تبليغاتX
دلنوشته های یه تیرماهی...
 برای اخرین بار...
                                                    سلام به اشک تو 

فکر نمیکردم ازدواج خیلی پل ها رو به وجود بیاره و در عوض صدها راه رو بر روی ادمی ببنده اونم ازدواج با کسی که سالهای دوری ست میشناسیش اما خوب به قول دوستی محدودیت های شیرین داره اما امیدوارم دلم رو نزنه این شیرینی...

خلاصه بازم فکر نمیکردم ازدواجم باعث بشه از اینجا برم و ببوسمش بزارمش کنار چون مجید با اومدن من به اینجا و خیلی چیزهای دیگه مخالف و طبق معمول من میگم چشم ..

احساس میکنم بزرگتر شدم نمیخوام اینجا و یا چیزهایی که مجید دوست نداره رو با انجام دادنش باعث بد خلقی هر دو طرف بشه برای همین میگم باشه نمیرم نمیکنم نمی خوام و و و و...دوست داشتن این چیزها را هم دارد.

از تمامی دوستام تک تک نام نمیبرم که نکنه اسم کسی یادم بره ناراحت بشه از همتون همتون همتون ممنون که این ۲ سال من رو تحمل کردید خاطره خوبی تا اینجا از هم داشتیم نمیخوام با یه خط در میان اومدن هام یا پنهانی اومدنم هم باعث ناراحتی مجید شم هم نگرانی شما پس تا همین جا دوستون دارم و فراموشتون نمیکنم ارزوی بهترین هارو براتون دارم

|+| نوشته شده توسط ایلگار در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 18:23