|
روز رفتن سر رسید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام به اشک تو
۱۸ مرداد روز جدایی بدون دیداری از قبل تعیین شده با هزار ارزو در سر اما بی فرجام ... بدون پختن اش بدون ریختن اب پست سر بدون همراهی کردن تا ترمینال بدون در اغوش کشیدن مسافر بدون اشکی در چشم بدون خنده اما دلی پر خون رفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ۱۹ مرداد بدون تماس در سرجان در گرما با لباس سربازی با فکر دوری از من یک روز را به پایان برد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ۲۰ مرداد بدون تماس دوران سخت اموزشی با اشکی در گوشه چشم با یاد هر سه شنبه دو روز را بدون شنیدن صدایش به پایان بردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر روز داره دیوارهای دلم کوچیک تر و تنگتر میشه دارم احساس میکنم باید تحمل کنم و این اجبار منو زجر میده ...نشنیدن صداش بدترین مصیبتی است که تمام ذهنمو مشغول کرده اخه من اگر شبها صداشو نمیشنیدن خوابم نمیبرد اما حالا ۵ روز از شنیدن صداش محرومم درست مثل یک زندانی !
ازش پرسید:کنکور میدی گفت :اره گفتم :خوب کجا رو زدی ؟ گفت:تهران !فقط تهران خواستم بپرسم چرا تهران تو که خودت تهرانی نیستی ! اما میدونستم به خاطر من گفت تهران ...
قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 22:11 نفسی تازه ......
سلام به اشک تو
شمال .... کنار دریا .... صدای مرغان دریایی .... غروب ....... عکسهایی که از لحظه لحظه اش انداختم .!.!.! برای ساعتها چشمامو بستم و به گذشته نه چندان شیرینم و به اینده کاملا مبهومم و زمان حال خود اندیشیدم شاید صدای ناله ام با صدای موجها هم صدا شد و هیچ کس نفهمید که طوفان درونم همانند دریا یکسان است .....دلم دیداری را خواستار بود که شوکت نزاشت شاید شک داشت شاید زمان اندک بود و هزار شاید دیگر که من ا انها بیخبر بودم فقط دلم میخواست برای ساعتی کوتاه کنار دوستی باشد که قریب یک سال است میشناسمش ولی سعادت دیدار نصیبم نشد !!!خیلی تلاش کردم خیلی در ذهنم این دیدار رو تداعی کردم اما امکان وقوعش بهم دست نداد .شاید قسمت !شاید کم سعادتی !شاید شوکت !شاید حکمت خدا و و و....فافا جان انشالاه دیدار در تهران و یا بهتر بگم این دفعه !. پنجشنبه داریم میریم تبریز خاله ام داره میره مکه التماس دعا دارم براش خیلی مشکلات هست که دلم میخواد از زبون من با خدا حرف بزنه اونم از نزدیک !من و شوکت شنبه برمیگردیم اما مامانم میمونه تا برگشت اونا اونجا .. چهارشنبه وضعیت مجید مشخص میشه .تهران/شمال/جنوب/غرب/و یا شرق/.....به هر کسی که میشناختمش گفتم تا دعا کنه نه به خاطر حالا خودش به خاطر من جای دور نیافته ... قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 20:0 همیشه اونی که میخوایم نمیشه ...
سلام به اشک تو
بازم یه خبر بازم یه رویداد بازم یه اتفاق همه اینا بازم دست به دست هم دادند و منو سرد کردند نمیدونم شاید اگر براتون بگم به سادگیم به احساسات مسخره ام بخندید اما خبر مهمی بود که سستم کرد از یه دوست از یه اشنا از رفیق دوست داشتنیم که خودش میدونه چه قدر برام عزیز !!!! شاید تو رویاهام و تصوراتم حرفی که میخواست بزنه حقیقت بیش نبوده اما دلم نمیخواست در بیداری حقیقت اونی میشد که بهم گفت ..... هیچ وقت اوضاع طوری که میخوایم پیش نمیره هیچ وقت !!! |+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 13:46 شروعی تازه
سلام به اشک تو
شاید طرز فکر عوض شده باشه اما هویتم همون دختر احساساتیه که دوست داره تک تک واقعیت های زندگیشو به تصویر بکشه نه برای دیگران برای دل خودش برای ارامش گرفتن نه خیلی معیارهای دیگه اما خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره بنویسم یا نه ولی نمیدونم چه حسی چه شوقی چه دیدی منو دوباره برگردوند روحیه هایی که بهم دادید حمایتهایی که کردید باورم شد که نگرانمید باورم شد که میتونم به تک تکتون اطمینان کنم درباره همه چیز و این خیلی ارومم کرد ازتون ممنونم ازتون تشکر میکنم که این فرصت رو دادید تا فکر کنم و در دوراهی دربیام و برگشت رو انتخاب کنم قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 12:19 |
|
