تبليغاتX
دلنوشته های یه تیرماهی...
 دنیا چه قدر زیباست ...
                                                   سلام سلام سلام 

با تفاوت ۲ هفته ای با برادرم من هم ازدواج کردم!

امروز۲۲/۱۱/۸۵ صیغه محرمیت بین من و مجید خونده شد نمیتونم حالم رو تو ۳ ۴ خط توصیف کنم همینو بگم که عالی بود لحظه متولد شدن احساسات و غوطه ور شدن تو امواج عشق بود  

بله برونم روز جمعه ۲۹/۱۱/۸۵

تو رو خدا دعا کنید جواب ازمایشمون مثبت باشه تا بتونیم یه زندگی اروم و شیرین رو اغاز کنیم همین یه ارزو رو دلم سنگینی میکنه 

برای ۳۰/۲/۸۶ وقت عقد دائم گذاشته شد اما تمام اینجا بستگی به جواب ازمایش داره از همتون میخوام برام دعا کنید 

                             برای دوستای گلم

|+| نوشته شده توسط ایلگار در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 23:58  
 از ناچاری اومدم
                                               سلام به اشک تو 

فقط به خاطر این اومدم که بگم هنوز خدا لطفشو شامل حالم نکرده و هنوز نفسم داره بالا میاد از بد روزگار

ناشکری نمیکنم اما من نیومدم تا به یه راهی برسم و با خبرای خوش بیام اما انگار همیشه همه چیز برعکس میشه 

خبر خوشم عروسی برادرم 

و خبرهای دیگه بهتره رو و تو دلم بمونه تا بپوسم و هیچ کس نفهمه چون تا حالا که میدونستند کاری نکردند پس از این به بعد هم نخواهند کرد 

به خاطر شماها اومدم فقط اومدم بگم منم به یاد شماهام فکر نکنید با این همه درگیری فکری اینجا رو فراموش کردم اما خوب درک کنید که حالم از خودم  به هم میخوره ...........

برام دعا کنید بدجوری کلاف زندگی دورم پیچیده شده دعا کنید سر کلاف رو پیدا کنم هر چی تلاش میکنم کلاف بیشتر دورم پیچیده میشه ...

|+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 17:33