|
تمام شد ....
سلام به اشک تو
فکر نمیکردم یه روز به سرم بزنه که پا رو همه چیز بزارم نمیدونم چرا دارم این کارو میکنم اما حالم اون قدر گرفته است که اگر پایبند چیز دیگه ای هم بودم امشب اونم رها میکردم تا اونجایی که احساس میکنم بیشتر پایبند اینجا و دوستان هستم و این رو رها میکنم تا بعد ....طی تلفنی که داشتم شاید زندگیم شاید موقعیتم تو یه بعد مکانی و هزار شاید دیگه در خطر باشه نمیدونم چرا دهن این مردم بسته نمیشه کاش منم جرات و قدرتشو داشتم که بتونم مسائل زندگی یکی رو خیلی با پررویی تمام دنبال کنم کاش منم میتونستم از فضولی بمیرم تا بفهمم فلان موقع فلان کس کجا بوده و با کی بوده و چرا بوده ؟؟حتی هنوز که ۱ سال از اون ماجرا میگذره هنوزم دارن از فضولی خفه میشن که ببینن چی بود و چرا بوده ...اصلا بوده یا نبوده و هزار سوال بی منطق دیگه .!!!!!با تلفنی که بهم شد و صدای با کلاسی که از اون طرف خط از طرف یه اشنای نزدیک شنیدم حالم خیلی دگرگون شده اما قادر نبودم بپرسم چرا ؟؟چرا ؟؟ چرا ؟؟؟ اما دلم میخواد رها بشم از همه چیز دوست ندارم برای اینجا اومدنم هم بعدا حرفایی به گوشم برسه بزارید تبدیل به گورستان خاطراتم بشه که زمانی برای دل خودم مینوشتم ازتون خواهش میکنم دنبال جریان رو نگیرید فقط اینو بگم که باید برم نمیخوام بازم حرفهایی بعد ۱ سال ازارم بده ......
خداحافظ |+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 21:19 شانس داشتم الان...............
سلام به اشک تو
۱ امتحان دیگه دارم . روز تولدم و روز اخری که با مجید هستم چون ۱۸ تیر میره !!!!روز تولدش !!! دعای هیچ کس مستجاب نشد حتی مادرم حتما قسمت بوده اخه ریاضی رو افتادم اونم با کله ۷ شدم مدیر گروهمون گفت که باید تابستون بردارم وگرنه ترم دیگه بازم می افتم ....از یه کلاس ۴۰ نفری ۳ نفر قبولی داشتیم اونم ۱۰.۵ ۱۱.۱۰.عجیب نیست یه کم ؟؟؟ خبر جدیدی ندارم همین راستی تولدم مجید یه انگشتر هدیه داد ............... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 19:14 مثل زندانی ها دارم روی دیوار خط میکشم تا روز اعدام ..............8 روز دیگه تا 18 تیر
سلام به اشک تو
۶ تیر یکی از سخت ترین امتحاناتم رو دادم اونم با استادی که ۱ ترم تمام نگاهش لبخندش با تیکه های کنار گوشم به اتمام رسید .۱ ترم تمام دوستام همه نگاهشون به من بود که این اقا کی قراره لب به سخن بر گشاید و شماره بده به من !همشون میگفتند بابا یه باره تو یه کم بهش رو بده تا اون شماره رو بده بعد به تو چه ما باهاش تماس میگیریم اما وجدان من اجازه نمیداد حتی جواب لبخندهاشو بدم چه برسه که خودمو براش لوس کنم تا اون به خواسته اش برسه ..جلسه اخر بودیم که خواست ازمون یه امتحان بگیره تا برای ترم اماده بشیم فقط بالای سر من ایستاده بود و هی میگفت خانما اشکال ندارید خانم فلانی شما چی اشکال ندارید ؟؟منم با سر میگفتم نه !چند لحظه گذشت اومد بالا سر من گفت خانم فلانی چه خبر ؟؟اخه سر امتحان اون همه گوش تیز شده من چی میتونستم بگم فقط خندم گرفت و سرمو انداختم پایین که بازم ادامه داد که خوب چرا میخندید ؟؟؟عجبا .. وای فردا امتحان ریاضی دارم بیچاره داداشم اون قدر باهام کار کرده که حد نداره اما نمیدونم چرا یه کم که چه عرض کنم خیلی خنگم ولی تا حدودی یاد گرفتم امیدوارم قبول بشم اخه گفت ایلگار پیرم کردی به خدا و گفتش که این همه وقت گذاشتم اگر قبول نشی دیگه بهت کمک نمیکنم پس دعا کنید من قبول بشم خدایا خیلی سخته تو رو خدا کمکم کن قبول بشم . تا ۱۸ تیر ۷ روز مونده خیلی سخته شب ۱۷ بخوای خواحافظی کنی اونم با خودت اخه کجا بزارم بره وقتی وابسته به منه ...خدا کنه جای دوری نیوفته خیلی دلواپسم خیلی فکرم مشغول این موضوع که قراره چی بشه کجا بره و مهم تر از همه کی برمیگرده .
قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 11:0 مرده چال میکردم از این اسونتر بود ....
سلام به اشک تو
وقتی رسیدم خونه مامانم پرسید چی شد ؟؟؟گفتم والا اگه دختر شوهر میدادم از این اسونتر بود اگه مرده چال میکردم فکرو خیالش از این کمتر بود .....وای که از شنبه تا این یکشنبه به کوب خونده بودم یعنی ۱۰۰۰ بار جزوه رو از اول به اخر از اخر به اول از وسط به این ور اون ور ..بالاخره ۴ تیر رسید دیشب ساعت ۱ خوابیدم خواب که نه رفتم تو جام و اصلا خوابم نبرد هی اینوری میشدم هی بلند میشدم اب میخوردم گرمم بود اصلا قاط زده بدم خوابم نبرد که نبرد یه وقت ساعت رو نگاه کردم دیدم ۲.۳۰ و من هنوز دارم تو جام معلق میزنم خلاصه خوبم برد ساعت رو هم گذاشته بودم ۴.۱۵ بیدار شدم اولش چشمام باز نمیشد اما گفتم لعنت بر شیطون و بلند شدم خیلی جالبه دوباره از اول شروع کردم خوندن برای اولین بار گریه ام گرفت اخه ۸ روز بد داشتم میخوندم و بازم یادم میرفت یعنی اون قدر شبیه هم بودند که نمیدونستنم چی کار کنم خلاصه ساعت ۶.۳۰ رفتم دونبال دوستم و با هم رفتیم تو راه هی ازم میپرسید من دیگه کلافه شده بدم گفتم مونا به خدا نمیدونم نمیدونم نمیدونم ...گفت وا پس چه طور میخوای امتحان بدی ؟اشکم دیگه دراومده بود رسیدیدم دانشگاه همه بچه ها بودند همه کلافه بودند هیچ کس یادش نمیموند ساعت ۸ رفتیم سر جلسه اه اه یه مراقب اشغال گذاشته بودند هنوز نشسته هی گفت خانما کیفاتونو بزارید این جا منم مخصوصا لفتش دادم گفت خانمم بیا کیفتو بزار منم که منتظر دعوا گفتم عزیزم دارم خودکار درمیارم اگه نمیزاری با انگشتم بنویسم برا من فرقی نداره ....دوستام زدن زیر خنده یه هو ترکید گفت ساکت ببینم !شما هم زود باش ...خلاصه استاد عتیقه مان تشریف فرما شد ۱۶ تا سوال بود که صفحه اول بخش ۱ و صفحه دوم بخش ۲ .همه به هم نگاه کردند بعد شروع کردم صفحه اول رو نوشتم کامل بماند یه کم کم و زیاد صفحه دوم رو که برگردوندم ۴ تا سوال پشت هم ..هیچ کدومشو بلد نبودم با خودکار بزرگ جلوشون تیک زدم و به طرف دوستم گرفتم اونم دیدم تیک زده به اون وری داده و اون وری به بغلی خلاصه شده بود جریان بغلی بگیر چیرو بگیرم .....هیچ کدوم ۴ تا رو ننوشتیم و رفتم پایین تر اونا رو هم نوشتم اما بازم بماند کم و زیاد شد نمیدون حالا چند میشم به قول دوستم خدا کنه خوش اخلاق باشه وقتی میخواد تصحیح کنه وگرنه همه افتادیم خلاصه که دست به دعا هستم که ۱۰ بشم خدایی اگه بیافتم خیلی میسوزم اخه ۸ روزه دارم میخونم . قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 13:35
سلام به اشک تو
تات نشینها لینک برادر منه که از امروز نوشتهای درونی را برای ادمهای بیرنی مطرح میکنه ... خوشحال میشم بهش سرس بزنید تا روحیه بگیره
|+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 16:56 |
|

