|
نمیدونم چرا تو دوراهی گیر کردم !!!!
سلام به اشک تو
بازم این افکار مزخرف اومده سراغم . بازم احساس میکنم باید سر فرود اورم بازم فکر میکنم باید از خودم بگذرم به خاطر... شاید این بار دیگه خیلی دارم زیاده روی میکنم اما شما فقط منو میبینید و الانم رو که شاد هستم و دارم براتون از خودم میگم اما فردای منو و روزهای دیگه که تلخ خواهد بود رو هیچ کس نمیبینه ولی احساس میکنم تلخ خواهد بود ....مجید اصلا حرفی نزد نه گفت مبارکه و نه گفت نرو!!!!فقط یه جمله کوتاه اما تا عمق وجودم رو سوزوند (به سلامتی)همین ! فردا صبح به امید خدا میرم ثبت نام فقط توکل به خدا میکنم و قدم میزارم و امید وارم که همه چیز اروم اروم حل بشه اخه وقتی خدا این راه رو جلوی پام گذاشته پس میدونه که مجید کنار میاد !!!خیلی اضطراب دارم میترسم از فردا نمیدونم چرا اما خوب هول کردم نمیدونم چی پیش میاد و اصلا هیچ اگاهی ندارم .. همه خوشحال شدن داداشم و پسر خالم تبریکات زیادی بهم گفتند مامانم و (پدرم با اینکه اروم بود اما معلوم بود که خوشحال شده و تو دلش غوغایی بود )وعمه هام. عموم .یکی از عمه هام کادو برام خریده بود اتاقمو ریختم تمیز کنم وای که چه قدر من وسیله دارم مامانم میگه هر خونه ای گرفتی باید جهاز نبری این اتاق کل خونتو پر میکنه جدی هاا الان نشستم دارم نگاه میکنم اون قدر چیز هست که نگو کاش یه جایی بود یه کمیشو میبردم اونجا اخه از این به بعد کتابهام و چیزای دیگه اضافه میشه یه شب مثل این کارتونها اتاقم میترکه .... دعام کنید فقط همین قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 20:30 خدایا شکرت ت ت ت ت ت
سلام به اشک تو
قرار بود فقط یه چیز رو بنویسم
من دانشگاه تهران رشته خودم قبول شدم خدایا مرسی از شما دوستای گلم هم ممنون که دعا کردید مجید هنوز نمیدونه منتظرم بیاد خونه یه هو و بگم خدا منو شاد کرد امیددارم همرو شاد کنه بازم میام الان برم |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 9:43 ای خدا از بس ازت برای نادانیم کمک خواستم خجل شدم !!!!
سلام به اشک تو
جواب کنکور فردا صبح میاد و من میرم اولین دکه نزدیک خونمون و نمیدونم با چه حالی بر خواهم گشت لبخند به لب یا ...اما خیلی از خدا خواستم ازش خواستم همه جوونارو موفق کن همرو به ارزوهاشون برسون بخصوص قبولی در تمام مراحل درسی و زندگی منم بین اونا .....اما دعا میکنم با لبخند برگردم خلاصه من برگشتم با چند هفته تاخیر میگن ادم باید جدا بشه تا بفهمه کی به فکرشه ..این حادثه نا خداگاه برام اتفاق افتاد اما همتونو شناختم به دوستان خوبی مثل شما افتخار میکنم همتون خوبید همتون منو فراموش نکردید بهم امید دادید همیشه به فکرم بودید همیشه حمایتم کردید از همتون ممنون ممنون ممنون .!.!.! خوب بزارید از کلاس زبان بگم دو سه تا چل تو کلاس داریم که همش میخندیم یعنی استاد ما که با زور میشه لبخند رو بر گوشه لبش دید میخنده !!!اون روز استاد برامون فیلم گذاشت بعد بچه یکی از کسانی که اومده بود ثبت نام حدودا ۲ ۳ ساله داشت تو محیط اموزشگاه قدم میزد و سر از کلاس ما دراورد ما هم که جدی نشسته بودیم و فیلم میدیدیم و سرو صدای زیادی هم داشت این بچه ه هی اومد تا دم در برگشت هی درو کوبید فرار کرد اخر این چل کلاس خندید گفت بیا تو بابا داره کارتون میده ما رو میگه منفجر شدیم دیگه دیگه فردا خونه عمه ام برنامه هست بعدشم شام میده از خدا خواستم قبول بشم یه جعبه شیرینی ببرم ..دعام کنید .!.!. دیگه یه سری حرفای دیگه دارم دعا کنید فردا سر حال باشم با خط درشت بنویسم قبول شدم همرو میام تعریف میکنم از فافا که خاله شده و ۲۳ ساله شد خودش تشکر میکنم از امیر از گندم که نگرانشم و منتظر زنگش .از کمال که واقعا هاا باید عید که همه وسایل کهنشونو میریزن بیرون ما هم این سیستم نفتی رو بندازیم تو دریا .از لیندا از شیرین جان فکر میکنم دختر عمه ام است کلک .از کیو که رفته سر کار به سلامتی و و و تشکر خیلی زیاد دارم اهان از مهسا جونم و چپ دست و اگه یادم رفته اسم هاروو منونم واقعا.. قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 0:42 سلام...از یه جایی اپ کردم مخفیانه
سلام به اشک تو
فقط اومدم بگم بازم سیستمم کار نمیکنه از خونه عمه ام اپ دارم میکنم و مرسی از محبت های همتون سوغاتی هام میاد به زودی خراب دیگه انکه جواب کنکورم بازم موکول شد یه هفته دیگه .....خودم که دارم قاط میزنم شما رو دیگه نمیدونم کلی حرف دارم اما دعا کنید سیستم درست بشه از خونه اپ کنم کلی باهاتون حرف بزنم قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 22:30 من برگشتم !!!مثل کسی که کوله باری از غصه رو پشت دورترین کوه چال کرده باشه و احساس سبکی کنه !!!
سلام شک تو
مشکلم حل شد با کمک همتون
اون قدر حرف دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم اخه کامپیوترم قاط زده بود ۱۵ روزه اپ نکردم داشتم میپکیدم بابا اصلا باز نمیشد دق کرده بودم (اینترنتش هااا)جالبه چت میرفت اما هیچ سایتی رو مامان بابای مجید به سلامتی صحیح و سالم رسیدن خونشون منم عرض ادب کردم ... و ساکهاشون هنوز نیومده من که دل تو دلم نیست بابا چمدونهای بزرگ با کلی سوغاتی رنگارنگ ..مثل این بچه دبستانی هاا دهنم اب افتاده . جواب کنکورم سه شنبه میاد یه جورایی دست و دلم به هیچ کاری نمیره خدا کنه قبول بشم تا با برنامه ریزی کارامو شروع کنم نمیدونم توکلم به خداست امیدم به این روزنامه ها که اسممو توشون ببینم و دوست دارم بازم دعام کنید مثل همیشه ... این رهگذر بازم سروکلش پیدا شده هااا شما میگید چی کار کنم اخر بعد ۱ سال نفهمیدم این کیه ؟؟؟ خلاصه برام ارزوی موفقیت کرده و اینا که ازش ممنونم اما جون من بگو کی هستی از مهسا امیر کیومرث فافا جون گندم نازم کمال مهربونم هم اسم خوبم ذهن زیبا که هنوزم یه جورایی ای دلم پره !! از نشناس که خبر داده به همتون که من سالمم و مشکلم حل شده و نمیدونم کی بوده !؟! از ادم گل و و و دوستان تازه دیگم واقعا ممنونم یعنی از ته ته ته دلم ازتون تشکر میکنم ..... اما کمال از اون دعایی که برام کردی بازم میخوام کنکورم هم قبول بشم به وبلاگ همتون میام اگه چند وقته دیر شده ببخشید دیگه !!!!
کاش میشد کاش میتوانستم برای اخرین بار نگاهش کنم کاش میتوانستم شبها را به بهانه ی گلایه داشتن از او بدون هیچ غدغه ای به خواب روم کاش میتوانستم دیگر به یادش ستاره ها را نشمارم ! کاش ادمی نیز گاهی حیوان بود !!!! کاش میشد گاهی بدون عقل زیست کاش دلم به اندازه بال پرنده سبک بود و به اندازه وسعت اسمان بی انتها کاش میتوانستم فراموشش کن کاش میتوانستم نام حک شده اش را از قلبم پاک کنم و کاش میتوانستم مردم را به ارزویشان برسانم ارزویی که جدایی ما برایشان ارزویی بیش نبوده و نیست !!!!!!!!! قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 16:46 میترسم !!!!همین
سلام به اشک تو
اون قدر نگرانم که دلم میخواد اینجارم تعطیل کنم چون اصلا حوصله نوشتن ندارم اون قدر دلم شور میزنه که حد نداره .اون قدر میترسم که امروز تو حمام عوض این که خودمو بشورم نشسته بودم رو توالت فرنگی گریه میکردم .....خوب بود مامان داشت جارو میکشید صدای زار زدنم نمیرفت بیرون اون قدر التماس کردم به خدا اون قدر قسمش دادم اون قدر به پاش افتادم اون قدر نذر کردم که نگو اما بازم میترسم خیلی میترسم برام دعا کنید و نپرسید چرا؟؟؟خواهش میکنم برام دعا کنید همین !!! مجید جمعه برگشت اما با هم مثل ادم هنوز حرف نزدیم چون من نگرانم و اعصاب اونم ریختم به هم .مامان باباش سه شنبه میان چه قدر زود گذشت ...امروز مهمان بودیم نهار تالار دعوت بودیم همه میرقصیدن داد میزدن هورا میکشیدن منم مثل این سکته ایها نشسته بودم یه گوشه باورتون میشه اصلا نفهمیدم کی تموم شد از بس فکرم قاطی بود دختر عمه ام اومد بالا سرم گفت بازم به هم ریختی دوست داشتم سرمو بزارم روشونش و چند دقیقه اشک بریزم اما بازم گریه فایده نداره وقتی یادش میافتم فقط مرگ میتونه راه حل باشه ..تو رو خدا برام دعا کنید بد جوری گیر کردم .!.!.! و اینکه عروسی هم رفتم اما ای بدک نبود انشالا خوشبخت بشن من که با خودم درگیرم هیچ جا بهم خوش نمیگذره ...خیلی میترسم خیلی !!! جواب کنکورم سه شنبه میاد اونم از یه طرف فکرمو مشغول کرده اما این بدبختی که اگه سرم بیاد و نمیدونم شایدم اومده همه چیز رو ازم گرفته هیچی برام مهم نیست جز این مسئله ...خدای بزرگ بازم که دارم تایپ میکنم اینا رو به خدا دارم گریه میکنم به خدا مردم دیگه تو رو خدا بسه ازت خواهش میکنم تمنا میکنم این مشکل دست تو هیچی نیست حلش کن ..تو رو به حضرت رسول تو رو به فاطمه زهرا حلش کن . ۱ هفته میشه اپ نکردم از همتون ممنونم که اومدید پیشم اما من ۲ روز فقط دو روز مهلت دارم برای حل این مشکل یا بدبختی که سرم اومده خواهش میکنم دعام کنید من پیش همتون خواهم امد ....
با دستانت که قرار بود روزی مرا در اغوش به بستر بری در گور کردی !!!!!! خودت باعث مرگ خودت شدی اما کسی باور ندارد ! مرگ روح چه بسا دردناک تر از مرگ جسم است !<! تو روحم را کشتی ! و در جورجین دلم دیگر هیچ نمانده که وقتی از سفر امدی زیر پایت قربانی کنم ...... من سالها بود جسمم را به نامت کرده بودم و روحم اسیر زمان و جانم فدایت ! ولی ان قدر دیر کردی دیگر توانی برایم نمانده که به استقبالت ایم در صندلی چرخ دار پشت میله های اسایشگاه با چشمان کم سو شده ام خیره ماندم به در !! تا روزی باز شود و مرا این بار همان گونه که هستم در اغوش گیری.......
قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 17:44 دعا میکنم ..............برای سلامت برگشتنش !!!
سلام به اشک تو
دلم نمیخواست بیام اپ کنم اما خوب باید میامدم چون کلی براتون حرف دارم ....کلی دلم گرفته .کلی مشکل رو سرم ریخته ... مامان بابای مجید چهاشنبه ۱۲ بهمن ۱ ظهر تهران هستند هفته دیگه محرمه مجید یه اعتقادات خاصی داره میگه نمیخوام تو محرم صفر رمضان همدیگر رو ببینیم میگه فقط زنجیر دهول دعا و و و منم همیشه قبول کردم پس دیدارمون رفت تا بعد عید تصورشو بکنید ما چه قدر صبوریم !!!بعد عید سال ۸۵ دیگه خدا باید کمکمون کنه . .ترم جدید زبانم امروز شروع میشه .مجید اهوازه .از اخبار شنیدم بمب منفجر شده و دلم مثل مرغ پرکردنست .دستم هم به جایی بند نیست اخه موبایلشو فروخته باید تا جمعه بمیرم و زنده بشم تا بیاد . امروز روزه گرفتم نمیدونم چرا ؟شاید برای برگشتن سلامت مجید شاید برای کنکور هفته دیگه جوابش میاد و کلی فکرم قاطی شده اخه میترسم بازم ...........دعا کنید محتاجم خیلی محتاجم !!! گندم از مشهد برگشته من دلم هوایی شده دوست دارم امام رضا منم بطلبه بابا میگه بعد عید میخوام بنویسم بریم مکه ۴ تاییمون خیلی دوست دارم مکه رو ببینم اما ..نمیدونم خدا دعوتمون میکنه یا نه ؟؟؟ جمعه عروسی دوستمه دلم میخواد برم اما ماشینمون که تعمیر گاهه بابام یه کم گیر داده چه طوری میرید میاید ؟؟؟هنوز موندم چی میشه . دعا کنید تو رو خدا دعا کنید مجید ...... جواب کنکور ای خدا اااااااااااا قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 و ساعت 13:44 هم حال کردم هم ممممممممم ناراحت شدم !!!
سلام به اشک تو
اول بذارید یه چی بگم بخندید امروز داشتم تو لینکهای بلاگفا سرک میکشیدم چشمم افتاد به یه لینک باحال رفتم توش بگید چی دیدم هم خندم گرفت هم گریم .......بگم ؟؟؟یکی از شعرهای خودمو میلت رسید اما یه چیزو هنوزم نفهمیدم این که (لینکت به روز شمار تبدیل شده )یعنی چی ؟خوشحال میشم جوابمو بدی مهسا جونم مرسی که تنهام نمیزاری .بابا قابلی نداره من که کاری نمیکنم فقط احساس میکنم ادامه داشته باشه بهتره .و با اجازت ادامش میدم فافا هم که سر سنگین شده نمیاد این ورا گندم هم که مشموولک شده و مشهد تشریف داره و دلم کلی براش تنگیده امیر بابا تو دیگه کی هستی باحالی به خدا تصادفتم که باحال تر برخورد باباتم که باحال بود خراب ... کیومرث بابا تیریپ مردونه .بابا خدمت رو .بابا بازاری .اما دعا میکنم هر جا هر کاری که میخوای بکنی با توکل و موفق باشی و دیگه از همتون ممنونم مرسی از تک تکتون اهان همچنین از یه فافای دیگه (رویای بی انتها )
شب بود !! چشمانم را به ستاره ای که همزمان به من زل زده بود دوخته بود ناگهان از اسمان خبری امد دریافتم که نگاهش بی دلیل نبوده فردا روز اخر است !!! اخرین روزی که اجازه زندگی کردن داری اخرین مهلتی که داده شده تا به خود ایی!!! دلم مانند کاسه ای که لبریز شده در خود فرو ریخت ترس در نگاهم موج زد لرزه بر اندامم افتاد نه به گناه می اندیشیدم نه به عاقبت خویش و نه به فردای فردا !!! تنها غمی که پیکرم را در بر گرفت به اجبار پاک شدنم از صحنه زندگیت بود!.!.!. نشد . نتوانستم . نگذاشتند . !!!! به قول خود وفا کنم مرا ببخش !.!.!. قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 21:41 |
|
