تبليغاتX
دلنوشته های یه تیرماهی...
 کجا بودم خودمم نمیدونم ؟؟؟؟
                                                      سلام به اشک تو 

اول باید این ماه پر برکت رو به همه تبریک بگم و التماس دعا از روزه داران گلم دارم 

دوم اینکه من کجا بودم این همه مدت خودمم موندم اما فقط اینو میدونم که خیلی حالم خراب بود محتاج خلوت خودم بودم تا بفهمم کی هستم کجام و چه انتظاراتی دارم خلاصه که فکر میکنم تا یه حدی به نتیجه رسیدم حداقل برای زندگی خودم تونستم تصمیم بگیرم شاید اشتباه شاید بی منطق اما خودم گرفتم با مشاوره با دل خودم که فکر میکنم بهترین مشاور برام بود....مجید قدم های بزرگی برداشته شاید به خاطر من شاید اونم تو خلوتی که داشت به نتایج خوشایند رسید اخه ما حدودا ۳ هفته هر کدوم تو خلوت تو اتاق خودش و با خدای خودش و دل خودش تنها بودیم و شاید به جرات بتونم بگم که از یه انفرادی بیرون اومدیم با ایده های جدید با کلی حرف برای همدیگه ....و احساس میکنم این انفرادی برامون لازم بود تا بفهمیم ۷ سال برای چی با هم موندیم یعنی لازم بود تا دلیل این دوست داشتن رو بتونیم به زبون بیاریم تا طرف مقابل بدونه چرا دوسش داریم !!!خلاصه که انفرادی خیلی خوبی بود به قول مجید بیدار شدم به خودم اومدم یه تکون خیلی بزرگی بود ...

درسام خیلی سخت شده با یه استادهای زیر خاکی جدید واقعا اینا رو از کجا در میارن نمیدونم ....

حرف خیلی دارم اما حال گفتنش رو ندارم چون اگر بخوام از لحظه لحظه حرف هایی که بین خودم و دلم ردو بدل شده بگم ساعتها باید تایپ کنم اما خیلی دلم میخواد حرفامو خالی کنم تا بدونید نهایت دوست داشتن چیه .....اخه من تا حالا این طوری نرفته بودم انفرادی تا حالا این قدر تو خودم غرق نشده بودم که ساعتها بخوابم و دنیا رو پشت پلک هام له کنم و بگم جهنم !!!خودم مهم ترم ...خیلی وقت بود نمیدونستم چرا صبر کردم چرا اجازه میگیرم چرا گوش میدم چرا میگم چشم ؟؟؟؟اما جواب تمام سوالهام رو ۳ هفته بعد وقتی مخاطبم از انفرادیش در اومد پاسخ گفت و به تمام نداشته هام رسیدم .... 

بعدا مفصل حرف میزنم .

                                                                                                              قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 23:53  
 شروعی تازه
                                       سلام به اشک تو 

از کجا شروع کنم 

از مهر بگم بهتره 

از پچ پچهای یواشکی

از خوراکی خوردن پشت جلویی

از پاک کردن دهن با دیدن چشمای معلم 

از پیچوندن کلاسها

از سرکار گذاشتن استاد 

تاخیر منو به پای بیوفایی و یا فراموشی نزارید من چند روزی مرخص بودم از دنیا از خودم از خانوادم حتی از زندگیم ......

چند روزی فقط برای خودم بودم برای دل خودم زندگی کردم نفس کشیدم فکر کردم فقط به خودم ....اما جالبه توی خودم باز هم یه نفر بود هر جا رفتم هر کار کردم حتی تو خلوت شبانه بازم توی خودم احساس کردم یه نفر ازم جدا نشده ....عشق رو به وضوح دیدم و لمس کردم این بار بهتر و بیشتر و فهمیدم که دیگه نمیشه حتی تو خلوت هم تنها باشم چون اون هر جا و هر کاری کردم از مغزم خارج نبود ....دعای همتون مستجاب شد مجید منتقل شد تهران فقط پنجشنبه میاد تا جمعه ظهر اما کلی خوشحال شدم و خستگیم در رفت ...فکر کنم فهمیده باشید تو خلوت چه کسی تنهام نزاشته بود .!!!!!

روز اول دانشگاه مثل بچه مثبت ها ۶.۳۰ زدم بیرون اما اتوبان اون قدر شلوغ بود که ۱ ساعته رسیدم رفتم سر کلاس عین کلاس اولی ها خودکارای رنگیمو ردیف کردم دفتر نو در اوردم و انتظار استاد رو کشیدم اما داداش سیا بدجور ضایع شد اخه هیچ کدوم از استادها نیومده بودند و دوباره خودکارای رنگارانگمو جمع کردم زدم بیرون برگشتم خونه ......هر روز هفته کلاس دارم باید بکوبم برم و برگردم وای که چه مکافاتیه اما علاقه عجیبی پیدا کردم به درس خوندن خدا یه محبت خاصی بهم داده دوست دارم ادامه بدم به خصوص که مانعی هم ندارم براش حتی مجید هم خوشحال از درس خوندن من و این قوت قلب خیلی محکمی برام ....

 

                  ( تو اون قدر بی نظیری که منو با همون چشم نگاه میکنی )

                                                                             قربان همگی

|+| نوشته شده توسط ایلگار در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 23:34