونید اون قدر گفت گفت گفت اما من سکوت کردم تا خسته بشه هیچی نگفتم . باورتون نمیشه یه هو شروع کرد به التماس نه اون التماسهایی که میشناسید ها مثلا تو رو خدا نرو یا خواهش میکنم و و نه بابا !!!!گفت کلاس رانندگی برو استخر هم میری زبان هم میری همه جا میری با خوانواده که بیرون میری اینجا اونجا که میری شب خونه مامان بزرگت که میمونی .خوب باشه اشکال نداره من رانندگی رو به خاطر خودت و محیطت میگفتم مگرنه من بهت اعتماد دارم و و و اما نرو نرو نرو نرووووووووو(سر کار)غافل از انکه من ۱ هفته بود میرفتم اما سکوت کرده بودم گفت من نمیخوام بری بغض خفش کرده بود منم دلم اشوب بود اخه چه طوری ؟ بابام؟ داداشم؟جواب مهندس ؟ وای ؟؟؟؟چه میشه کرد مجید داره التماس میکنه داره میگه نرو ...گفت قراره از کی بری گفتم بابا من شوخی کردم اما باورش نشد گفت جون من جون این عشق پاکمون از کی میخوای بری مثل مرغ پر کنده شده بود دلم نیومد گفتم نمیرم اصلا نرفتم اما بزار برم ولی گفت نه گفت هر کاری میخوای بکن اما کار نه !!!من نمیخوام خواهش میکنم خواهش !!!!اخ مجید داشت التماس میکرد دلم داشت میلرزید خدایا چی کار کنم خدا سکوت نکن خواهش میکنم جواب منو بده چی کار کنم ؟؟؟به هر مصیبتی که بود بهش گفتم یه پیشنهاد بود که ردش میکنم ....اما اما اما !!!گوشی رو گذاشتم سرم داشت میترکید داشت منفجر میشد اخ که من چه قد بدبختم !لال شدم رفتم پیش داداشم گفتم من نمیرم شاخ دراورد گفت چرا گفتم خوشم نیومد و راهش دوره و و و اما نمیدونست که به خاطر مجید یه بار دیگه رو دلم پا گذاشتم میفهمید به خاطر اون یه بار دیگه از خودم از حرف پدرم برادرم گذشتم یعنی مجبور شدم حرف اونا رو لگد کنم رد بشم ....شاید بگید من بابا دیگه خیلی خرم اما !نتونستم با اینکه عاشق اون موقعیتی بودم که برام پیش اومده بود ولی مجید رو نتونستم قانع کنم و نتونستم یکی رو انتخاب کنم نتونستم عشق رو نادیده بگیرم نتونستم بیتفاوت به مجید ادامه بدم من هر چه قدر هم که سر کار برم هر روز این ور باشم اون ور باشم بازم نمیتونم بدون مجید نفس بکشم دست خودم نیست نمیتونم !!!!!خلاصه بابام غر زد یعنی فهمید مجید گفته .چون برگشت بهم گفت اجازه صادر نشد ؟؟؟اما من سکوت کردم ولی تو دلم اشوب بود اخه کارو رو دوست داشتم سالها بود که با مهندس اشنا بودم و ارزو داشتم در کنارش کار کنم ولی نشد دل خودم خون بود اما اونا داشتن بدتر نمک میپاچیدن من میریختم تو خودم ...داداشم کلی گفت اما من حرفی نداشتم پسرخالم گفت بازم حرفی نداشتم !!!!ولی سعی کردم خاطرش کنم و بچسبونم گوشه دلم همین...فرداش امتحان ایین نامه داشتم اما اصلا نخوندم اخه با اعصاب خورد که نمیشه تمرکز کرد ساعت ۷ صبح راه افتادم به سمت اموزشگاه با مخ نیمه پر .مدارک خواست دادم گفت خانم شناسنامه گفتم نیاوردم با انگشت اشاره به تابلو مدارک لازم کرد و گفت باید بیارید فکر کنید من در اون لحظه چه حالی داشتم نزدیک بود یه کاری دست خودم بدم و یه عمر برم گوشه زندون به جرم قتل ...!.!<!.۱.خلاصه دوباره راه افتادم به سمت خونه و زنگ زدم به مامانم گفتم شناسنامه یادم رفته .گفتم بیا منو ببر دیگه حال ندارم دوباره این همه راه برگردم اما اون اصلا گوش نداد و گفت من نمیبرم خودت برو راهی نیست ....وای بازم یه اعصاب خورد کنی دیگه .میخواستم بشینم تو راهرو و گریه کنم اما بازم راه افتادم رفتم .اولین نفر اسم منو خوندند رفتم نشستم اما باورتون میشه یه لحظه فکرم ازاد نمیشد و زمان هم میگذشت دوست داشتم سرمو بزارم زار بزنم وقتی گفتم تمام کردم اومد پیشم یه دکمه زد گفت مردود !!!اخ اخ اخ اخ چه شرایط اشغالی رو سپری میکردم ولی شاید حقم بود نمیدونم برگشتم اومدم خونه هر کی پرسید گفتم مردود شدم تعجب کرد بابا تو که .............اما من تو خودم بودم همرو ریختم تو خودم ...شب بازم حالم بد شد بازم بالا اوردم مثل ۱ ماه پیش بازم فشار روحی .اخ چه موقیت مزخرفی!!! خلاصه که این چند روز من این طوری گذروندم مامان بابای مجید ۱۲ دی دارن میرم مکه!!! خبرهای دست اولم همینا بود بازم میام قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه دهم دی 1384 و ساعت 17:0 اخیهش
سلام به اشک تو
وای که اون قدر خوشحالم دلم میخواد تو این بارون برم بالا پشتبام و به قول گندم جیغ بنفش بزنم بابا این کامپوتر کشت منو دق داد خیلی عصاب دارم اینم داشت روش راه میرفت خلاصه شاید ۱۵ روزه اپ نکردم خیلی دلم براتون تنگیده بود خیلی خیلی این چند روز یا دو هفته اخیر اتفاقات زیادی برام افتاده که نمیدونم راه درست رو دارم میرم یا ...بعدا از کردم پشیمون خواهم شد ؟اولا کلاس رانندگی تمام شد اونم رفت جزو خاطرات هم اموزشش هم مربی باحالم !! خلاصه یه کم امتحانی کار کردیم و گفت از فردا بیا و اینکه از فافا ممنون بابا من محیط خوانوادم فرق داره کافی نت اینا نمیدونن چیه قاطی میکنن که واجبه !؟ گندم جان مرسی که به فکرم هستی و میای پیشم کمال تو همیشه کمال هستی با همون کمال شخصیت ومحترم اونا رو نگو دیگه !!! بهمن جان ممنون من بد قولم به خدا اما جبران میکنم و پیشت میام به قول امیر عذرو موجه بود امکانش نبود والا امیر جان چشم از یه رنگ استفاده میکنم چشمات خراب نشه .و ببینم تنبل تو خودت سرما خوردی انگشتات که سرما نخوردن بیا اپ کن ! و از کیومرث که خیلی هوامو داره و غربت من و تو که باهات قهرم قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 20:37 |
|

