|
سلام به اشک تو
چرا خوشی ها بی دوام شده ؟ چرا غم را در دامان خود میپرورانیم اما برای شاد زیستن انگیزه ها مرده اند .!.! برای شنیدن صدایش لحظه شماری میکردم ولی با اولین کلام کاخ شیرین رویاهایم فرو ریخت ... زبان تلخش همیشه ازارم میداد و همزمان نگاهش اتش بر وجودم میزد فرق این دو را هیچ وقت نفهمیدم !<!<!<! |+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:36 بعد از سالها انتظار ................واقعا چرا این قدر زود به زود من اپ میکنم ؟؟؟
سلام به اشک تو
اون قدر حرف دارم که داره از دهنم میریزه بیرون . نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که استادتون رو بپیچونید؟دو روز پیش درس نخونده بودیم به سرمون زد بپیچونیمش اونم یه استاد بد انق عقده ای که اگه میفهمید عمدی بوده هممونو مینداخت خلاصه داغ کرده بودیم و تصمیم گرفتیم بپیچونیم اما یه دختر بیشرف که نمیدونم چرا این کارو کرد مثل الم رفت سر کلاسش نشست و استاد هم فهمید همه چیز رو اما اون دختررو خفه اش میکنیم صبر کنه !!اخه خودش گفت نرید ما نیم ساعت گذشته بود احساس ندامت کردیم میخواستیم بریم سر کلاس اما اون نذاشت گفت برید راهتون نمیده و ما رو منصرف کرد اما تا ما اونجا رو ترک کردیم دوستم خبر اورد که خودش رفت سر کلاس وای که داشتیم اتیش میگرفتیم ادمای مزخرف زیاده حالم از ادمای دو رو به هم میخوره هیچ وقت ادما با هم هماهنگ نمیشن نمیدونم چرا بین ۱۴ نفر همکلاسی یه نفر نخاله همیشه پیدا میشه که کاسه کوزه رو به هم بزنه به خاطر خودشیرینی که مطمئن باشه فردا حسابش رو میرسیم ..خلاصه ۴ نمره از پایان ترم کم شد منفی گرفتیم و غیبت هم خوردیم ....خیلی ضد حال بود ....کارت دانشجوییم رو ۲ هفته پیش خواستم برم بگیرم خانمه با عجله خاصی گفت فردا برو پست خونه مدارک اینو اینو بده بعد بیا کارتتو میدم ۲ هفته پیش بدو بدو رفتم کارامو انجام دادم تا امروز هر دفعه میرفتم اتاقش بسته بود تا اینکه بعد ماجرای پیچوندن رفتم پیشش دیدم پیش رئیس دانشگاه نشسته گفتم بیا و فلان گفت الان چه الانی که ۱ ساعت پشت در منو کاشت دیگه عصبی شده بودم یه هو از خود بیخود شدم گفتم نمیخواید بیایید گفت برو نیم ساعت دیگه بیا کفرم در اومد گفتم من میخوام برم خونه .....اومد بیرون گفت من وظیفه ندارم به شما جواب پس بدم هاااا چرا داد میزنی و و و گفت خوب عجله ای نیست برو فردا بیا منو میگی قاط زدم گفتم ۲ هفته پیش یادتونه گفتید برو تا فردا مدارکتو بیار حالا عجله ای نیست به من میگفتی برو ۲ هفته دیگه پست کن گفت تقصیر تو نیست نه که از دبیرستان اومدی فکر کردی اینجا هنوز دبیرستانه منو عصبی شدم گفتم استاد های اینجا هم همچین فرقی با معلمامون ندارند ..خلاصه کارتهارو گذاشت جلوم گفت خودتو پیدا کن گشتم نبود سرمو کردم اون ور گفتم نبودم گفت چته شما این قدر تند حرف میزنی گفتم اخه قبل شما با یه استاد دیگه دعوام شده بود اینو میگی لال شد ...کارتمو پیدا کرد داد بدون هیچ حرفی اومدم بیرون که از پشت سرم یه هو یه صدایی گفت خواهش میکنم... دیروز پیش مجید بودم ازش ۴ تا عکس انداختم اون قدر خوش گذشت که حد نداشت دلم خیلی تنگیده بود میخواد یه کارایی بکنه داشت ازم نظر میخواست منم که از خوام بود خیلی با سیاست گفتم هر طور صلاح میدونی اما تو دلم دعا کردم که انجامش بده حالا یادتون نگه دارید اگه انجام شد انشالاه بهتون میگم اخه میترسم بگم نشه بزارید ۲ ماه دیگه معلوم میشه .... دعا کنید به صلاحشه هم خودش هم من !! بچه ها دانشگاه ماشین بردم با مهارت خاصی اون قدر هیجان انگیز بود که خدا میدونه اخه بابا نمیزاشت .صیح پا شدم لباسامو پوشیدم در اتاقشونو بستم یواش ماشین رو روشن کردم از ترسم رفتم کوچه بغلی گرمش کردم اما حسابی قلبم اومده بود تو دهنم اما به ریسکش میارزید بالاخره یه روز باید این کارو میکردم اما از اونجایی که من یه کم پرو و جراتم زیاده خیلی زود این کارو کردم بیچاره مامان اون قدر دعا خونده بود که نگو پول موبایل این ماه بیداد خواهد کرد از الان میتونم چهره بابا رو تصور کنم ....اخه خیلی اس ام اس زدم والا الکی نبوده اما خوب بابا که اینو نمیدونه اون فقط پول نوشته شده داخل فیش رو میبینه با ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰پیام کوتاه .. قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:23 باور کنید شرمندم !!!
سلام به اشک تو
یه چند هفته ای میشه که کامنت دونی های دوستام و خودم باز نمیشد دیگه کلافه شده بودم طوری که گندم گلم بهم اس ام اس زد که کجایی خانمی؟ بعد هم تماس گرفت که بابا نگران شدم خبری ازت نیست و این مسائل ....خلاصه که خیلی شرمندم از تک تکتون اما یه چیزی بهم دلگرمی عجیبی داد که نگرانم شدید !خیلی ذوق کردم !!!اما داداشیم ویندوز رو برای ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار عوض کرد و بازم تهدید های همیشگی .. از دانشگاه بگم که دیروز اون استاد مغروره نیومده بود کلی ذوق مرگ شدیم خبر رسید که نمیاد به قاصد کم مونده بود انعام بدیم نمیدونید که خیلی حال داد یه جلسه هم یه جلسه است دوستم به اونی که اومد گفت استادتون نمیاد گفت عزیزم همیشه خوش خبر باشی... دیگه بگم دو روز پیش مجید رو دیدم چه قدر خوشگل شده بود با هم رفتیم بیرون ادم مغروریه اصلا به رو خودش نمیاره که ازش تعریف کنی یا بر عکس!!!اونم این طوریه دیگه اما خیلی خوش گذشت اخه از مسافرت برگشته بود و از دو طرف خوش گذشت .....سوغاتیو خلاصه افتادیم تو روغن . وای از امتحانا بگم که خیلی میترسم باید بکوب بخونم خیلی از دوستان گفته بودند عکس اون دختررو بزارم ببینید اما خدا شاهده اصلا میترسم نگاش کنم پس منو معاف کنید از این کار از دوستان دیگه بخواید اخه شنیدم یه لینک هست که عکسش تو اونه اما از من نخواید دیگه دو هفته است که دوست گلم میخواد بیاد تهران اما هی براش کار پیش میاد این هفته هم که تفلد بود و حسابی ترکونده بود اما هفته دیگه انشالاه منتظرم اگه باز کار پیش نیاد دیگه همین فعلا قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:0 نمیدونم چی بگم
سلام به اشک تو
اگر برای تو روز عجیبی بود برای من چند روز هست که ساعتها عجیب میگذره ازت یاد گرفتم برام مهم نباشه اما بدجوری خوردم کردی درسته بازم برام مهم نیست باد گرفتم اصرار بیخودی نکنم یاد گرفتم اصلا برام مهم نباشه ......من سعی خودم رو کردم من با لجاجت و همون جراتی که برات گرون تموم شد وارد حیرت وجودت شدم با همون جراتی که تو ازش به بدی یاد میکنی تمامیت تو رو به تصویر کشیدم با همون جراتی که یاداوریش برات عذاب اوره من به دلت راه پیدا کردم .......و و و و اما بازم میگم برام مهم نیست تنها برای این ناراحت شدم که از این موضوع چنان کوه بلند قدر یاد کردی که مرا همچون پرنده نحیفی زیرش له کرد بازم برام مهم نیست یه جمله زیبا میگه سکوت میکنم تا تو زحمت نشنیدن رو به خودت ندی خیلی دلم میخواست تو هم همون حسی رو که من نسبت بهت پیدا کردم در خودت ببینی اما تو با غرور سرشارت گفتی که دلت نمیخواد و اصلا نمیخوای که همچین چیزی درباره من در وجودت حس کنی .....باز هم مهم نیست درکنار ناملایمتی ها و ضایع شدن ها حرفهای بسیاری یادگرفتم ...سکوتم نشانگر کل وجودمه که با خوندن مطالبت خورد شد دلم نمیخواست نسبت به من این طور فکر کنی اما باز هم طبق گفته های قبلیم خواسته و ناخواسته فکرت برعکس درونم شد اشکال نداره ...... مهربانیم را نثارت کردم با دل پس زدی غرورم را زیر پا له کردم با زبانت پس زدی چشمهایم را برای وجودت قربانی کردم ولی این بار با پا مرا پس زدی!!!! خوب برای دیدن یکی از یا بهتر بگم دوست عزیزم لحظه شماری میکنم تا به تهران بیاد درسته مدت کمی هست از دیدارمون میگذره اما خوب دیگه خودش میدونه چه قدر برام عزیزه .!تمام سعی خودشو داره میکنه اما هنوز معلوم نشده که کی دقیق میاد دعا میکن درست بشه همه چیز ............. نمیدونم درباره اون دختری که با قران مجید حرکت ناشایستی کرده اطلاع دارید یا نه اما من توسط یکی از بستگان و دوستانم از موضوع مطلع شدم و عکس وحشتناکش رو دیدم وای به اندازه تمام روزهای بد زندگیم گریستم چه قدر دردناک بود هنوز هم اشک تو چشمام حلقه زده ....برای مجید تعریف کردم اون قدر دعوام کرد گفت اخه تو ک اعصاب نداری چرا این کار رو کردی ..گفتم تو خبر داری ؟گفت من فیلمشو دارم وای فیلمش چه قدر وحشتناک میتونه باشه ......شب اولی که عکسش رو دیده بودم یاد گناهام افتادم .کارهای زشتی که کردم یاد دادهایی که سر پدرمادرم زدم یاد اذیتها .............به این فکر میکردم که دست خدا چیزی نیست که منو هم .....یا ادمهای زیادی رو مثل اون دختره ....اما تو قران نوشته روز قیامت همه به همون شکلی میشن که خصلتشونه!!!تمام بدنم مورمور شد اون قدر گریه کردم هق هق کردم که از سردرد خوابم برد اما هنوزم از یادم نرفته جلوی چشممه .............. قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:53 |
|

