|
دلتنگی درد بدیه
سلام به اشک تو
۸ روز از دیدارمون میگذره و ۴ شب از رفتن مجید .... خیلی دلتنگم بیش از حد اخه این بار دیگه خیلی فرق میکنه رفت تا ۲ ماه دیگه نه زنگ زده نه میاد دیگه اعصابم به کل ریخته به هم .... دیروز روز خوبی بود برام اخه با یه دوست دیدار داشتم تو هتل هما تهران من زود تر رسیدم یه نیم ساعتی منتظر بودم و بالاخره اومد البته اومدند خوب دیدار خوبی بود برای اولین بار میدیدمش البته عکسشو دیده بودم اما کلی فرق داشت دختر شیرینی بود کلی که نمیشه گفت اما با هم حرف زدیم خوب دفعه اول بود و نمیشد که سیر تا پیاز رو گفت در واقع روم نشد زیاد حرف بزنم خیلی هم خوش تیپ بود .. نمیدونم مجید الان داره چی کار میکنه چی میخوره .دیشب خواب دیدم تماس گرفته اون قدر پا تلفن گریه کردم که نگو اخه خیلی سخته من اصلا طاقت ندارم و الان کاملا مجبور شدم که جدا باشم ازش و ازارم میده این اجبار ! دوشب میشه که نخوابیدم پا کامپیوتر نشستم و فقط تو صفحه ورد تایپ کردم تا یه کم خالی بشم اخه من تا ننویسم خالی نمیشم تمام لحظاتم رو مینویسم و وقتی هر دفتر تموم میشه میدمش به مجید و پیش اون میمونه قراره اگر زنده بمونم اینا رو بعدا یه برادر زاده ام بزرگ شد بدمش به اون چون نمیدونم چرا هنوز که برادرم زن نداره و برادر زاده ای در بین نیست یه حس عجیبی بهش داشتم و دارم خیلی از چیزایی که خیلی دوستشون دارم نگه داشتم تا یه روزی بدمشون به اون از الان از اگر بگم شاید خیلی خنده دار به نظر بیاد اما کلی باهاش حرف دارم میخوام از عشق براش بگم بیشتر هم دوست دارم دختر باشه اما کلا هر چی باشه باهاش حرف دارم .اخه من یه داداش تو در دنیا بیشتر ندارم و بی صبرانه منتظرم تا یه روزی وقتی ۴۰ ۵۰ سالم شد با بچه اش ساعتها از خودم بگم از گذشته ام از عشقم و خیلی چیزایی که براش نگه داشتم نشونش بدم دعا کنید مجید یه تماس بگیره تا از حالش با خبر بشم حتی شده برای نیم ثانیه .. قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 11:35 بازم 18 رسید
سلام به اشک تو
انگار یه چیزی رو گم کردم احساس میکنم برای خودم هم غریبه شدم یه جورایی هنوز ۲۴ ساعت نشده دلتنگم من ادم سستی هستم اینو قبول دارم چون طاقت دوری ازش رو اصلا ندارم نمیدونم چرا اما خیلی دلهره دارم اخه رفت تا اوه ه ه ه کی دوباره تماس بگیره از حال خودش بگه دیشب کلی گریه کردم گفت ا ا ا ابسهدیگه این طوری میکنی که من بدتر میشم اشکامو پاک کردم اما دلم غوغا بود چی کار میشه کرد این زمونه ما رو به هر کاری وا میداره اینم روش ....امیدوارم زود تر تموم بشه چون اعصابم خیلی به هم ریخته است گفتم مواظب باش لاغر نشی هااا خندید !!!! قربان همگی راستی اون مزاحمه خدا رو شکر دیگه تموم شد انگار بیچاره چه مرضی داشت خدا میدونه شفاش داد به گمانم .... |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 13:36
خوشحالم که این همه طرفدار پیدا کردم نمیدونم تو چرا این قدر سعی داری به من بفهمونی که ۳۰ نفر منو میشناسن و یا ف رو من نمیشناسم و این که تو کی هستی برام مهم شده
نه عزیزم ابد این طوری نیست این قدر به خودت فشار نیار خوب در ضمن جهنم که عاشقم شدی اخه یه کم دیر اومدی من نامزد دارم و اونم مجید همه عالم و ادم هم میدونن خودتو خسته نکن خوب برو به زندگی یه کی دیگه برس از خیر ما بگذر اصلا عکسمو دیدی نوش جونت خوش اومده نوش جونت اما از دست من کاری ساخته نیست فهمیدی با درد خودت بساز و بمیر به من کاری نداشته باش اگر یه بار دیگه بخوای چرت پرت تحویل من بدی در اینجا رو تخته میکنم هااا من با کسی شوخی ندارم هیچ اصراری هم ندارم بدونم چه تحفه ای هستی کم جون بده راستی از همه معذرت میخوام بابت این حرفم اما دیدی کونشو نداشتی اسمتو بگی بدبخت ننه مرده |+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:8 ای بیشعورا
من به قدر کافی مشکلات دارم
نمیدونم این بیکار ها کی هستند که دارند برام پاپوش درست میکنند این ف کیه دوست ف کیه جالبه جرات نداره اسمشو مثل ادم بگه من به غیر از مجید با کسی حرفی ندارم و نداشتم فهمیدی تو اگر جرات بازگو کردن داری بهم زنگ بزن تو که ادعات میشه اس ام اس میزنم و عکس دادم و شمارمو میدونید و این چرت پرت هاا من حوصله درد سر ندارم حوصله هم ندارم کنجکاوی کنم بدونم تو یا امثال تو بیکار کی هستید فهمیدی .... اگر کاری داری مشکلی داری و یا بهتر بگم جرات داری اسمتو بگو و حرفتو اصلا گیرم که من عکس دادم و تو هم دیدی و مجید و هم میشناسی و اینا که چی؟ هان ؟ که چی داری هی میگی چی رو میخوای ثابت کنی البته من حدس میزنم کی باشی اما اگر جرات داری خودت بگو برام جالبه خیلی جالبه که میدونی من مجید رو دارم و عشقم به در چه حد باز خودتو داری میندازی وسط یه خودی نشون بدی اما من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم زندگی منو سعی نکن با تهدید به هم بریزی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 21:5
این ف کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو رو خدا بگو کی هستی ؟؟؟ برام خیلی مهم شده میخوام بدونم من چی کار به و دارم که خودمم خبر ندارم اصلا من تو رو میشناسم ؟ |+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 13:20 در حیرتم از زمانه ....
سلام به اشک تو
موندم در کار خدا موندم مثل علمای دینی در کار خدا شک بردم خودمم نمیدونم حکمت این کشمکش ها چیه واقعا من زود قضاوت کردم و یا مورد ازمایش بودم و خودم بیخبرم بعد ۱ هفته ساعت ۱ نصفه شب گوشی موبایل زنگ زد حدستون درسته خودش بود روش نیشد سلام بده من حالشو پرسیدم در صورتی که هر کس دیگه ای بود جوابشم نمیداد اما حفظ زندگیم ز لجبازی چند ساعته مهم تر بود گفت اراده ترک نداشت این جمله گفتنش براش همچینم اسون نبود اما غرورشو فراموش کرد گفت که دوسم داره خوب اینو خودمم میدونستم اما چرا اون کارو کرده بود چرا بی خبر ترکم کرده بود چرا نه زنگی نه حرفی اصلا به روش نیاوردم با خودم گفتم بزار همه چیز همین جا تموم بشه بدون حرفی از گذشته .................. اشتی که نمیشه اسمشو گذاشت چون تا حالا با هم قهر نکرده بودیم اما هر چی که میشه گفت خدا رو شکر درست شد شاید به قول یکی از دوستان سوئ تفاهم ... نمیدونم حکمت خدا دوست داشتن عشق پاک نمیدونم کدوم باعث شد که همه چیز برگرده به حالت عادی اما خدا رو شکر
قربان همگی |+| نوشته شده توسط ایلگار در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 6:48 روزگار غریبیست !!!
سلام به اشک تو
نمیدونم چرا حوصله ندارم حتی برم جلوی اینه از نظر من همه چیز تمام شده است من مثل نسرین خوش خیال نیستم و فکر نمیکنم که شوکت نظر لطفی بهم داره .... به نظرم تمام شد هر چی بوده هر چی هست ... با یه اتفاق ساده با حرفهای چند شب پیش با برگشتن چند روزه اش ۷ سال اشنایی ۷ سال دوستی و عشق همش دود شد رفت هوا اونم نه به درخواست من اونم نه به میل من خیلی سعی کردم تو این ۷ سا مثل زنهای شوهردار زندگیمو حفظ کنم نزارم کسی بهم زور بگه نزارم کسی کوچکترین دخالتی کنه اما کسی که انتظارشو نداشتم همه چیزو یه سره کرد نمیدونم شاید سرنوشت من این قدر کثیفه که هیچ موجودی رغبت نمیکنه بیشتر از چند وقت باهام در ارتباط باشه نمیدونم خدا کی سرنوشت منو نوشت ؟ وقتی حوصله نداشت وقتی تنها بود و اعصاب نداشت وقتی دلش پر بود نمیدنم هیچی نمیدونم اما اصلا فکرشو نمیکردم بزاره بره فقط بگه مراقب خودت باش چیزی که تو این ۷ سال ۱ بارم ازش نشنیده بودم نباید میزاشتم میرفت دارم از پریروز حرف میزنم ۶ صبح من و اون تو خیابون های تهران از این کوچه به اون کوچه از این میدون به اون میدون از این اتوبان به اون اوتوبان تک و تنها خلوت بالاخره یه جای دنج پیدا شد اون قدر غرق افکارمون بودیم که بینمون هیچ حرفی رد و بدل نشد سکوت از ۷:۳۰ تا ۸:۱۰ فقط سکوت هر از گاهی نگاهش میکردم نمیدونم چرا نگاش میکنم گریه ام میگیره تا سر خیابون اوردتم بدون کوچکترین حرفی در سکوت کامل خیلی دلم میخواست بگم رسیدم زنگ میزنم مثل همیشه .. اما نگفتم و اونم هیچ وقت نمیگفت مراقب خودت باش و گفت ... شک کردم اما نمیدونم چرا درو محکم کوبیدم بدون نگاهی بدون حرفی حتی منتظر نشد من دور بشم برعکس همیشه گذاشت رفت حتی از تو اینه هم نگام نکرد همه چیز با همیشه فرق داشت ولی دیر فهمیدم این تفاوت رو .... ۴۸ ساعت ازش خبری نیست ۴۸ ساعت نه گوشی بر میداره نه زنگ زده و نه من رغبت میکنم خبرشو از کسی بگیرم شاید ترس شاید وحشت از حقیقتی که تو دلم غوغا کرده ۲ شب خواب به چشمام نیومده ۲ روزه حالم تو خودم نیست حمام نرفتم موهام اشفته فردا مسافرم اما اصلا حال سفر ندارم ساکم رو نبستم حاضر نیستم مثلا دارم میرم مهمونی اما کاش مجلس عزام بود کاش میمردم تا حالا ارزو کردید بمیرید بخوابید به امید فردا که تو قبر باشید اما صبح بازم صدای پرنده ها و افتاب رو صورتت بیدارت کنه و لعنت بفرستی به زمونه تمام شد ساده تر از اونی که فکرشو میکردم خودش تموم کرد بدون مشورت با من بدون اینکه حرفی بزنه ........ ای.!!!!!!!!!!!!!! قربان همگی
|+| نوشته شده توسط ایلگار در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 14:19 |
|

