تبليغاتX
دلنوشته های یه تیرماهی...
 از ناچاری اومدم
                                               سلام به اشک تو 

فقط به خاطر این اومدم که بگم هنوز خدا لطفشو شامل حالم نکرده و هنوز نفسم داره بالا میاد از بد روزگار

ناشکری نمیکنم اما من نیومدم تا به یه راهی برسم و با خبرای خوش بیام اما انگار همیشه همه چیز برعکس میشه 

خبر خوشم عروسی برادرم 

و خبرهای دیگه بهتره رو و تو دلم بمونه تا بپوسم و هیچ کس نفهمه چون تا حالا که میدونستند کاری نکردند پس از این به بعد هم نخواهند کرد 

به خاطر شماها اومدم فقط اومدم بگم منم به یاد شماهام فکر نکنید با این همه درگیری فکری اینجا رو فراموش کردم اما خوب درک کنید که حالم از خودم  به هم میخوره ...........

برام دعا کنید بدجوری کلاف زندگی دورم پیچیده شده دعا کنید سر کلاف رو پیدا کنم هر چی تلاش میکنم کلاف بیشتر دورم پیچیده میشه ...

|+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 17:33