|
سلام سلام سلام ...هم شنگولم .هم انگورم .....
سلام به اشک تو
روز پنجشنبه رسیدم جلو در دیدم مامانم نیست دست کردم تو کیفم ای دل غافل کلید هم نیست ساعت رو نگاه کردم ۷.۴۰ بعدارظهر بود خلاصه کلافه شدم زنگ زدم به مامان بزرگم دیدم اونم نیست زدم خونه عمه ام دیدم کسی نیست ..ای بابا سر پا داشتم غش میکردم اخه ۴.۳۰ صبح بیدار شده بودم از اون موقع سر پا بودم زدم به بابام گفتم اینا کجان ؟گفت رفتند بیرون اف ف ف ف گفتم من پشت در هستم کلید هم ندارم پلیز برام کلید بیار ۱۰ ۱۵ مین گذشته بود دیدم اورد توپشم پر گفت خوب بود نیارم تا کلید یادت نره دیگه ...خلاصه اومدم جا به جا شدم بعد نیم ساعت مامان اومد و اینا از این در اون در حرف زدیم گفت که از شنبه تعطیل باشه میریم تبریز .منو میگی بال دراوردم اخه عید هم خونه بودیم گفتم اگه نباشه گفت نباشه تو کلاس داری نمیشه برنامه شنبه رو مرور کردم گفتم نه خیالی نیست بریم از بچه ها میگیرم خلاصه شب بود راه افتادیم هیچ کس باورش نمیشد حتی خودم حتی حتی حتی ا.نی که به ملاقاتم اومد ....به مجید هم گفتم خوب حرفی زد اما لبخند هم نزد سکوت کرد همین !خلاصه رفتیم خونه خاله ام تا صبح با دختر خاله گفتیم و خندیدیم خیلی حال داد فردا صبح که شنبه بود رفتیم دانشگاه دختر خاله خوب بود بدک نبود واون رفت سر کلاس منم رفتم اومدم پرسه زدم به ملاقات یکی از دوستان صمیمی رفتم البته اون اومد منو دید اما خوب مم از تهران کوبیده بودم رفته بودم دیگه خلاصه خوش گذشت روی هم رفته یه دیدار تاریخی .یه دیدار عجیب ..شاید نباید میرفتم شاید ..نمیدونم اما فقط به حرفامون فکر میکردم از هر دری حرف زدیم فرصت کم بود ولی خلاصه کردیم و و و خلاصه کم نگم خیلی خوب بود .یکی از اشناهای نزدیکم رو عمل کرده بودند بیشتر بابا اینا به خاطر این موضوع رفتند و رفتیم دیدیمش خدا رو شکر خیلی خوب بود اخه خیلی دوسش دارم ..انشالاه ۱۰۰ سال زنده باشه !!! دیگه تعریف کنم یه کم به درسام رسیدم یه کم فیزیک خوندم تقویم سال جدید رو هم از دختر خاله ام گرفتم ... دیگه براتون بگم از مجید امروز دوشنبه است ساعت ۵ راه افتادیم به سمت تهران خوب دوست داشتم بیشتر بمونم به خاطر خیلیا خوب خانواده ادم هر جا باشه دلش هم همون جاست خلاصه کل فامیل مادری من اونجا هستند و من خودم به شخصه عاشق تبریز هستم شهر کوچیک و جمع و جوریه اما یه حال دیگه ای داره اتفاقا برای همون دوست نازنینم هم تعریف کردم که هر وقت برمیگردم تو ماشین چشمام پر اشک میشه ۲۲ سالی میشه که گریه میکنم نمیدونم چرا ؟؟؟؟ساعت ۱۱.۳۰ بود رسیدیم تهران زنگ زدم به مجید و گفتم که من اومدم گفت من تا ۱ ساعت دیگه دارم میرم دوبی و هفته دیگه میام ....میدونستم میره اما خوب دلم تنگ میشه یه کم هم سرد حف زد خوب ۴ روزی میشه که دور بودم ازش اما بزار برگرده باهاش مفصل حرف میزنم ..برام اس ام اس اومد از دوستم که نوشته بود تا قبل از اینکه خبر بدی رسیدم تهران باورم نمیشد برگشتی اما شماره رو که دیدم باورم شد خوب هر کسی وقتی از دوستش جدا میشه حال خوبی نداره ما هم همین طور ..... دیگه براتون بگم بعدازظهر زبان دارم اصلا هم حوصله ندارم اما باید برم ...... تا همین جا . قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 14:51 ای بابا عجب استادیه!!!!!
سلام به اشک تو
اوه اوه از دست این استاد محاسبات فنی وای فکر کرده چون پسره چون مجرده چون خوشگله باید این قد افه بزاره واه واه ... استاد نقشه کشی مونم توپه!اون قدر قشنگ درس میده ولی به خدا بچه ها جنبه ندارند امروز داشت اروم حرف میزد و توضیح میداد خیلی اروم و لطیف از ته کلاس یه دختره با عشوه خاص و لوس بازی ماهرانه گفت استاد میشه بلند تر حرف بزنید این طوری حرف میزنید من خوابم میگیره ه ه ه .. وای یکی دیگرو بگم استاد خواص مواد اه اه اومد تو بعد ۳ جلسه غیبت اون قدر عصبی بود که نگو گفت بعد من کسی نمیاد ۳ جلسه غیبت حذف اگه جزوه گفتم هر جا که جا موندید سوال نمیپرسید چون رشته کلام از دستم در میری . واقعا اینا که تحصیل میکنند چرا این طوری میشن؟؟؟مگه چی کار کردند ؟چرا این طوری حرف میزنند ؟اعصاب خراب دارنند چرا سر ما خالی میکنند ؟مفت که درس نمیدند و ما هم که بدهکارشون نیستیم یه عالمه پول دادیم ...واقعا بعضی ادما خودشونو زود گم میکنند . مجید چند شبه دیر میاد خونه اون قدر که کار داره دیشب ساعت ۱۲.۳۰ بود اومد گفت شام بخورم زنگ بزن من سرمو گذاشتم رو بالش اوخ اوخ خوابم برد ساعت ۲ بود از خواب پریدم بهش زنگ زدم گفتم به خدا خوابم برد گفت منم مثل تو . خلاصه که خیلی وقت بود که اپ نکرده بودم حرفا مونده بود تو دلم بازم اینا همش نبود ولی یه خلاصه ای از این مدت بود به خدا شرمنده ام که کم تر شده کامنت گذاریم براتون جبران میکنم سر یه فرصت توپ قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 20:10 13بدر هم تمام شد!!!
سلام به اشک تو
۱۳ بدر امسال هم این طوری تمام شد خونه خاله مهمون بودیم اخ اخ یه پاسوری زدیم با برو بچ جالبیش اینجا بود که از جمع ۶ نفره داداشم برد من باختم و شرط سر بستنی بود که ما خریدیم اون نه تنها برای ۶ نفر باری ۱۵ نفر تماشاچی ! یاد گره زدن سبزه افتادم اخه هر سال گره میزدم برای حاجتی که تو دلم بود اما انگار امسال خدا زودتر از عید اونو به من داد و دانشگاه قبول شدم اما حاجت اصلی !!!اون یه چیز دیگست که نشد امسال گره بزنم ولی نیت میکنم خدا قبول بکنه درست شدن کار مجید یعنی حل شدن مشکل همه به خصوص مریض دار هاا پشت کنکوری هاا و و و منم بین همه انشالاه میدونید امشب و امروز رو گذاشتند برای دعا کردن برای داشتن ۱ سال خوب همراه با سلامتی اما انگار مردم فراموش کردند و فقط شاد بودن رو یاد گرفتند اما به نظر من باید امروز برای همه دعا کرد و در کنارش از خدا خواست تا صبر بده تا تحمل کنیم به حاجتمون برسیم و به خاطرش یه لبخند هم بزنیم تا روحیه داشته باشیم ولی همه قسمت اخرش رو به یاد شون مونده و فقط شادی میکنند اونم به خاطر یه سری مسائل خرافاتی!!!شاید هم حقیقت داشته باشه نمیدونم اما به نظر من که اول باید دعا کرد . وای از فردا باز همه چیز از نو شروع میشه باید ۵ صبح پا شم ۸ شب برسم خونه درس ریاضی فیزیک استادهای مزخرف وای یادم میافته دلم میگیره و از همه بدتر مسیر خسته کننده دانشگاه..... خدا به دادم برسه همین! قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 22:22 عجب ضد حال باحالی!!!
سلام به اشک تو
واقعا جالبه ! به نظر من که الکی چند روز رو تعطیل میکنند و اسمشو میزارند سال جدید بدون اینکه تحولی در ادمی ایجاد بشه همین طور داره عمر میگذره به خدا خندم میگیره !!نه اتفاقی نه خوشحالی نه تحولی هیچی هیچی !همین طوری نشستیم تا روزها شب بشه و شب سر به بالین میزاریم تا صبح بشه و مثل همیشه چون از خواب سیر نشدیم میگیم اه ه ه بازم صبح شد که !!!راست نمیگم ؟؟چند نفر با حرفای من موافق هستند ؟به نظر شما زندگی بی دلیل نمیگذره ؟؟؟به نظر شما مثلا سال تازه شده ؟؟ ۱ سال دیگه مگه نگذشت؟؟؟ پس چرا هنوز هم بچه ایم ؟؟؟ امسال که دیگه برای من خیلی باحال بود تهران بودیم از جامونم جم نخوردیم خودمو کشتم بریم مسافرت اما !!!!به خاطر اینکه شونه خالی کنند میگفتند الان شمال قیامته !الان مشهد اوه ه ه ه نمیدونی که تو جا نیست !الان همه تو اصفهانن !!!اون قدر دلیل تابلو اوردند که خودم منصرفشون کردم تا این قدر به مغزشون فشار نیارند دونبال دلیل بگردنند برای انصراف من !!!۴ روز اول که از شهرستان خاله ام اینا اومدند اما خوب کم موندند خیلی کم بعدشم که خونه !!!درس میخوندم وای امشب داداشم بهم فیزیک داشت یاد میداد اگه تعریف کنم از خنده میمیرید از ساعت ۹.۳۰ تا ۱۱ صفحه اول کتاب بودیم !!!!!و باید بگم که بازم نصفه بود مطالب همون صفحه اول ! داشتم وب فافا رو میخوندم نمیدونم چرا بغض یه جورایی اومد سراغم دلم میخواست منم میرفتم اما نشد ولی حسابی خودمو تو جمع دو نفرشون تجسم کردم خوش به حالتون !!!دیدین فافا هم مسافرت بود .. اهان ۱ روز رفتیم از تهران بیرون شاید روی هم ۷ ۸ ساعت شد اونم قم به اصرار خاله ام اینا جایی که تا حالا نرفته بودم اما دیگه همه میرفتند منم مجبور شدم وای ی ی ی امیر بدت نیاد هااا هر چند خودتم همچین خوشت نمیاد ولی عجب جای مزخرفی بود البته (به غیر از خود حرم )شلوغ ......... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 0:52 |
|

