تبليغاتX
دلنوشته های یه تیرماهی...
 دوباره میسازمت!!!!
                                                  سلام به اشک تو 

احساس میکنم گذر زمان حلال خیلی از مشکلات بوده و هست 

این بارم خودم رو به دست زمان میسپارم تا شاید مشکلم حل بشه که امیدوارم این بار اخرین باری باشه که امیدوار هستم تا دیگه دربارش حرف نزنم و همه چیز اون جوری که ماههاست  من و مجید تو ذهنمون داریم پرورشش میدیم درست بشه !!!

نمیدونم چرا فعلا حرفی برای گفتن ندارم فعلا دعاگو هستم و دلم میخواد برامون دعا کنید تا خدا نظری بهمون بکنه ....

این بار خیلی فرق داره با هر دفعه با سالهای پیش این بار خدا تو دلم یه نوری روشن کرده که فکر کنم به خوشبختی هدایتم میکنه شاید این بار دیگه امید واهی به خودم نمیدم و واقعا خدا داره کمکمون میکنه 

تو رو خدا برامون دعا کنید دلم میخواد تا ۲ ماه دیگه اپ نکنم و ۲ ماه بعد با خبر خوشی که خودم هم سالهاست انتظارش رو میکشم بیام اینجا 

                                                         التماس دعا دارم از همتون تا ۲ ماه دیگه

|+| نوشته شده توسط ایلگار در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 21:34  
 بعد از مدتها تاخیر سلامم را پذیرا باشید
                                                سلام به اشک تو 

شاید باز هم استراحت مطلق به سر میبردم اونم با تجویز دلم .....

دختر عمه ام هم عروس شد البته اخرین دختر عمه ام که همسن و سال خودم است جمعه همین هفته برنامه دارند و برای اولین بار منم دعوتم شاید این تفاوت رو میشه احساس کرد و با این دعوت دارن فریاد میزنند که ما هم خونیم !!!!نمیدونم اسمشو چی باید بزارم ولی بالاخره یه نفر منو فهمید یه نفر درک کرد که تک فرزند بودن و تک دختر بچه بودن فامیل یعنی چی؟؟؟بچه برادر یه دونه بودن که همه جا دوست داره باشه یعنی چی؟؟؟

اما از یه چیز اصلا خوشم نیومد اونم اینکه اسم شوهرش مجید !!!!!!!!!!!!!یه جورایی ازارم میده هم اسم بودنش با عشق من .یه جورایی کلافه شدم از این شباهت ....یه جورایی دوست نداشتم اسمش اسم مجید باشه ...اما ادمیزاد از هر چی بدش بیاد سرش میاد و برای چندمین بار بهم ثابت شد .یه بلایی سر ادم میاد که نمیفهمه از کجا خورده و مجبور میشه به قبول کردنش مثل همین موضوع !من اصلا دوست نداشتم و دلم نمیخواست یه همچین چیزی بشه اونم برای این دختر عمه ام اما جالبه هم شد و هم برای این دختر عمه ام شد ..... 

خلاصه همین

|+| نوشته شده توسط ایلگار در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 13:33