|
دلم مثل یه چمدون باز نشده است ......پر حرف و خاستار دو گوش شنوا
سلام به اشک تو
اول بزارید یه کم از محیط دانشگاه براتون بگم به قول یکی از استادها اینجا شبیه همه چیز هست جز دانشگاه بدبخت نه میز داره نه صندلی درست و حسابی اخه چند روز پیش یه نارنجک زدن تو حیاط حال چند نفر هم بد شد ما طبقه بالا بودیم اما صدای ناجوری داد خلاصه چند تا از بچه ها برای اینکه شاهد ماجرا باشند از صندلی استاد رفتند بالا و کلی خاکیش کردند بیچاره وقتی اومد داشت با دستمال پاک میکرد و ما هم رومونو کرده بودیم اون طرف که یعنی بیخبریم !!!!یه استاد زبان گیرمون اومده صد رحمت به استاد اموزشگاه وای وای یه صدایی داره ادم از زندگی سیر میشه با چادر وایستاده درس میده انگار دیگه همه به این دارن نگاه میکنند خلاصه تا وقتی کلاس تموم بشه میره تو اعصاب من !!!!یه استاد داریم فکر کنم پسر باشه اخه اون قدر خودشو میگیره اونم باز فکر میکنه الانه همه بهش شماره بدن بد اخلاق ترشرو حال ادم ازش به هم میخوره از وقتی اومده دستورات عجیب میده میندازمتون حرف بزنید میرید بیرون حرف خارج کلاس نزنید و و وو خدایی هر چی عطیقه بوده اوردن جمع کردند تو این دانشگاه !!دو روز بود پشت هم تو راه برگشت تصادف میدیدم یکی جلو چشمم ماشین زد بهش داشت میلرزید یکیش رفته بود زیر اتوبوس .خلاصه اومدم خونه حالم زیاد خوش نبود به داداشم گفتم خدا از سومی نگه داره یکشنبه رفتم کلاس ۸ شب بود رسیدم خونه خسته کوفته دلم هم از صبح میجوشید هی فکر میکردم الان یه اتفاقی میافته خلاصه رسیدم در خونه دیدم کسی باز نمیکنه دست تو جیبم کردم دیدم اه کلید همرام نیست دستم هم کلی وسیله داشتم و خسته هم بودم زنگ زدم خونه مامان بزرگم دیدم اونم نیست اخ پس کجان ۸ شب سابقه نداره به من میگفتند اگه میخواستند جایی برن خلاصه زنگ زدم عمه ام دیدم بله مامان اونجاست گفت میتونی بیای اینجا ؟؟؟؟دلم یه جوری شد اخه فهمیدم چی شده اشکم در اومد با خودم گفتم بالاخره راحت شد اون قدر زجر کشید تا خدا راحتش کرد ....اما بیچاره هیچی ندید از این دنیا از بس که زجر کشید دیگه شده بود استخون تمام نمیدونید وقتی نگاهش میکردی تمام اسکلت هاشو میشد دید استخوان صورتش و دستاش به خدا دیده میشد ادم وحشت میکرد اون قدر لاغر شده بود که قابل گفت نیست ای خدا ا ا ا ا شوهر عمه ام رو میگم صبح ساعت ۹ رفتیم بهشت زهرا داشتم اروم گریه میکردم که دختر عمه ام گفت میخوای مرده شور هارو ببینی ؟؟منو میگی سه فازم پرید گفتم نمیدونم ترس نداره ؟گفت نه بابا .اما جون من اگه بعدش میخوای مریض بشی نریم ؟دلم یه جوری شد گفتم نه نمیشم بریم ..خلاصه گفت یواشکی بریم کسی نفهمه اخه میدونم اگه بفهمن نمیزارن بیای چون من میترسم خلاصه داشتم میلرزیدم قسمت قسمت بود دو نفر بودن فکر میکنم لبخند به لب و صورتشون ماسک زده بودند داشتند میشستند داشتم خفه میشدم از ترس خانم ها انگار اومده بودند سینما اون قدر راحت ایستاده بودند تماشا میکردند اما من با دستم دختر عمه ام رو گرفته بودم و میرفتم جلو تا رسیدم به دریچه سرمو بالا گرفتم پاهاشو دیدم شروع کردم گریه کردن اونم با صدای بلند اخه خیلی وحشتناک بود انگار مریض بود تمام پاهاش سوراخ بود و قرمز داشتم سکته میکردم دختر عمه ام گفت بسه بیا بریم نمیتونستم راه برم وای وحشتناک ترین صحنه زندگیم بود تازه هیچ چی ندیدم فقط پاهاشو اما اما خیلی ترسناک بود اومدیم بیرون اب خوردم یه کم گریه کردم بعد تازه تازه اروم شدم که رفتیم شوهر عمه ام رو به خاک بسپاریم من رفتم تو ماشین نشستم اخه اون بد تر بود تو چشماش پنبه گذاشته بودند و ادم یادش میافته یه جوری میشه اون قدر خاک ریختند که نمیتونیست تکون بخوره شاید میخندید الان اما باور کنید هنوزم نمیتونم فراموش کنم اخه تو مراسم بابا بزرگم من عقب ایستاده بودم و هیچی ندیدم اما تو این شاهد همه چیز بودم و برام دردناک بود خلاصه مرده شور خونه خاک کردن و لبخندی که به لب داشتند بدترم میکنه !!!!! سومشم گذروندیم بیچاره تموم شد بازم ما موندیم تا نوبت یکی دیگه برسه اما چه قدر بیوفا هستیم ما خودمون با دست خودمون عزیزترین کسمونو میبریم میزاریم ته خاک !!!!!میگن دنیا وفا نداره به خاطر همین چیزاست دیگه !. امسال انگار خونه تشریف داریم خاله ام اینا میان خونمون اما ۷ فروردین اگه برن با همون دختر عمه ام اینا میریم شمال ...اوه حالا تا اون موقع اخه نمیشه گفت میشه یا نه دیدیم که چه راحت مرد اونم چند روز مونده به عید و کلی از برنامه ها به هم خورد من بازم از وبلاگ همه عقب افتادم باید یه روز کامل بشینم به همتون سر بزنم ببخشید دیگه .. راستی مجید هم حالش خوبه !! قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 15:59 خیلی از دوستام دور افتادم !!!
سلام به اشک تو
اولا که من به کل شرمنده تک تکتون هستم اخه میدونید من اصلا وقت نمیکنم بیام نت نه که این درسا خیای سنگینه مثل این ریاضی که هیچی بارم نیست یه کم سرم مشغوله و نمیتونستم بیام امروز که اومدم دیدم اوه ه ه کلی مامنت دارم خیلی شاد شدم که دوستان با معرفتی دارم میدونم درکم میکنید حتما میام به خدا پیشتون امروز اون دوستم که زندگیشو برام تعریف کرده بود اومد پیشم گفت:کلک اون روز چرا بدون هیچ کلامی پا شدی رفتی اصلا یه کلمه هم حرف نزدی ؟چرا ؟یاد چیزی افتاده بودی که اروم گریه میکردی یا زندگی من دردناک بود که اشکتو در اورد ؟و شایدم اصلا تعجب نکردی از حرفام که هیچی نگفتی ؟؟ کدومش ؟؟منو میگی نمیدونستم چی بگم اخه هنوزم نمیدونم باید چی میگفتم اخه مگه میشد حرفی زد ؟یعنی چی باید میگفتم ؟؟از زیر نگاهش خودمو کشیدم کنار گفتم بزار واسه بعد !برات مینویسم احساس کردم که فهمید الان موقعیت خوبی ندارم .اما براش چی میتونم بنویسم اصلا میشه حرفی زد ؟
فکر میکنم هنوز هم به خاطرش هست روزی رو که !! روبروم نشست تو چشمام برای یه لحظه خیره شد در حالی که اشک چشماش گوله میریخت سرش رو به زیر انداخت و گفت : این اخرین دیدار ماست کاسه عشقم تو دلم افتاد شکست و ادامه داد : چند سال پیش همین جا همین ساعت همین روز روبروت نشستم تو چشمات زل زدم دستمو روی سینه ام گذاشتم و قسم خوردم قسم به زلالی چشمات قسم به یکرنگی دلت قسم به صداقتت هرگز زا روز جدایی سخنی نخواهم گفت اما امروز زیر قسم خود میزنم خواسته و نا خواسته و تو را با تمام خاطرات شیرین گذشته و مبهم اینده تنها میزارم اما من هنوز هم که سالهاست از ان دیدار اخر میگذرد باز هم به زیر ان الاچیق میروم و احساس میکنم یه روز برخواهد گشت!!! ولی گستاخی ان روزش را هرگز فراموش نخواهم کرد ....
قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 و ساعت 21:50 حال غریبی دارم !!!!
سلام به اشک تو
دارم به یه موضوع فکر میکنم که از فکرش هم بدنم باز میلرزه بزارید از اول اول بگم من دانشجو شدم با همت با لطف خدا و با لبخند رضایت بخش مامان بابام مخصوصا داداشم ولی یه چیزی این وسط میلنگه !!!!مجید؟؟؟ هنوزم تو همون حال به سر میبره یه وابسته گی عجیبی دارم !نمیدونم چرا فکرش مشغولم کرده خوب طبیعیه عاشقم اما چرا سکوت کرده !!میگه تمومش کن !کابوسهای شبانه به سراغم اومده ولی از دانشگاه نمیتونم بگذرم عاشقم ولی دانشگاه رو ......نمیتونم انتخاب کنم وقتی مجید گفت کار نه !!!من به راحتی به امیالم پشت کردم ولی این یکی فرق داره این خیلی برام مهمه و همیشه چیزایی که برام مهم بوده یه جورایی بلا سرم میاره !!!میخوام ادامه بدم امید دارم مجید کنار بیاد واقعا امیدوارم که همه چیز درست بشه .! ۵ روز هفته کلاس دارم زبانم هم قاطی شده با درسام ولی از زبانم نمیگذرم اونم میرم ولی با التماس به اون استاد بداخلاق قرار شده خصوصی بزاره بهش گفتم استاد خواهش میکنم ۱ ترم فقط گفت چنان یه ترم میکنی انگار ۲ روزه ها ا ا ا خودش ۴ ۵ ماهه .!.!.!.اما بالاخره رای شو گرفتم ...پاچه خواری و این حرفا هر روز ۵.۳۰ میزنم بیرون اولشه ذوق دارم ولی دوسش دارم اشکال نداره وقتی از خونه میرم بیرون فقط به درس فکر میکنم ۳ ساعت رفت ۳ ساعت برگشت زیاده خسته میشم .۲ تا مترو سوار میشم ۲ بار رفت ۲ بار برگشت اونم سخته! به خصوص برای من که از پله برقی میترسم و همرو با پله میرم میام احساس میکنم ملت بهم میخندن سنگینی نگاهشونو حس میکنم ولی میترسم !!!!!تا ۵ بعد از ظهر هم کلاس داریم دانشگاه خوبیه فعال زیاد داره استاداش خوبن منم دارم سعی میکنم خوب باشم درسهاشم سخته ولی میخوام بخونم !!!میخوام میخوام میخوام ولی نمیدونم میزارن یا نه ه ه ه !!؟؟ این ناشناس بازم مشکوکه ها نمیدونم کیه هر از گاهی میاد یه تکونی میده مخ منو بعد میری تا ا ا ا ا ا یه ماجرایی برام تعریف کردن امروز که داشتم میلرزیم ولی نمیدونم چرا شاید میدونم خودمو زدم به اون راه و شایدم واقعا نمیدونم !!!!! تو دانشگاه ۳ ساعت امروز بیکار بودیم ۲ تا دوست خوب پیدا کردم یکیشون ازم پرسید نامزدی گفتم اره .....یه اه کشید برام جالب بود از زندگیش بدونم اخه از قیافش یه چیزایی دست گیرم شده بود ولی شک داشتم زندگیشو برام تعریف کرد تو نمازخونه بودیم من دراز کشیده بودم و اون بالای سرم نشسته بود و اون یکی دوستم کنارش گفت : ۴ سال پیش یه خانواده اومدن همسایه اونا شدن از شانس روزگار ۲ تا بچه داشتن ۱ پسر یه دختر ....دخترش با داداش این دوستم اشنا شد و داداشش الا بلا من اینو میخوام و با هم ازدواج کردن الان یه بچه هم دارن و داداش دختره از این دوست من خوشش اومد و الا بلا من اینو میخوام و یک سال هم از دوستم کوچیکتر بود و میشد برادر زن داداش دوستم دوستم میگفت اولا ازش خوشم نیومد اما بد ۴ ۵ ماه منو خواست مخالف داشتیم اما ما عاشق هم بودیم خلاصه با مصیبت و هزار بلا ما نامزد کردیم (تو تمام مدت من سرم بین دو تا دستام بود و چشمامو بسته بودم )خلاصه تعریف میکرد که چه قدر برای هم میمردیم و من اگه نبود مریض میشدم و اینا و !!!عقد میکنن و بعد ۳ ماه عروسی میگیرن گفت باورتون نمیشه پامو گذاشتم تو خونش ۱۱ روز بعد عروسی ۱۱ روز فقط ۱۱ روز گفت در باز کرد گفت گمشو بیرون از اینجا !منو راهیه خونه بابام کرد (.همین طور که داشت اشک میریخت) گفت اخه من چه طوری باید میرفتم با خودم گفتم به بابام چی بگم عروس ۱۱ روزه !!!چی دارم بگم ولی تا دم در رفتم بعد دوباره برگشتم ..گفت یواش یواش ایرادهای الکی چرا فنجون کجه چرا از فلانی حرف میزنی چرا کوفت چرا این چرا اونه شروع شد اما من دوسش داشتم همیشه سکوت میکردم قربون صدقش میرفتم هیچی براش کم نزاشتم یه روز تو جیبش سیگار دیدم گفت به جون تو بار اخر دیگه نمیکشم و و و ۵ ۶ ماه گذشت یه روز هرئین پیدا کردم اما چی میتونستم بگم رفتم پیش زن داداشم اخه اون خواهرش بود اول به اون بگم بهتره اما اون گفت تو تازه میبینی من از قبل از ازد.اجتون میدونستم اما فکر کردم با تمام این شرایط عاشقش شدی .....سرم داشت گیج میرفت (ایلگار .اروم داشتم اشک میریختم و میلرزیدم نمیدونم چرا اما بد جوری داشتم گریه میکردم دوستم بهم دستمال داد )گفت یه شب سره هیچ پوچ منو زد گردن بندمو پاره کرد گردنم زخم شد خون اومد از شانسم بابام اومده بود ما رو ببینه اخه چی کار میتونستم بکنم بابام خورد میشد .گفتم بگو من خوابم بیچاره بابام پا شد رفت .اخ که تنفر تمام وجودمو پر کرده بود یواش یواش دروغ گفتن هاش بد گویی بد دهنی و هزار عید دیگش رو شد اما تحمل منم داشت تموم میشد دیگه عشق تبدیل به نفرت شده بود رفتیم دادگاه من فقط ۱ سال ۳ ماه باهاش زیر یه سقف بودم ولی هیچی نفهمیدم هیچی !!!!داشت گریه میکرد منم گریه میکردم اما ساکت نمیدونم چرا میلرزیدم .!گفت مریض اعصاب بود گفت تو دادگاه اعتراف کرد که همه تهمت ها دروغ ها و همه چیز کار خودشه اما با این حال گفت طلاقش نمیدم من الان ۲ سال دارم میرم میام ولی طلاقم نمیده بازم ۲ ماه دیگه دادگاه دارم دعا کنید تموم بشه حتی شناسنامشم عوض کرده بود !!!گفت عشق من تبدیل به یه کوه از نفرت شده حالم ازش به هم میخوره حالم از هر چی مرد به هم میخوره حالم از عاشق هاا به هم میخوره ....من فقط گریه میکردم دستام یخ زده بود نمیدونستم باید در قبال حرفهاش چی بگم نمیدونستم اصلا باید حرفی بزنم یا نه ؟تنها کاری که کردم پا شدم مقنعه ام رو درست کردم و کفشامو پوشیدم رفتم دستشویی و با تمام قدرت زار زدیم م م م م م
قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 23:11 حالم بده ه ه ه ه
سلام به اشک تو
الان همتون میگید کشتی ما رو با این عشقت اما به خدا موندم بد جوری موندم که چرا این طوری شده ؟!!!! حالا عشق و کشک و وللش اخه مهم تر از این خبر خوبی دارم دیروز با دختر عمه ام رفتیم برای کلاس توجیحی ساعت ۱۰ صبح باید اونجا میبودیم ۸.۳۰ بود زدیم بیرون ۳ تا ماشین و مترو و اینا خلاصه ۱۰.۴۰ زحمت کشیدیم رسیدیم اوف که چه قدر مسیرش دوره .دختر عمه ام گفت اومدی سر قله درس بخونی؟؟؟خودمم به این نتیجه رسیدم که اون ور تهران میخوام ادامه تحصیل بدم خیر سرم .!خلاصه دو سه تا استاد داشتند صحبت میکرد یاد مدرسه افتادم که تحدید میکردن فلان نشین بهمان نکنین اخراج میشین و این حرفا بعد که یه ترم میگذشت دوباره به سال اولیا همونا رو میگفتن و خبری هم تا اخر سال نمیشد اینجا هم همین طور همه میگفتن این همه راه کوبیدیم اومدیم فقط همین ؟؟؟مد لباستون فلان نباشه ارایشتون بهمان نباشه و چرت پرت های این چنین میدونید چرا کسی گوش نمیداد چون طبقه پایین ترم بالایی ها رو میدیدم انگار کانال فشیون بودن تو دماغشونم گوشواره زیر لبشون هم نگین واه واه بعد به ما شعار میداند .خلاصه مثل بچه ادم نشستیم تا اخر گوش دادیم بعد رفتیم طبقه پایین پیرینت ساعت کلاسهامونو گرفتیم بعد زدیم بیرون رفتیم یه کم دور زدیم گشتیم خوردیم ساعت ۴ بود رسیدم خونه خسته کوفته ۵.۳۰ دوباره رفتم کلاس زبان و ۸ بود خونه بودم داشتم میمردم دیگه خدایی مسیر دور و موندم که چه طوری میخوام درس بخونم اخه ۵ روز هفته از ساعت ۷.۴۵ تا ۱۷ کلاس دارم و باید ۵ صبح بزنم بیرون .....اما تصمیم دارم بخونم با تمام مشکلات با تمام فکرهایی که مجید مشغول کرده ولی میخونم خدایی میخوام بخونم مجیدم باید یه کاریش کرد از خدا میخوام که همه چیز خوب پیش بره همین .!!!!! |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 20:59 خسته شدم!!!
سلام به اشک تو
کاش میشد یه اهی بود بعضی وقتها ادم بمیره بعد که ابها از اسیاب افتاد دوباره زنده بشه و زندگیشو بکنه من الان اون حالت بهم دست داده میخوام برای یه مدت بمیم میخوام نفس نکشم میخوام برم زیر خاک میخوام برای خودم زندگی کنم میخوام دل نداشته باشم میخوام عاشق نباشم که نگرانش بشم !یه کاش دیگه من میخوام کاش ادما وقتی دورغ میگفتند برای یک بار هم شده فقط یه بار دماغشون دراز میشد فقط یه بار اون وقت دیگه تکلیف خودمو میفهمیدم ....... انگار رابطه ما خیلی سرد شده خیلی احساس میکنم با قبولی من تو دانشگاه خیلی از روابط کمرنگ شده یعنی داره مسافت بینمون یخ میزنه داره قلبمون از کار میافته و همش تقصیر ...!.!.!نمیدونم من یا مجید واقعا نمیدونم ۶ ساله هر اتفاقی میافته من تقصیر رو به گردن میگیرم حتی اگه اون مقصر بوده اما ایم بار موندم من یا اون ؟؟؟؟؟واقعا من اشتباه کردم یا اون داره اشتباه میکنه ؟؟؟من باید به خاطرش دانشگاه نرم یا اون باید این رفتار رو نکنه ؟؟؟جواب این سوالها داره منو دیوونه میکنه چون هیچ جوابی براشون ندارم . مجید امروز گفت دیگه حوصله ات رو ندارم گفت دیگه با من تماس نگید گفت تلفنم رو فردا میفروشم گفت دیگه نمیشه ماهام تماس بگیری گفت برو دنبال زندگیت .!!!!! گفتم چرا برای دانشگاه ؟گفت نه نه نه ه ه ه ه ه حوصله ات رو دیگه ندارم همین ن ن ن ن .....................بعدشم گوشی رو گذاشت و منو با یه عالمه فکر رو خیال رها کرد من موندم و این زندگی که باید چی کار کنم همیشه میگن کاری نکن زمان حل میکنه ولی زمان هم دیگه از دست من خسته شده از بس مشکلات من افتاده رو دوشش ....نمیدونم شاید من اشتباه کردم .نمیدونم ؟؟ قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 15:10 ای بابا ....ریسک خطرناکی کردم !!!!
سلام به اشک تو
اول حرفامو میزنم بعد یه شعر دیشب گفتم اونو براتون مینویسم ۱ .۲ ماه پیش بود که با یکی از بچه ها تو نت داشتم حرف میزدم از این ور از اون ور تا اینکه رسید به مشکلات خانوادگی من و مجید و از این حرفا بهم گفت میخوای از اینده بیشتر بدونی ؟میخوای بفهمی اخر این کار چی میشه ؟میخوای از مجید بیشتر بفهمی؟ راستش اولش خندیدم .گفتم چه طوری اخه ؟گفت میخوای یا نه ؟منم یه کم قلقلکی شدم که بدونم خوب هر ادمی یه وقتایی دوست داره بیشتر بدونه منم یکیش .خلاصه گفتم بگو اره .گفت یه دوست دارم که قدرت عجیبی داره و میتونه کمکت کنه و یه شماره بهم داد که باید حضوری بری پیشش و بعد مجید رو ببری و میگه که چی خواهد شد و چی کار خواهید کرد و و و من یه کم رفتم تو فکر بهش گفتم من که نمیتونم برم اخه نمیشه و !!بهش گفتم از دوستت بپرس اگه گفت که چی به چیه شاید من اومدم خلاصه گفت اسم خودت مجید و مامان خودت و مامان مجید رو بده من ازش میپرسم بهت میگم میشه یا نمیشه .!یه کم رفتم تو فکر اخه شک برانگیز بود ولی بازم خر شدم و اطلاعات رو دادم در ضمن با کسی هم مشورت نکردم چون میدونستم بهم به سادگیم حتما میخندند خلاصه دادم و ۱ ۲ روز بعدش بهم خبرهای جالبی داد که مجید جربزه کار کردن نداره مجید از تو پایین تره تو یه چیزه دیگه هستی و اون .....و اون نمیتونه مرد باشه اون تو رو بگیره هم ۱ سال بعد از هم جدا میشید و مهم تر از همه مجید ۲ تا دوست دختر داره اما تو رو بیشتر از همه دوست داره !!!من لال شده بودم نمیدونستم چی بگم اخه اصلا مجید اون طوری که اون میگفت نبود اون از ۱۸ سالگی داره کار میکنه خانواده باشخصیت و تحصیل کرده ای داره و خودشم که دیگه اهل این کارا نیست یعنی اگه یه کم زود بره دیر بیاد یا برعکس هم من میفهمم هم مامانش و زودی به من خبر میده که تا حالا نشده و سابقه نداره نمیگم باید ۱۰۰٪اعتماد داشت اما دیگه بعد ۶ سال اونم مجید که ...بابا اونو همه میشناسن فامیل دوست اشنا و میدونن که عاشق منه و دیوونه تر از این حرفاس که لات باشه یا بخواد به کسی نگاه کنه وقتی درباره من غیرت داره و نمیزاره خیلی کارا رو بکنم نمیشه که خودش عوضی باشه یعنی میشه هااا اما مجید این طوری نیست خلاصه نمیدونستم چی بگم کفری شدم و گفتم باید با دوستت حرف بزنم گفت حضوری بیا و باید یه چیزی هم هر چه قدر کرمت میکشه بدی .گفتم نه میخوام تلفنی حرف بزنم شماره دارم اما اون داشت مانع میشد گفت اگه حرفاشو باور نکردی الکی تماس نگیر وقتشو بگیری .گفتم میزنم به گوشیش با خودش حرف میزنم گفت خانمش نمیدونه این قدرت در اون هست اگه گوشی رو کسی برداشت نگو برا چی تماس گرفتی و و یه کم شک کردم . گفتم من میزنم فردا گفت نه نه پس فردا بزن و ادرس بگیر بیا من بازم شک کردم اما حرصم دراومد دیگه گفتم رفیقت دکون باز کرده و ای و اون و و و خلاصه هر چی از دهنم در اومد بارش کردم بهم گفت ای دیشو برای همیشه پاک کنم و گفتم که به ۱۱۰ شماررو میدم اما اون گفت از کجا معلوم ثابت کنی و اصلا بهش میگم جوابتو نده و و و خلاصه که از نت زدم بیرون اخه سرم حسابی درد میکرد داشتم میرفتم تو کثافت اونم با پای خودم اون به خاطر سادگیه بیش از حد باز خودم اونم به خاطر اینکه با هیچ کس مشورت نکرده بودم ..... و معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد و به کجاها کشیده بشم .... اما یه حرفی زد که منو نگران کرده هر چند بهش فکر نمیکنم اما !!گفت دنیا کوچیکه یه روز به حرف ما خواهی رسید و اون وقت ما بهت میخندیم ....این جمله بدنمو لرزوند ولی بازم اهمیت ندادم ..ولی خوب گاهی شبها این جمله یادم میاد و اذیتم میکنه .......
سالها بود که چنین به ارامش نرسیده بود زمانهای درازیست که ارزو داشت در این بعد مکانی قرار گیرد !! سرانجام روز موعود فرا رسید بامداد که چشمانش را روی فلک گشود بر او اگاه شد که امروز چهره ی ارامش را خواهی دید لباس میهمانیش را به تن کرد عطر مورد علاقه ی معشوق اش را زد مدت مدیدی بود که بویش را حس نکرده بود روی بستر خود نیم خیز شد و نگاهی به ساعت جیبی خود انداخت و چشم به افق دوخت تا ................. زمانی هوشیار شد که خود را غرق در ارامش ابدیت میدید و انگاه او را ارام در تابوت خود خواباندند .!.!.!
قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 14:24 کاش شادیها همیشگی و غصه ها دوامی نداشت !!
سلام به اشک تو
حتی ایینه هم از دیدنم سیر شده حتی اتاقم هم که روزی برای گشودنش دلش از شادی میلرزید از رخم خسته شده حتی رخته خوابم هم دیگر جایی برایم ندارد حتی لباسهایم هم دیگر رغبت به تن کردنم را ندارند دیگر سجاده ام با من حرف نمیزند دانه هام تسبیحم ذکر مرا تکرار نمیکنند چادر نمازم بوی گل محمدی نمیدهد غنچه های تازه شکفته ی باغچه دیگر دلشان نمیخواهد به دست من تر شوند چهار دیواری خانه با سکوتش مرا له کرده نگاههای پی در پی پدرم و اشکهای بی گناهی که مادرم در مطبخ برای من میریزد دیگر مرا مجبور به ترک خانه میکند .... حتی زمین هم دیگر اجازه ایستادن رویش را نمیدهد خدا هم .!.! او هم مرا ترک مدتی ست ترک گفته ! چرا ؟ چرا تمام راهها را بر خود بستم ؟؟!!؟
از کجا بگم ..اهان سوغاتیمو گرفتم چهارشنبه میرم دانشگاه نیم ترم زبان حسابی گند زدم استاد هم تهدید کرده زیر ۱۴ نمیزارم ادامه بدن خلاصه فردا این موقع پشت در کلاسم ... قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه پنجم اسفند 1384 و ساعت 16:4 بالاخره انتخاب کردم راهی که دلم و قلبم با هم همراهیم کردند !!!
سلام به اشک تو
دیروز ساعت ۶.۳۰ با مامانم زدیم بیرون رفتیم دانشگاهی که ادرس داده بودند اوه که چه قدر دور بود با مجید کلی حرف زدم کلی از موقعیت به وجود اومده گفتم کلی تعریف کردم که نباید نگران باشی و و و من که برای الواتی نمیرم و تحصیله تو که خودت موافق بودی و و و اما اون مثل همیشه سکوت رو ترجیح داد خلاصه دیروز گواهینامم اومددددددد نمیدونم چرا این دزدیها زیاد شده دیروز سره نهار بابام گفت یکی از فامیلهای دورمون طلا فروشی داره ۱۰ صح روختن مغازرو خالی کردن و اقا رو کشتند و رفتن کمال یعنی اتاقت این قدر بزرگه باباا ا ا فافا خوشحالم که حال فسقلی خوب شده مهسا ممنون برای اینکه دوست خوبی مثل تو دارم افتخار میکنم چپ دست مرسی امیدوارم تو هم دانشگاه قبول بشی گندم چرا فاصله غوغا میکنه ؟؟؟عشق زمینیت رو برام تعریف کن کیومرث مرسی عزیزم من خودم شیرینیم دیگه اما چشم سره فرصت ... امیر کجایی ؟؟؟؟ حمید و فاطمه خانم مرسی که حمایتم کردید .....حرف خاصی براتون جز خوشبختی ندارم و حمید میدونه که ارزوهای من صادقانه و از ته دل . قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 19:38 |
|

